X
تبلیغات
انتظار شیرین
انتظار سخته ولی وقتی منتظر یک اتفاق خوبی، انتظار، شیرین میشه

سلام.سلام.ما اومدیم.با یه خبر.

پنجشنبه ۱۷ بهمن ۹۲ ساعت ۱۱:۳۰ دخترم مریم سادات عزیز بدنیا اومد.دقیقا شبیه نوزادیهای معصومه هست با همون اخم ولی کمی درشت تر.

قبل از عمل هم به یاد همه تون بودم و اگه قابل باشم براتون دعا کردم.

ایشالله که خداوند به همه آرزومندان فرزندانی سالم و صالح عنایت فرماید.

فعلا خداحافظ تا بعد.


+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1392ساعت 12:41  توسط محدثه  | 

سلام به همه دوستان گلم. ببخشيد كه اينقده دير كردم.ديگه كار و درس و زندگي و بچه كوچيكوقت واسه آدم نميزارن.

چي؟ بچه كوچيك؟ اي واي نگفته بودم نه؟(محدثه كه بدجنس مي شود)

آخه هنوز بدنيا نيومده و اگه خدا بخواد تا دو هفته ديگه قدوم مباركشون رو ميزارن توي اين دنيا خاكي.

تازه اين مدت درگير امتحانات هم بودم و تازه چهارشنبه امتحانم تموم شد.( خواهشا نگيد كه اينو هم نگفته بودم كه ارشد قبول شدم. آخه از بس وبلاگم رو آپ نكردم ديگه نمي دونم چي رو گفتم و چي رو نگفتم.تازگيا آلزايمر هم گرفتم ديگه نور علي نور شدم)

به هر حال ما كه تنبل بوديم ديگه از اين به بعد تنبلتر هم خواهيم شد و احتمالا وبلاگ ما تا چند ماه آينده خاك خواهد خورد.

ديگه كم كم رفع زحمت مي كنيم فقط تو رو خدا توي دعاهاتون ما رو از ياد نبريد.دلم براي همه تون تنگ ميشه


+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1392ساعت 8:28  توسط محدثه  | 

سلام به همه عزيزان.حال و احوال چطوره؟

ديروز شنبه 30 شهريور معصومه خانوم ما راهي مدرسه شد و رسما كلاس اولي شد. از چند هفته پيش لحظه شماري ميكرد براي اين روز و ديگه اين اواخر بي تاب مدرسه شده بود. ديروز صبح هم با سلام و صلوات و دود اسپند و رد شدن از زير قرآن راهي مدرسه شد.

ولي خودمونيما چقدر زود گذشت اين شش سال.انگار همين ديروز بود كه بدنيا اومد و در يك چشم به هم زدن رفت مدرسه.تو يه چشم به هم زدن هم بزرگ ميشه و ميره دانشگاه و بعدشم ....

خلاصه اينكه كلاس اولي شدنت مبارك عزيز دل مامان! ايشالله هميشه موفق باشي ومشتاق آموختن و يادگيري.

                                      

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1392ساعت 8:16  توسط محدثه  | 

امرز 12 شهريور تولد معصومه خانوم گل ماست.6 سال پيش در چنين روزي من و باباي معصومه ساعت 6 صبح حركت كرديم به سمت بيمارستان، چون مي خواستم اولين نفري باشم كه ميرم توي اتاق عمل و زود زود دخترمو ببينم.اينقدر زود رفتيم كه در بيمارستان بسته بود و بخاطر ما درو باز كرد كه حداقل پشت در نمونيم و بريم اون تو بشينيم و ساعت 8 هم با دل خجسته رفتم اتاق عمل( هنوز هيچكدوم از خانواده ام نيومده بودند بيمارستان).يعني بدون هيچ استرسي و با شجاعت تمام با پاي خودم رفتم اتاق عمل و بعد از .... ( آ خه دقيق يادم نيست چقدر گذشت) دخترمو دادند بغلم. و چه حس زيبايي بود.

من آدم رمانتيكي نيستم ونمي تونم حسهامو اونجوري كه دلم مي خواد به زبون بيارم فقط مي دونم كه خدا رو خيلي شاكرم بخاطر اين نعمت بزرگي كه نصيبم كرد كه روزبروز منو عاشقتر مي كنه و ايشالله كه خدا توفيق بده بتونم جوري تربيتش كنم كه بنده مخلص و پاكي باشه.

تولدت مبارك گل زيباي زندگي من!


+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1392ساعت 8:41  توسط محدثه  | 

چند روز پيش معصومه به من ميگه: مامان! نمي دونم چرا چند وقته از دزد و زلزله مي ترسم؟ گفتم: دزد؟ گفت: آره، بچه دزد منظورمه.مي ترسم شب كه توي اتاق خوابيدم دزد بياد تو اتاق و منو بدزده.گفتم: آخه ما طبقه سوميم چه جوري دزد بياد بالا؟ ميگه خب با طناب.ميگم: گيريم بياد و تو رو بدزده اولا من تا صداي دزد رو بشنوم از خواب بيدار ميشم دوما دزده وقتي تو رو دزديد چه جوري تو رو مي خواد ببره پايين.ماشالله تو اينقده سنگيني دزده از اون بالا ميفته پايين.

خلاصه با توضيحات من قانع نشد و منم ديگه از توضيح دادن خسته شدم براي همين گفتم: اصلا دزده مگه ديوونه ست اين همه راه بياد بالا تو رو بدزده، ميره طبقه اول مريم ( دوستش كه قراره با هم برن مدرسه) رو ميدزده.معصومه هم با ناراحتي گفت: اونوقت من با كي بازي كنم؟

ديشب هم موقع خواب ديدم داره گريه مي كنه.ميگم: چيه؟ ميگه من از زلزله مي ترسم.گفتم: اولا اگه زلزله بياد خونه هاي ما خيلي محكمه و خراب نميشه.دوما گيريم خونه مون خراب بشه مگه چي ميشه؟ فوق فوقش بميريم و از اين دنيا ميريم توي يه دنياي بهتر.اين كه بد نيست.ديدم بازم با توضيحات من قانع نميشه.منم شديد خوابم مي اومد يه داد زدم و در ايكي ثانيه اشكهاش بند اومد.

نمي دونم اين ترسهاي جديد از كجا اومده و واقعا نمي دونم چه جوري توضيح بدم كه هم قانع بشه و هم نترسه.لطفا به عنوان مامانهاي باتجربه راهنماييم كنيد.ممنون از لطفتون


+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1392ساعت 10:45  توسط محدثه  | 
سلام به همه دوستان خوبم!

پيشاپيش عيد سعيد فطر رو به همه تبريك ميگم.ايشالله بهره كافي رو از اين ماه پربركت برده باشيد.

توي دعاهاتون ما رو هم از ياد نبريد.

مخلص همه شما دوستان خوب و جاني


+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1392ساعت 9:35  توسط محدثه  | 
توسط نرگس بانوي عزيز به يك بازي دعوت شديم كه با چند روز تاخير دعوتشان را لبيك گفتيم.

هر كسي دوست داشت از طرف من دعوته به اين بازي


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1392ساعت 12:44  توسط محدثه  | 
سلام به همه دوستان گلم.

حال و احوال چطوره؟

با یک روز تاخیر مبعث پیامبر خوبیها رو تبریک میگم.ما هم دیروز حسابی سرمون شلوغ بود چون عقدکنون خواهرم بود که از همینجا براش آرزوی خوشبختی می کنم.منم قند ساب  بودم و خلاصه حسابی دستم بند بود.

پارچه ای هم که بالای سر عروس گرفته بودیم پرچم حرم امام رضا بود که پر بود از عطر امام رضا جوری که فکر میکردی الان توی حرمی.

و اما این چند روزه که نبودم یه سفر رفته بودیم همدان که البته موفق نشدیم بریم زیارت باباطاهر و ابن سینا.

البته تا دم در باباطاهر رفتیم ولی به در بسته خوردیم و گفتند بخاطر تعطیلات اینجا هم تعطیله حالا انگار ما می خواستیم چیکار بکنیم.خلاصه از همینجا از دست اندرکاران شهر همدان بخاطر این تفکرشون گله دارم و واقعا متاسفم.

ولی ما کم نیاوردیم و رفتیم موزه دفاع مقدس که جالب بود.از همینجا از دست اندرکاران شهر همدان که این موزه رو برپا کردند هم تشکر می کنم.

چیکار کنیم ما اینیم دیگه به جاش تقدیر و تشکر می کنیم یه جاهایی هم انتقاد و گله

یه روز هم رفتیم غار علیصدر که اونم جالب بود.و اماااااااااا از همه جالب تر و زیباتر سفالهای شهر لالجین بود که کلی از دیدنشون و البته خریدنشون لذت بردیم.

فعلا هم عکسی ندارم و شرمنده اخلاق ورزشی تون.به جاش ( به قول مهربانو جانم) این گلهای زیبا تقدیم به شما ( البته این گلها رو بصورت سه بعدی و کمی خوشرنگتر تصور کنید).

قربون مغزهای متصورتون


+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1392ساعت 9:51  توسط محدثه  | 

سلام به همه دوستان گلم.

مي دونيد امروز چه روزيه؟ واقعا نمي دونيد؟

امروز تولد يكي از مشاهير و نوابغ و ... (هر چيز خوبي دوست داريد مي تونيد جايگزين كنيد) ايرانه.ايشون كسي نيست جز شخص شخيص بنده.

بله دوستان ۳۳ سال پیش در چنین روزی بنده قدوم مبارک خود را بر پهنه گیتی گذاشتم.

داستان تولد من هم ماجراییه برای خودش.

جمعی از بانوان شهر ما برای دیدار امام راهی تهران میشن و مادر ما هم با لبٍ غنچه همراه ایشان راهی تهران میشه بدون اینکه در نظر بگیره که پا به ماهه.خلاصه شب همه سر بر بالین میزارن تا استراحتی کنند و فردا به دیدار امام برن ولی مادر بنده شب تا صبح از درد به خودش می پیچه و فردا صبحش همگان راهی دیدار امام میشن و مادر نازنین بنده راهی زایشگاهی در همان حوالی و موفق به دیدار روی ماه بنده میشه.

جالب بود نه؟ پس تا بعد


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1392ساعت 8:25  توسط محدثه  | 

سلام.امروز یه پست توی وبلاگ مهربانوی عزیز دیدم در مورد سوتی دادن.منم چند وقت پیش سوتی های خودم رو که البته بیشتر کلامیه تا عملی نوشته بودم ولی اینجا ثبت نکرده بودم و با این پست مهربانو جان تصمیم گرفتم اینجا ثبتش کنم.

من معمولا توی تعارفات معمول کم میارم و سوتی میدم.نمونه ش:

1-     همسايه مون برامون آش آورده و ميگه: براي سالگرد مادرشوهرمه لطفا يه فاتحه هم بخونيد.ميگم: آخه! به سلامتي

2-     رفتم خونه همسايه مون و دارم توضيح ميدم براي علت غيبتم توي مراسم شوهرش.ميگم: آره! ما تشريف برده بوديم مشهد.

3- خاله مهد كودك معصومه وقتي از سفر مشهد برگشتيم داره بهم ميگه كه زيارت قبول باشه و ... منم تندي برگشتم ميگم: زيارت شما هم قبول باشه( احتمالا زيارت ايشون با من بوده)

۴-     يه مدت كه باغ مظفر نشون ميداد و يه شخصيتي بود بنام قل مراد.شوهرم با گوشي من يه اس ام اس داد به خواهرش با اين مضمون: قل مراد خوشحاله چون ملوس داره اس ام اس مي خونه.بعد اشتباهي بجاي اينكه براي خواهرش بفرسته فرستاد براي بابام.البته خدا رو شكر اون موقع بابام هنوز زياد به اس ام اس دادن و اس ام اس خوندن وارد نبود و ما فرداش كه رفتيم خونه بابام اينا، همسرم گوشي بابام رو برداشت و تندي اين اس ام اس رو كه خونده هم نشده بود پاك كرد.

این یکی مربوط به یکی از همکاران مذکر اداره ست که یه بار زنگ زد به اتاقمون و گفت که زیپش خراب شده.( البته منظور ایشون برنامه zip بوده)


+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1392ساعت 11:37  توسط محدثه  |