X
تبلیغات
انتظار شیرین
انتظار سخته ولی وقتی منتظر یک اتفاق خوبی، انتظار، شیرین میشه

سلام به همه دوستان گلم.

مي دونيد امروز چه روزيه؟ واقعا نمي دونيد؟

امروز تولد يكي از مشاهير و نوابغ و ... (هر چيز خوبي دوست داريد مي تونيد جايگزين كنيد) ايرانه.ايشون كسي نيست جز شخص شخيص بنده.

بله دوستان ۳۳ سال پیش در چنین روزی بنده قدوم مبارک خود را بر پهنه گیتی گذاشتم.

داستان تولد من هم ماجراییه برای خودش.

جمعی از بانوان شهر ما برای دیدار امام راهی تهران میشن و مادر ما هم با لبٍ غنچه همراه ایشان راهی تهران میشه بدون اینکه در نظر بگیره که پا به ماهه.خلاصه شب همه سر بر بالین میزارن تا استراحتی کنند و فردا به دیدار امام برن ولی مادر بنده شب تا صبح از درد به خودش می پیچه و فردا صبحش همگان راهی دیدار امام میشن و مادر نازنین بنده راهی زایشگاهی در همان حوالی و موفق به دیدار روی ماه بنده میشه.

جالب بود نه؟ پس تا بعد


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1392ساعت 8:25  توسط محدثه  | 

سلام.امروز یه پست توی وبلاگ مهربانوی عزیز دیدم در مورد سوتی دادن.منم چند وقت پیش سوتی های خودم رو که البته بیشتر کلامیه تا عملی نوشته بودم ولی اینجا ثبت نکرده بودم و با این پست مهربانو جان تصمیم گرفتم اینجا ثبتش کنم.

من معمولا توی تعارفات معمول کم میارم و سوتی میدم.نمونه ش:

1-     همسايه مون برامون آش آورده و ميگه: براي سالگرد مادرشوهرمه لطفا يه فاتحه هم بخونيد.ميگم: آخه! به سلامتي

2-     رفتم خونه همسايه مون و دارم توضيح ميدم براي علت غيبتم توي مراسم شوهرش.ميگم: آره! ما تشريف برده بوديم مشهد.

3- خاله مهد كودك معصومه وقتي از سفر مشهد برگشتيم داره بهم ميگه كه زيارت قبول باشه و ... منم تندي برگشتم ميگم: زيارت شما هم قبول باشه( احتمالا زيارت ايشون با من بوده)

۴-     يه مدت كه باغ مظفر نشون ميداد و يه شخصيتي بود بنام قل مراد.شوهرم با گوشي من يه اس ام اس داد به خواهرش با اين مضمون: قل مراد خوشحاله چون ملوس داره اس ام اس مي خونه.بعد اشتباهي بجاي اينكه براي خواهرش بفرسته فرستاد براي بابام.البته خدا رو شكر اون موقع بابام هنوز زياد به اس ام اس دادن و اس ام اس خوندن وارد نبود و ما فرداش كه رفتيم خونه بابام اينا، همسرم گوشي بابام رو برداشت و تندي اين اس ام اس رو كه خونده هم نشده بود پاك كرد.

این یکی مربوط به یکی از همکاران مذکر اداره ست که یه بار زنگ زد به اتاقمون و گفت که زیپش خراب شده.( البته منظور ایشون برنامه zip بوده)


+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1392ساعت 11:37  توسط محدثه  | 

سلام به همه دوستان گلم.

حال و احوال چطوره؟ چكار مي كنيد با هواي زيباي ارديبهشت؟

راستي حلول ماه رجب رو هم تبريك ميگم، ايشالله كه همه بتونيم از بركات اين ماه استفاده كنيم.خيلي هم التماس دعا داريم.

موقع سحر هم يه بارون قشنگي مي باريد كه زيبايي اين ماه پربركت رو دوچندان كرد.

گفتم هواي زيباي ارديبهشت، يادم به زيباييهاي شهرمون افتاد. من  كه تازه دارم زيباييهاي شهرمون رو كشف مي كنم و تازه فهميدم توي چه بهشتي زندگي مي كرديم و خودمون خبر نداشتيم.

حالا تصميم دارم سر فرصت چند تا عكس از اين مناطق زيبا بزارم تا شما هم از اين همه زيبايي لذت ببريد.

دو هفته پيش كه ولادت بانوي دو عالم خانوم فاطمه زهرا بود توي اداره مون يه جشنواره غذا برپا شد كه من براي اولين بار توي اين جشنواره شركت كردم و اولويه درست كردم كه خيلي مورد توجه همكاران قرار گرفت(البته از قيافه اش) و خيلي ها فكر كردند شيريني خامه اي درست كردم.

                

 پنجشنبه گذشته هم به همراه همكاران خانوم رفتيم اردوي سياحتي، زيارتي كه معصومه خانوم رو هم بردم و كلي بهش خوش گذشت.

اولش رفتيم امامزاده هاشم و بعد از اون هم رفتيم سراوان و موزه ميراث روستايي كه بهتون توصيه مي كنم هر وقت تشريف آورديد گيلان حتما سري به اونجا هم بزنيد.مخصوصا توي اين فصل و پنجشنبه و جمعه كه خانومهايي با خوراكي هاي محلي مثل كاكا و شيريني ميان پر و نان محلي ازتون پذيرايي مي كنند( البته مجاني نيست)

                            

اينجا حياط امامزاده هاشمه.

             

اينم يه خونه روستاييه به سبك معماري غرب گيلان.

      

اینم یه خونه به سبک معماری شرق گیلان.

خلاصه اینکه خیلی خیلی قشنگه و بهتون توصیه می کنم حتما ببینید و لذت ببرید و به جون ما دعا کنید


+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1392ساعت 14:7  توسط محدثه  | 

سلام به همه خانومها و مادران و زنان عزيز! مخصوصا منصوره خانوم مامان نورا جان

پيشاپيش روز مادر و زن رو به همه شما عزيزان تبريك ميگم.ايشالله كه سايه همه مامانها بالاي سر بچه ها باشه.

ايشالله كه قدر مامانهامونو بيشتر بدونيم.و خدا روح مادرهايي كه الان بين ما نيستند رو شاد كنه.

راستش فردا بخاطر سفر رئيس جمهور، ما اينقدر سرمون شلوغه كه فكر كنم به سختي بتونم يه وقت خالي گير بيارم كه به مامان و مادرشوهرم يه زنگ بزنم، ولي سعي خودمو مي كنم.البته بايد به مادربزرگم كه بهش ميگم ننه هم يه زنگ بزنم.

معصومه خانوم هم از ديروز گير داده كه مامان! من و بابا چي برات بخريم؟ منم گفتم: كه همه چي دارم و چيزي نمي خوام.شما دو تا بهترين هديه براي من هستيد ولي اون اصرار كه بايد بگي چي مي خواي؟ منم گفتم: حالا كه خيلي اصرار ميكني برام طلا بخريد اونم گفت: آخه مامان! طلا كه خيلي گرونه

خلاصه ببينم پدر و دختر چه گلي به سر ما مي زنند


+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1392ساعت 13:15  توسط محدثه  | 

آقاي من....

موكول مي كنم گلايه ي هجرتان به بعد

امروز حال مادرتان روبراه نيست...

برگرفته از وبلاگ زيباي اينجا سيم دلت به آسمان وصل مي شود


+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1392ساعت 9:56  توسط محدثه  | 

ديروز بالاخره كلاس زبان ثبت نامش كردم و اولين جلسه رو هم شركت كرد، خدا رو شكر كه خيلي خوشش اومد و مربيش هم كلي ازش تعريف كرد.

موقع ثبت نام مثلا يه آزمون تعيين سطح ازش گرفتند.آقاهه ازش پرسيد: شعر انگليسي بلدي؟ معصومه گفت: نه!

من با تعجب نگاش كردم و گفتم: پس اين شعرهايي كه توي خونه مي خوني چيه؟

بعد از كلاس بهم ميگه: مي دوني چرا گفتم شعر بلد نيستم؟ آخه مي خواستم از ترم يك شروع كنم.گفتم: پ نه پ، فكر كردي با اين اطلاعاتت تو رو ترم 4 ثبت نام مي كنند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1392ساعت 11:25  توسط محدثه  | 

مدتي بود كه دو تا دندون پايين معصومه لق شده بود ولي نمي افتاد تا اينكه چند وقت پيش ديدم كه از زير همين دندوني كه لق شده يه دندون ديگه داره درمياد براي همين ديروز بردمش دكتر و دو تا دندون پايين رو كشيد تا  دندون جديد سر جاي خودش قرار بگيره.امروز كلي ذوق داشت زودتر بره مهد كودك و لثه بي دندونش رو به دوستاش نشون بده.

اينم عضو بي دندون خونه ما

                    

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1392ساعت 12:15  توسط محدثه  | 

سلام به همه دوستان خوبم.بازم سال نو رو تبريك ميگم.ايشالله كه تا حالا ايام به كام بوده باشه و از اين به بعد هم ....

ما هم توی این تعطیلات بخاطر عروسي يكي از اقوام يك سفر سه روزه به قم داشتيم و سعادت زيارت حضرت معصومه هم نصيبمون شد.

و اما خاطرات سفر:

يه روز رفته بوديم حرم و با معصومه نماز زيارت رو خونديم و بعد از نماز به معصومه گفتم براي هر كي دوست داري دعا كن.معصومه خانوم ما هم براي خاله هاي مهدكودكش و مادربزرگ و مامان و بابا و خلاصه براي همه دعا كرد.از حرم كه بيرون اومديم گفتم: معصومه براي خاله سعيده هم دعا كردي؟معصومه هم با يه حالتي گفت آره كه فهميدم اصلا بچه حواسش به خاله اش نبوده چه برسه بخواد براش دعا بكنه. منم گفتم: حالا چه دعايي براش كردي؟ ميگه: مامان! توي قلبم دعا كردم اصلا خودمم صداشو نشنيدم چي گفتم.

يه شب هم خيلي بي مقدمه گفت: مامان! اگه يه روز امام خامنه اي هم مثل امام خميني اونجوري بشه يعني بميره( يعني اصلا دلش نمي خواست حتي لفظ مردن رو براش بكار ببره و ميگفت اونجوري بشه و براي اينكه من متوجه بشم با يه صداي نامفهومي گفت بميره) كي رهبري ما رو بر عهده ميگيره؟ رئيس جمهور كه نمي تونه پس كي رهبر ما ميشه؟ گفتم: آخه مامان! اين چه سواليه، بگو ايشالله خدا بهش سلامتي بده، ايشالله خدا بهش طول عمر بده ( مي خواستم بگم ايشالله امام زمان ظهور مي كنند و خودشون رهبري ما رو برعهده ميگيرند و ديگه لازم نيست غصه اين چيزها رو بخوري )

ديروز دختر پسر خاله ام كه كلاس سومه داشت از من مي پرسيد كه: خاله! شما شيريني دوست داريد يا ترشي؟ گفتم: هر دو.گفت: پس شما هم دختردار ميشيد هم پسر دار.

معصومه گفت: من شيريني دوست دارم.اونم به معصومه گفت: پس تو پسردار ميشي.معصومه هم يك لبخند رضايت بر لبانش نقش بست و بعد از نگاه متعجب من كاملا تغيير موضع داد و رو به بچه پسر خاله ام: به نظر تو اين حرفها براي سن ماست؟ بچه ها بايد از اين حرفها بزنند؟( سياستش منو كشته مادر!)


+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1392ساعت 11:36  توسط محدثه  | 

سلام به همه دوستان گل و نازنينم!

خيلي وقته اينجا چيزي ننوشته بودما! دلم براي همه تون تنگ شده بود.

البته اگه آخر سال نبود و قرار نبود بهار بياد فكر كنم بازم چيزي نمي نوشتم.ولي ديدم اين دم آخر زشته من نيام و يه تبريك نگم.

خلاصه اينكه پيشاپيش سال نو رو به همه تبريك ميگم و ايشالله كه امسالتون قشنگتر و زيباتر از سالهاي پيش باشه.

و اي كاش امسال، سال " ظهور آقامون امام زمان" باشه.


+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1391ساعت 14:48  توسط محدثه  | 

 

سلامي دوباره به همه دوستان خوبم كه توي اين مدتي كه من دوباره درجه تنبليم عود كرده بود جوياي احوال ما بودند.شرمنده روي ماه همه تون.به بزرگواري خودتون ما رو ببخشيد اگه باعث نگراني شما شديم.

واقعا به دوستاني چون شما مباهات مي كنم.

و اما بعد:

يه شب مي خواستم يه غذايي رو براي اولين بار درست كنم به همسرم گفتم: لطفا برو توي اينترنت يه سرچ كن ببين چه جوريه؟

معصومه ميگه: مامان! به جاي اينكه بري توي اين سايتا برو جستجو كن ببين چه جوري ميشه يه روزه حروف الفبا رو به بچه ياد داد؟

يه شب با گريه به باباش ميگه: تو فقط مامانه رو لوس مي كني؟ منو لوس نمي كني.باباش با تعجب پرسيد يعني چي؟ چه جوري مامان رو لوس مي كنم؟ معصومه گفت: فقط به اون ميگي عزيز.به من نميگي عزيز.

يه بار همسرم داشت خواص بابونه رو از توي اينترنت برام مي خوند يكي از خواصش از بين بردن جوش صورت بود.معصومه برگشته ميگه: مامان! يادت باشه ايندفعه كه ميخوايم بريم خونه عمه يه كم بابونه براش ببريم كه جوش صورتش خوب بشه.( بيچاره خواهر شوهرم فقط چند تا جوش كوچيك رو صورتش داره ولي از اونجاييكه معصومه خيلي به جزئيات دقت ميكنه همين چند تا جوش كوچيك براش خيليه)

            

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1391ساعت 10:25  توسط محدثه  |