تبليغاتX
انتظار شیرین
 
 
 
انتظار سخته ولی وقتی منتظر یک اتفاق خوبی، انتظار، شیرین میشه
   
 

سر سفره نشسته بوديم برگشته به من ميگه: اگه دختر خوبي باشي بهت جايزه عالي ميدم(تو رو خدا دوره زمونه رو ببينيد كي داره به كي ميگه؟)

عكس روي cd رو به من نشون ميده (عكس مهران مديري و يه نفر ديگه) ميگه: مامان اين همكارمه

يكي از پيچهاي عروسكش رو درآورده بود و داشت با ميز تلويزيون ور مي رفت ، باباش گفت: معصومه داري چيكار مي كني؟ ميگه: دارم گاوصندوق رو باز مي كنم.

توي ماشين نشسته بوديم آروم به من ميگه: مامان! آقا راننده دستكش نداره ، بعدشم از توي آينه جلو چشمهاي راننده رو نگاه ميكنه و ميگه: مامان!چشمهاش هم پير شده

دو تا مهر و چند تا مداد رنگي آورده و جلوش گذاشته و مداد رنگيها رو روي مهر مي زنه و ميگه: دارم با آبرنگ نقاشي مي كشم

چند شب پيش از تلويزيون برنامه اي به عنوان شاخص پخش ميشد كه داشت تصويب قانون توي مجلس خبرگان رو نشون ميداد و بحثهاي آقاي بهشتي با چند نفر ديگه و بعدشم سخنان امام .برگشته به باباش ميگه: بابا! امام خوب رو ديدي؟ ديدي امام ناراحته؟ باباش گفت: چرا؟ ميگه: چون اونا با هم دعوا كردند.

گاهي بغلش مي كنم و ميگم: تو عسل مني،  شيرين مني، يرميگرده ميگه: قربون مني

گاهي هم ميگه: مامان! مي دوني من چقدر دوست دارم.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

این پستم بخاطر راحله جون

باباش روي كلمه مرسي خيلي حساسه و خوشش نمي ياد براي همين هر وقت معصومه مي گفت: مرسي.باباش مي گفت: بگو خيلي ممنون.

معصومه هم از اون به بعد هميشه مي گفت خيلي ممنون.مثلا من بهش آب مي دادم.مي گفت: خيلي ممنون.بهش مي گفتم: معصومه خيلي دوست دارم.مي گفت: خيلي ممنون.

يه روز توي ماشين نشسته بوديم.خانوم بغل دستي من وقتي داشت پياده مي شد به راننده گفت: آقا! مرسي.يدفعه معصومه با صداي بلند گفت: ماااامااان!خانومه كار بد كرد گفت: مرسي.گفتم: خب چي بايد بگه؟

گفت: بايد بگه" خيلي ممنون"

يه مدته تا مياد بغل من ميگه: مامان! من با تو دوستم با بابا قهرم.تا ميره بغل باباش ميگه: بابا من با تو دوستم با مامان قهرم.

ديروز برگشته به من ميگه: مامان! براي من 22 بهمن ميخري؟

يه شب داشتم ماكاروني درست ميكردم ديدم معصومه خانوم اومد و بسته ماكاروني روكه سرشم بازبود برداشته و داره ميره.گفتم: معصوم جان!مامان! بيا بذارش سر جاش.ديدم توجهي نكرد.دوباره گفتم: معصوم جان! مثل اينكه تنت مي خاره؟ برگشت و بسته ماكاروني رو گذاشت سر جاش و آستينش رو زد بالا و گفت: آره مامان دستم مي خاره بيا برام بخارون.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام به همه دوستان و شرمنده بابت تاخیر طولانی.و اما بعد:

رفته بوديم خونه عمه معصومه خانوم. علي هولش ميداد، مي گفت: علي!منو بيچاره كردي.

سوار ماشين علي شده بود، علي هم مي خواست سوار همون ماشين بشه، من به علي گفتم: علي جان برو سوار موتورت شو هم بزرگتره و هم قشنگتر.ديدم معصومه هم ميگه: برو اون يكي قشنگتره.بعد به بابام ميگم يكي برات بخره.

سر شام نشسته بوديم برگشته به من ميگه: مامان!علي منو دوست نداره منو بغل نمي كنه.وقتي كه از خونه عمه اش برگشتيم ميگه: مامان! علي به من گفت: دوست دارم.(حالا چي: اون بچه اصلا همچين حرفي نزده)

گفته بودم كه اسم عروسكاش اميرحسينه(كوچكترين بچه مهد اسمش اميرحسينه و معصومه هم اسم همه عروسكاش رو گذاشته اميرحسين).يه روز ديدم منو صدا ميكنه و ميگه: مامان!اميرحسين لرز كرده.منم تندي يه پتو انداختم روي اميرحسينش.برگشته ميگه: اميرحسين يه بار سرما نخوريا.

خودش سرما ميخوره و برمي گرده به من ميگه: مامان! پرتقال بخور سرمات خوب بشه.

يه مدته گير داده به گربه.مثلا گربه منو زده، مي خوام گربه رو بغل كنم.گربه خيلي منو دوست داره،يه روز رفته يكي از وسايل شخصي منو برداشته.، ميگم: معصومه! با اجازه كي اينو برداشتي؟ميگه:با اجازه گربه

يه بار توي ماشين داشت شيرين زبوني ميكرد و شعر مي خوند كه خوشگلا بايد برقصن و خيلي چيزاي ديگه.موقع پياده شدن راننده ازم پرسيد ببخشيد چند ماهشه؟ منم گفتم دوسالشه.وقتي پياده شديم معصومه ميگه: مامان! آقاهه چي گفت؟ منم گفتم : پرسيد اين خانوم چند سالشه؟ از اون روز به بعد مياد از من مي پرسه چند سالته؟ دوباره ميره از باباش مي پرسه: چند سالته؟ عروسكش رو به من نشون ميده و ميگه: اين چند سالشه؟

اگه از تلويزيون آهنگ غمگيني پخش بشه شروع مي كنه به گريه كردن و حتي اجازه نميده ما كانال رو عوض كنيم و تاآخرش بايد گوش بده و گريه كنه.

گاهي اوقات تو راه خونه ميگه: مامان خيلي دوست دارم و چون دستم تو دستشه دستمو بوس ميكنه.منم بهش ميگم: منم دوست دارم.بعدش ميگه: پس منو بوس كن.منم وسط خيابون بايد خم بشم و شالاپ و شولوپ بوسش كنم و بعدشم اون منو بوس كنه.

يه مدتيه يه جمله اي رو ياد گرفته و در مواقعي كه كاري رو ازم ميخواد و براش انجام نميدم ميگه: مگه منو دوست نداري؟ و من با اين جمله اش بغلش مي كنم و كلي مي چلونمش.

جملاتش معمولا با دو تا فعل تموم ميشه مثل: رفتم بودم(رفته بودم)، خوردم بودم(خورده بودم)، خوابيدم بودم(خوابيده بودم).

ميخواد بگه مثلا ديروز رفته بودم مهد كودك ميگه:فردا رفتم بودم مهد كودك .

ديروز من خوابيده بودم اومده منو تكون ميده ميگه: مامان بيدار شو ميخوايم بريم قدم بزنيم.ميگم: تو و بابا برين من نمي يام.ميگه: نه تو هم بيا خوشت ميادا.

يه روز از ماشين پياده شديم تا من در ماشينو بستم معصومه هم با دستش محكم زد روي در ماشين.بهش ميگم: معصومه اين چه كاريه؟ ميگه: با ماشين شوخي كردم.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام دوستان.چه خبر؟حال و احوال که خوبه؟ حب خدا رو شکر.ما هم از احوالپرسی های شما، بد نیستیم. و اما از دختر گلم بگم براتون که:

پشت منو مالش مي داد و خالهام رو بوس ميكرد و مي گفت مامان خيلي دوست دارم.

گاهي فكر مي كنم اون مامان منه و من بچه اش.مثلا يه كتابي رو داشتم مي خوندم از دستم كشيد منم مثلا باهاش قهر كردم.اون رفت يه كتاب ديگه آورد من توجهی بهش نکردم.ديدم رفته همون كتاب رو آورده و ناز منو مي كشه كه كتابه رو بگيرم و باهاش قهر نكنم.ديگه هم مدام همون كتابه رو مي آورد كه بخونم.

گاهي داريم مي خوابيم من بهش پشت مي كنم از پشت منو بغل مي كنه و ميگه مامانه خيلي دوست دارم.

گاهي مي خواد مثلا از من تعريف كنه ميگه:چقدر آقا شدي خانوم شدي.هنوز بچه ام نمي دونه مامانش خانومه،نه آقا.حتي گاهي كه خيلي با احترام مي خواد پسر عمه اش رو صدا كنه ميگه: علي آقا خانوم.

تموم عروسكاش اسمشون امير حسينه، از قورباغه گرفته تا اون عروسكي كه موهاش رو درآورده بود و گذاشته بود رو سر خودش(مراجعه شود به عكس آخر پست قبل)

چند روز پيش داشت رو اعصاب من راه مي رفت، منم مثلا باهاش قهر كردم اونم هر چي منت مي كشيد كه مامان بغلم كن، من توجهي بهش نمي كردم كه معصومه خانوم حساس، شروع كرد به گريه كردن.منم بهش گفتم: بگو ببخشيد تا با هم آشتي كنيم و بغلت كنم و ايشون اصلا زير بار معذرت خواهي نرفت كه نرفت و آخرش من كوتاه اومدم و بغلش كردم.ايشون هم برگشته ميگه: مامان حالا برو آش بيار.ميگم: آش چيه؟ ميگه: آش ديگه.خودت گفتي.بچه ام فكر كرده آشتي يه نوع آشه.

باباش به شوخي زد رو شونه ام، ميره ميگه مامانه مال منه نزنش، مي كشمتا.

اين "مي كشمت" را از من ياد گرفته ولي يه سري حرفهاي ديگه مي زنه كه نمي دونم از كجا ياد گرفته.مثلا:

ديشب تو اخبار نمي دونم چي داشت مي گفت كه برگشته ميگه: بابا داره چرت و پرته ميگه.

يه روزم برگشته ميگه: آش و لاشت مي كنم.

يكي ديگه از جملات گهرباري كه بكار مي برن "به تو چيه" مي باشد.

راستي پيشاپيش عيد غدير رو به همه تبريك ميگم.هر كي هم عيدي مي خواد ما درخدمتيم.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام.ديروز رفتيم نمايشگاه مبل.در بدو ورود صداي آهنگ بلند شد كه ديديم چشماي معصومه اينجوري شد(عكس چهارم مربوط به پست 21 مهر).بعدشم تا رفتيم توي سالن معصومه شروع كرد به چرخيدن و حركات موزون انجام دادن.آخراش هم ديگه خوابش ميومد و لج مي كرد تا اينكه چند شاخه گل خريديم و معصومه يكيش رو گرفت دستش و توي هوا تكون ميداد و مي گفت: مرگ بر اينگيليسا.اينو از كجا ياد گرفته؟ الله اعلم

هر اتفاقي براش ميفته تقصير پسر عمه اش عليه.يه روز علامت واكسن روي دستش رو به من نشون ميده و ميگه: مامان! ببين.علي منو محكم زده و اينجا بووه شده.به بابا بگو حالشو بگيره.گاهي هم ميگه: مي خوام حالشو بگيرم.ميگم: چه جوري؟ لپاشو ميكشه و ميگه: اينجوري.

مي خواد بگه مثلا فلان چيزو قايم كنم.ميگه: گم كنم بذار علي برنداره.

گلاب به روتون توي دستشويي خونه معصومه يه صندلي داره كه روش عكس باربيه.معصومه بهش ميگه: عروس خانوم!.يه روز كه برده بودمش دستشويي برگشته به عروس خانومه ميگه: عروس خانوم! كجا رفته بودي؟ پيش مامانت؟توضيح بده ببينم.

"سلام صبح به خير به كلاس ما خوش آمديد خسته نباشيد". اين جمله ايه كه مثلا به مدير مهدشون ميگن ولي توي خونه تا ميگه سلام.كل اين جمله رو هم ميگه.تازه توضيح هم ميده كه: ما به خانوم غفاري ميگيم.

هر وقت شوهرم بهش ميگه: من معصومه رو خيلي دوست دارم.تندي بر مي گرده و ميگه: من مامانه رو خيلي دوست دارم.فقط گاهي اوقات كه نمي خواد دل باباش رو بشكنه ميگه: منم مامان، بابا رو دوست دارم.

جملات رو منفي بكار ميبره.مثلا مي خواد بگه: چقدر هوا روشنه(يعني روزه) ميگه: واي! چقدر شب نيست.

يه روز ديدم داره مي خونه: يك كه مي گم دستا بالا 1 2 3 4 بعدش كمرش رو قر ميده.بعدشم دستاشو ميگيره بالا و ميگه: خدايا خدايا تا انقلاب مهتي از نضت خوميتي مافظت بفرما بعدشم ميگه:شير خيلي مفيده... نمي دونم اينا چه ربطي به هم داره.

اینجا مثلا خوابیده

Image Hosting by PictureTrail.com

اینجا هم حوله منو گذاشته سرش و داره میشمره که ازش عکس بگیرم

Image Hosting by PictureTrail.com

اینجا هم موهای عروسکش رو درآورده و گذاشته روی سر خودش(بچه ام عقده مو داره)

Image Hosting by PictureTrail.com
 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام به همه دوستان خوبم.حال و احوال چطوره؟

8/8/88 چطور گذشت؟

ما كه رفتيم عروسي اونم عروسي يكي از بهترين دوستام.

امير و زهراي عزيز پيوند مقدستون رو توي اين روز مبارك تبريك ميگم و براتون آرزوي خوشبختي مي كنم و اميدوارم هميشه مثل همين روز پر از عشق باشيد.

واقعا عروس و دوماد برازنده هم بودند و خيلي به هم ميومدند.ما كه خوشمان آمد.

و اما از معصومه بگم كه اول از همه كه وارد شديم شروع كرد به پذيرايي كردن از خودش و خلاصه خيار و نارنگي و شيريني و به قول معروف شكمش رو خجالت زده كرد.(درست گفتم يا بايد مي گفتم سفره رو شرمنده كرد)

ديگه آخراش بچه با اين چيزا راضي نمي شد و شام مي خواست و مي گفت مامان بريم آشپزخونه و وقتي مي ديد من نمي برمش رو ميكرد به دوستم و با التماس مي گفت: خاله! منو بغل كن ببر آشپزخونه.وقتي هم ديد ما نمي بريمش آشپزخونه شروع كرد به كشيدن روميزي و درآوردن گلهاي توي گلدون و...خلاصه يه جوري ساكتش كرديم تا بالاخره خانمها رو صدا كردند براي شام و ما هم تندي رفتيم تا معصومه ما دلي از غذا دربياره.

حالا يكي يكي شامشون تموم مي شد و مي رفتند و ما مونديم و معصومه خانوم كه با طمانينه زياد مشغول صرف شام بود و دوستم هم مي گفت: معصومه جان يه ذره زودتر.معصومه هم بشقابش رو نشون مي داد و مي گفت: بذار اين تموم بشه و دوستم هم حرص مي خورد.

خلاصه كنم كه عروسي خوبي بود و خوش گذشت.ايشالله عروسي همه آرزومندان مخصوصا همين دوستم كه با هم رفتيم عروسي و اين روزا مهمونش بودم.دستت درد نكنه عزيزم.ايشالله ايندفعه عروسي شما(كلي قند تو دلت آب شد.مگه نه؟)

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

توي مهد كودك معصومه اينا روز جهاني كودك چند روز جلوتر بود و به همين مناسبت يه نمايش عروسكي بود كه مامانا رو هم دعوت كرده بودند.منم دو ساعت مرخصي گرفتم و رفتم.وقتي جشن تموم شد و مي خواستم بيام اداره معصومه گريه ميكرد كه منم بايد بيام خلاصه به زور و بلا اول مجبورش كردم نهارش رو بخوره و بعدشم با خودم بردمش اداره و كلي مشعوف شدند همكارامون از ديدن معصومه.خلاصه ديگه آخراش رفت تو بغل همكارمون(مامان آرين) و به محض اينكه ليلا جون يه كم پشتش رو مالش داد و شعر مخصوص معصومه (شعري كه من براش مي خونم و اونم براي عروسكاش و حتي گاهي براي باباش.اونم اينه: نازي نازي گل پيازي عسل ماماني شيرين ماماني هميشه بماني هميشه بماني) رو براش خوند اونم گرفت خوابيد.

منم از اين لحظه تاريخي يه عكس انداختم.البته این عکس معصومه تو بغل منه.

Image Hosting by PictureTrail.com

ديروز رفتيم خريد.اول از همه معصومه گير داد كه برام دمپايي بخريد و رفت يه دمپايي قرمز كه روش مرد عنكبوتي داشت انتخاب كرد(الان دقيقا سه تا دمپايي يه شكل و به رنگهاي آبي و قرمز و صورتي داره).خلاصه بعدش من رفتم داخل يه مغازه كه مانتو ببينم ديدم همسرم صدام ميكنه كه يه دقيقه بيا بيرون معصومه رو ببين.رفتم ديدم معصومه جلوي سكوي مغازه روي زمين نشسته و داره كفشش رو درمياره و دمپايي قرمز مي پوشه.حالا فكرش رو بكنيد ما داريم توي خيابون با يه خانمي كه جوراب سفيد و دمپايي قرمز پوشيده قدم مي زنيم.چند دقيقه بعدش گير داد كه مي خوام كفش بپوشم.خلاصه اين ماجراي عوض كردن كفش و دمپايي چند بار تكرار شد و آخرش ديگه همسرم داغ كرده بود و من داشتم از خنده منفجر مي شدم.تازه آخر آخرش رفتيم براش يه چكمه خريديم كه گير داده بود من بايد همين چكمه رو بپوشم وبيام.حالا با چه ترفندي نذاشتيم ديگه اونو بپوشه بماند.

فقط يادم رفت از اين صحنه ها عكس بگيرم.

وقتي هم رسيديم خونه نيم ساعت چكمه اش رو پوشيد و توي اتاق قدم زد تا راضي شد درش بياره.

اینم قیافه فاتحانه معصومه با شلوار و چکمه تازه

Image Hosting by PictureTrail.com

راستي يادم رفت بگم كه معصومه رفت يه كلاس بالاتر توي مهد.چون توي كلاس خودشون كه زير سه ساله ها بودند همشون پسر بودند و هيچكدوم حرف نمي زدند ديدند هوش بچه ام داره هرز ميره بردنش كلاس بالاتر كه ازآموزش شون استفاده كنه.خيلي هم خوب پيشرفت كرده.چند شب پيش ديدم داره يه شعري مي خونه كه خودمو كشتم تا فهميدم چي مي خونه.شعرشم اين بود: ديگه فايده نداره دشت و صحرا ديگه نميشه رفت كنار دريا و .... اينقده بامزه مي خوند كه نگو.

توی این عکس معصومه سعی می کنه که لباسش رو بپوشه

Image Hosting by PictureTrail.com

اینجا هم گیر داده بود که این تاپ و شلوارک رو باید روی این لباسم بپوشم

Image Hosting by PictureTrail.com

اینجا هم کلاغش رو بغل کرده و خوابیده

Image Hosting by PictureTrail.com

اینجا هم صندلی رو گذاشته روی سرش.

Image Hosting by PictureTrail.com

بای بای تا بعد

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام سلام صدتا سلام

واي كه چقدر من تنبلم.الان اوج شيرين زبونيهاي معصومه هست و من حوصله ندارم بيام بنويسم.با اين حافظه قوي اي هم كه من دارم حتما حتما هم از يادم نميره.خب خودزني و شكست نفسي بسه ديگه.بريم سراغ اصل مطلب.

جونم براتون بگه كه معصومه خانوم ما از وقتي رفته مهد كودك خيلي شيطون شده و مدام در حال رقصيدنه.(انگار فرستادمش كلاس رقص و آواز)

يه روز برگشته و به من ميگه: مامان! شادي كنيم برقصيم.

تا يه آهنگي از تلويزيون پخش ميشه شروع مي كنه به رقصيدن.تازه به منم ميگه: مامان! بيا برقصيم.

تو راه خونه مون يه موبايل فروشيه كه هر وقت از جلوي اون رد مي شيم بايد به دستور ايشون چند دقيقه اي توقف كنيم و ايشون موبايلها رو يه نگاه بندازن و بعد بريم.تازه ، برگشته به باباش ميگه: بابا! براي من موبايل قرمز بخر.باباش ميگه: تو كوچولويي؟

ميگه: نه.من كوچولو نيستم.من بزرگ شدم.علي كوچولوئه.فكر كنم علي موبايل قرمز دوست داره.(اين واژه فكر كنم رو از كجا ياد گرفته نمي دونم.اصلا نمي دونم معنيش رو مي دونه يا همينجوري و دقيقا هم در جاي مناسب بكار مي بره؟)

مادر شو هرم بهش مي گفت: خانوم دكتر! با عصبانيت ميگه: خانوم دكتر نيستم.معصومه هستم.

توي ماشين كه مي شينيم تا يكي كنارمون ميشينه زل مي زنه تو چشاش و ميگه: مامان! اين كيه؟ يه دفعه يه دختري كنارم نشست كه بينيش رو عمل كرده بود و چسب زده بود.تو چشاي دختره نگاه ميكنه و ميگه: مامان! خاله چي زده؟ تو گوشش گفتم: چسب زده مامان. وقتي پياده شديم به من مي گه: گفتم خاله چي زده؟منم گفتم: چسب زده بود ديگه.ميگه: بووه شده بود؟ چسب زد خوب بشه؟

يه روز داشتيم مي رفتيم خونه.به من ميگه: مامان! سر كار رفته بودي؟

ميگم: آره.

ميگه: عمو ياسر(شوهر عمه اش) سر كار ميره؟

 ميگم: آره.

ميگه: علي سر كار نميره.

ميگم: درسته.علي وقتي بزرگ شد ميخواد بره سر كار.

ميگه: منم دست علي رو بگيرم بريم سر كار.

صبحها كه مي خوام ببرمش مهد كودك  وقتي كوله اش رو پشتش ميزارم.مي پرسه: مامان برام تغذيه گذاشتي؟ شير گذاشتي؟ بچه م فقط نگران شكمشه.گاهي هم وقتي يه چيزي مثلا آب مي خواد ميگه: مامان! شكمم آب مي خواد.

گاهي تو راه خونه كه بغلش ميكنم محكم منو بغل مي كنه و مي بوسه و ميگه: مامان! خيلي دوست دارم.

خلاصه اينكه خيلي خيلي شيرين زبونه و خيلي هم خوب حرف مي زنه.مامان فداي اون شيرين زبونيات بره.به قول خودش: الللهي!!!

اینم عکسهای معصومه کچل من:

Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com

پی نوشت:راستش الان خیلی ناراحتم.توی وبلاگ خانومي مطلبي نوشته بود كه دلم گرفت.ميشه همه براي سلامتي پسرعموش دعا كنيم.يه صلوات براي شفاي اين پسر جوون.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

                            تولد تولد تولدت مبارك   

امروز معصومه خانوم ما دو ساله شد.الهي مامان قربون قد و بالات، قربون شيرين زبونيات بره.ديگه حسابي خانوم شدي و البته شيطون.

معصومه خانم ما الان تقريبا دو هفته است كه ميره مهد كودك.يعني از شنبه هفته پيش(31/5/88).سه روز اول هفته رو مرخصي گرفتم و هر روز يه ساعت بردمش مهد تا به محيط اونجا عادت كنه و از روز چهارم ديگه رسما مهد كودكي شد(به قول خودش: مهته كوتك)

خدا رو شكر خوب هم خودش رو با محيط جديد وفق داد و الان كه صبحها مي برمش خودش ميره بغل خاله ش.

هر روز كه ميرم دنبالش اول بايد سوار تاب و سرسره و الاغه كه توي حياط مهده، بشه تا رضايت بده بياد خونه.تازه وقتي مي رسيم خونه، توي پاركي كه داخل محوطه مجتمع هستش هم بايد سوار تاب و الاكلنگ و سرسره بشه تا رضايت بده بياد داخل مجتمع، وقتي هم وارد مجتمع ميشه اول بايد سوار سه چرخه اي كه توي پاركينگ هست بشه و دو سه دور بزنه تا راضي بشه وارد خونه بشيم.

يه روز كه مي خواستم ما بيبيش رو عوض كنم گفت: مامان! امير رضا(يكي از بچه هاي مهد) به من ميگه: ايف فه(منظورش همون پيف پيف بود).

توي خيابون داشتيم مي رفتيم يكي از كنارمون رد شد.برگشته ميگه: اي شه.بابا حالم بهم خورد.حالا چرا؟ والله ما كه نفهميديم.

ديروز وقتي رفتم مهد دنبالش ديدم پايين پيش خاله پريسا نشسته و يه بچه ديگه هم اونجاست و تا منو ديد گفت: خاله امروز معصومه يكي رو گاز گرفت.مثل اينكه نوه مدير مهد (نگار توپوله) رو كه امسال مي خواد بره كلاس اول رو گاز گرفته بود اونم به خاطر اينكه وقتي خاله پريسا اومده پايين معصومه هم دنبالش راه افتاده بياد و نگار رفته جلوش رو بگيره كه ايشون نره و معصومه خانوم هم نامردي نكرده بود و يه گاز محكم گرفته بود كه نفس بچه رفته بود.

امروز كه با خاله شهلا صحبت مي كردم گفت: معصومه بچه ها رو ميزنه و وقتي ميگيم نزن، ميگه: بوس بكنم.ما رو باش، گفتيم بچه مون دست و پا چلفتيه و نمي تونه از خودش دفاع كنه، نگو خانم توي مهد بزن بهادره و بچه هاي بزرگتره رو مي زنه.فكر كنم آخرش بخاطر اين كاراش پرونده ش رو بزنن زير بغلش و از مهد بيرونش كنن.راستش من از اين مهده خيلي خوشم اومده و دوست ندارم معصومه از اونجا اخراج بشه.

راستي شب تولد امام حسن مجتبي سالگرد ازدواجمونه.

ممنون همسري بخاطر همه خوبيهات.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

پروژه با موفقيت به پايان رسيد.

مراحل پروژه:

روز اول: دو تا چسب زخم زدم روي شير خرما و وقتي معصومه گفت: شير خرما بخورم.گفتم: مامان جون شير خرما زخم شده، چسب زدم تا خوب بشه.همين كه چسب ها رو ديد يكه خورد و كمي هم ترسيد و عقب رفت و تا يك ساعت فقط مي گفت: شير خرما، بووه، چسب. ولي تا موقع خواب فقط مي خورد انگار كه لج كرده باشه.توي خواب هم بهش شير دادم.

روز دوم: وقتي رسيدم خونه ديدم خوابيده.وقتي از خواب بيدار شد گفتم: معصومه بالشت رو بردار بيا پيش مامان بخواب.با خوشحالي بالش رو برداشت و اومد كنار من خوابيد ولي نگفت شير خرما مي خوام فقط با نگاه پرسشگري كه يعني هنوز شير خرما زخمه منو نگاه كرد و منم گفتم: معصومه جان هنوز زخمه و چسب زدم و دختر عاقل و مظلوم من خيلي راحت قبول كرد و گفت: رو پاي مامان.يعني روي پاي مامان بخوابم.ولي انگار پكر شده بود.واقعا دلم گرفت ..

و بدين ترتيب چند روز شير نخورد ولي توي خواب بهش شير ميدادم كه خدا رو شكر الان ديگه شبا هم شير نمي خوره.

چند روز پيش بهش گفتم: معصومه! شير خرما ميخوري.با يه حالت خجالت گفت: اوهووم.منم گفتم: ماماني هنوز زخمه و نمي توني بخوري.اونم ديگه هيچي نگفت.

ولي بزنم به تخته معصومه من هميشه دختر عاقلي بوده و خدا رو شكر تا حالا منو اذيت نكرده و راحت با اينطور مسائل كنار مياد.

يه چيزي بگم بخندين:

چند روز پيش با چند تا از دوستامون رفته بوديم يه جاي خيلي يكر و زيبا اطراف سنگر.يه محوطه خيلي باز كه قبلا انگار مدرسه بوده و الان تبديل به زمين فوتبال شده بود و چند تا گاو با زنگوله هي اطراف ما مي چرخيدند و بچه ها هم بدون ترس به طرف اونها مي رفتند كه من به معصومه گفتم:معصومه نزديك گاوه نرو شاخ ميزنه.كه بلافاصله ديدم معصومه به علي ميگه: جلو نرو گاوه خاش ميزنه ها.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 

pctfx3.1

Pink Bear Template

Interactive Multimedia CD گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Porteghal Team

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی