چند روز پیش كتابم رو پاره كرد.وقتي بهش اخم كردم و گفتم چرا پاره اش كردي.گفت: مامان بوس و منو بوس كرد ولي من همچنان بهش اخم كرده بودم و اون دوباره و سه باره بوسم كرد و وقتي ديد من همچنان اخم كردم.گفت: مامان يواش(منظورش اين بود كه اخم نكن)![]()
دستش رو گاز گرفته بود و به بابابزرگش نشون داده بود و مي گفت: علي گاز گرفته.
داشت دست علي رو گاز مي گرفت كه عمه اش بهش ميگه: داري گاز مي گيري؟ ميگه: نه بوس و شروع مي كنه به بوس كردن.![]()
الان اين مدلي حرف ميزنه: مامان! نهار خوردي؟ آره؟ يا مادر جون! نماز خوندي؟ آره؟ يا بابا! حموم بشي(حموم رفتي)؟
يه روز من و معصومه تو اتاق نشسته بوديم و معصومه گفت: مامان! حرف بزنيم.گفتم: باشه و شروع كرد به حرفهاي نامفهوم زدن و دستش رو تكون دادن يه دفعه خواهرم اومد تو اتاق و داشت نگاش ميكرد كه معصومه گفت: سي ده!(سعيده) خواهرم با ذوق و شوق گفت: جانم. معصومه با يه حالت تحكم: بوشو بيرون(برو بيرون).قيافه خواهرم واقعا خنده دار بود
نسبت به علي يه حالتي مثل خواهر بزرگا داره كه اين كارو بكن و اون كارو نكن.مثلا علي ميره درو باز كنه ميگه: علي بيا ايور.در باز نكن.دست نزن(گاهي با ناز و نوازش و گاهي با هل دادن و سيلي زدن)![]()
نحوه سلام و احوالپرسي كردنش با يك عكس: سلام! خوبي؟ تو بهتري
فرهنگ لغات:
به ماي بيبي ميگه: ماي بيگي
به پماد ميگه: كماد
و.......
يه مدت بود راه ميرفت مي گفت: چجوري...ايجوري... حتي وقتي داشت تلفني با خاله اش صحبت ميكرد مي گفت: سلام...چجوري...ايجوري.... تازه چند وقت پيش متوجه شدم ايشون هر وقت از اتاق خواهرم اينا مياد بيرون اين حرفا رو ميزنه و فهميدم اين چيزا از كجا آب ميخوره.(نگو توي اتاق، خاله ها و خواهرزاده بزن و بكوب دارن)![]()
باباش كه رفته بود ماموريت، يه روز زنگ زد و گفت آدرس وبلاگت رو برام اس ام اس كن.منم از همه جا بيخبر اين كار رو كردم.وقتي از ماموريت برگشت ديدم دوتا ليوان خريده كه عكس معصومه روشه.كلي ذوق كرديم.هم من، هم معصومه.تازه معصومه ليوان رو برمي داشت و عكسش رو مي بوسيد(خودشيفته).تازه فهميدم كه ايشون رفته و از توي وبلاگ عكس معصومه رو برداشته و داده كه بندازن روي ليوان.واقعا سورپريزمون كرد.دستت درد نكنه بابايي..![]()
چند روز پيش با بابام اينا رفته بوديم بيرون.معصومه كه تو بغل من نشسته بود سرش خورد به لبم و من گفتم:آخ و الكي شروع كردم به گريه كردن.معصومه تندي منو بوسيد و گفت: مامانه! عزيزم! دوست دارم.![]()
هر وقت ميخواد شير بخوره ميگه: مامان! شي خوما(شير خرما).ديدين بچم چه باكلاسه![]()
نمي دونم چند وقته تمام حواسش به شير خرماست(گرفتين كه چي رو ميگم؟).مثلا پسر عمه اش داره گريه مي كنه.ميگم : معصومه! چرا علي گريه مي كنه؟ ميگه: شي خوما بو خوره.![]()
داره غذا ميخوره ميريزه روي زمين.ميگم: معصومه روي زمين نريز مورچه مياد.ميگه: موچه شي خوما بو خوره.![]()
صبح ها كه ميرم سر كار واسه خودش داستان ميسازه كه: مامان رفته سئه كا.مامان بياد، مصومه شي خوما بو خوره.خدا به داد برسه چه جوري بايد تركش بدم.![]()
يه شعر براش مي خونيم (از اينجا تا شيراز راه درازيست ميون جنگلا مار درازيست صبح ها مي خوريم كره مربا به به كره مربا ظهرها مي خوريم نيشگون مامان اه اه شبها مي خوريم شام خوشمزه به به ) يه بار گير داد كه اين شعر رو برام بخون منم تا مي گفتم از اينجا تا....تندي مي پريد تو حرفم و مي گفت : شام خوشه مازي (شام خوشمزه).يعني فقط مي خواست اون قسمت رو براش بخونم.آخه بچه هم اينقد شكموووووو![]()
نمي دونم چي توي اين تبليغ مك ديده كه عاشق اين تبليغه ؟ هر وقت شروع ميشه شش دنگ حواسش ميره روي تلويزيون.تازه دستاش رو با يه حالتي مي چرخونه كه اگه من بخوام اونجوري دستام رو به هم بچرخونم دستام توي هم گره مي خورن.تازه شم ميگه : مك كجاست؟ و خودشم ميگه: ماكاروني![]()
گفتم كه عاشق ماشينه. با بابام كه ميره ماشين سواري ، وقتي داره برميگرده يه دستي به چراغ ماشين مي كشه و ميگه: خداپس ماشين.دوست دارم عزيزم![]()
ديروز داشتم ظرف مي شستم ديدم اومد ه پشتم وايساده و ميگه: مامان! ئووزت مبارك.![]()
![]()
روز مادر رو به همه مادران خوب و مهربون تبریک می گم.امیدوارم سایه مادرهای گلمون همیشه بالا سرمون باشه و قدرشون رو بیشتر بدونیم.![]()
سلام.
قديميا ميگن دختر گفته تا سه روز منو نگه دارين بعد از اون خودم ، خودم رو نگه ميدارم.
واقعا راست گفتند.نمونه اش معصومه خانوم ما، اينقدر بلده جاش رو تو دل همه باز كنه با اون زبونش.
باباش گاهي اذيتش مي كنه و ميگه معصومه ، مامانه مال منه.قبلنا تا اين حرف باباش رو مي شنيد تندي باباش رو كنار ميزد و ميومد يه بوس آبدارم ميكرد ولي چند شب پيش بعد از اين حرف باباش تندي باباش رو كنار زد و توي چشمهاي من نگاه كرد و گفت: مامانه، دوست دارم.
(اينو از كجا ياد گرفته؟، خدا عالمه)![]()
راه ميره و باباش رو صدا ميكنه: هاددي جون...هاددي جون![]()
ديروز راه ميرفت و مي گفت: علي بيلوو...علي بيلوو ...در واقع منظورشون همون I love you بود.![]()
ديشب لباسي رو كه باباش براش سوغاتي آورده بود تنش كردم و همه بهش گفتند مباركه وقتي بردمش جلوي آينه تا خودشو ببينه كلي ذوق كرد و يه دستي به كلاهش كشيد و گفت: مباركه...مباركه و همينطور راه ميرفت و لباسش رو به همه نشون ميداد و مي گفت: مباركه..![]()
عاشق ماشينه و روزهايي كه خونه مامانم اينا هستيم ، وقتي بابام براي ناهار مياد دور بابام مي چرخه و هرجا بابام ميره مثل سايه دنبالشه و حتي موقع نماز خوندن بابام ميره كنارش ميشينه و وقتي بابام ميره سجده پشتش رو مي ماله و ميگه: نازي...نازي...
خلاصه اينقدر دلبري مي كنه تا وقتي بابام داره ميره ايشون رو هم با خودشون ببره و يه دور با ماشين بگردن و بعدشم همونطور ميره توي مغازه پيش بابام ميشينه و هر چي بابام ميگه معصومه حالا بريم خونه، ميگه: نه، تي ويزون نگاه (يعني مي خوام تلويزيون نگاه كنم) بعد از چند دقيقه كه ايشون خوابش مياد بابام ميگه: معصومه حالا بريم خونه. ميگه: نه، قدم (يعني بريم قدم بزنيم) و ميرن بيرون مغازه دوتايي دستشون رو ميگيرن پشتشون و شروع مي كنند به قدم زدن .
خلاصه اين داستان ادامه داره تا من از سر كار بيام و برم مغازه بابام و ايشون رو بردارم و ببرمش خونه و روز بعد هم همين ماجرا دوباره تكرار ميشه.فقط و فقط به عشق سوار شدن ماشين.
چند شب پيش بابام اينا اومده بودن خونه پدر شوهرم اينا(عموم).به محض اينكه همه نشستند معصومه رفت پيش بابام نشست و جم نخورد حالا هر چي ميگيم: معصومه بيا توپ بازي.ميگه: نه ميگيم: بيا موز بخور.ميگه: بابابزرگ موز بده معصومه بوخوره.
خلاصه هر كاري كرديم از كنار بابام تكون نخورد.تازه فهميديم كه ايشون اونجوري به بابام چسبيده تا موقع رفتنشون باهاشون بره و ماشين سوار شه.
امان از دست اين بچه ها...![]()
سلام به دوستان خوب مجازي مخصوصا ماماني يوكابد كه اينقدر ازم انتظار داره زود زود آپ كنم.خانمي ما حالمون خوبه و در سلامتي كامل به سر مي بريم فقط يه كمي تنبل تشريف داريم
و دير به دير آپ مي كنيم. تو رو خدا يه كم انتظارات خودتون از من رو بياريد پايين.![]()
ولي خب ممنون ماماني يوكابد از بس مياييد و ميگيد كجاييد خودمم خجالت زده ميشم و براي اينكه شرمنده تون نشم مجبور ميشم بيام و بنويسم و اين باعث ميشه كه خيلي از خاطرات معصومه كه داره يادم ميره اينجا ثبت بشه.
و اما معصومه خانوم:
يه مدته ياد گرفته و ميگه: هيچ چي ندالم.
ميگم: معصومه چي نداري؟
ميگه: مبايل ندالم(با فتح ميم)
ميگم: موبايل مي خواي چيكار؟
ميگه: بازي
گاهي دستش رو ميذاره روي صورتش و ميگه:خال ندالم![]()
ديشب مثلا داشت نقاشي مي كشيد و با مدادش روي تخته نقاشي مي كوبيد.بابابزرگش گفت: معصومه چي مي كشي؟ گفت: خال. بابابزرگش گفت: خال كي؟ گفت: مامانه(آخه من رو صورتم خال دارم)![]()
چند روز پيش بابابزرگش براش توپ خريده بود همه ما رو مجبور كرده بود باهاش توپ بازي كنيم و تا يه كم مي نشستيم روي مبل . مي گفت:بلند(با كسر ب و فتح لام) شو. حالا فكرش رو بكنيد من و پدر شوهرم و مادرشوهرم با اون قد و قواره مون داريم با يه بچه نيم وجبي توي اتاق توپ بازي مي كنيم.![]()
هفته پيش كه خونه مامانم بودم يه روز كه از سر كار برگشتم خونه ديدم معصومه من مثل پسرها شده وخبري از اون موهاي فر خوشگلش نيست.
كاشف به عمل اومد كه خواهربنده موهاي معصومه رو كوتاه كرده و از ترس اينكه نكنه من بهش حرفي بزنم قبل از اينكه من از سر كار برگردم رفته كلاس تا چشمم بهش نيفته.
ولي من اصلا ناراحت نشدم چون غمم گرفته بود چه جوري ببرمش آرايشگاه و توي اون محيط غريبه اين خانم داد و فرياد نكنه و آيا روي صندلي خواهد نشست تا موهايش كوتاه شود؟ ولي خواهرم كارم رو راحت كرد.![]()
عشقشه كه بره توي حياط قدم بزنه. چه جوري؟ نبايد دستش رو گرفت بلكه دستش رو ميگيره پشتش و راه ميره و اينم از بابابزرگش ياد گرفته.
دو هفته اي هست كه باباش رفته ماموريت وقتي تلفني باهاش صحبت مي كنه وسطهاي صحبت كردنش شروع مي كنه به گريه كردن اونم با چه سوزي: سرش رو ميذاره روي بالش و هي ميگه: بابايي..بابايي...![]()
منم بغلش مي كنم و مي گم بابايي رفته برات عروسك بخره ، لباس بخره ، نخود و كشمش بخره تا اينو ميشنوه مي خنده و ميگه: كيشميش...نوخود.هر وقت هم بهش مي گيم بابايي مي خواد برات چي بخره فقط نخود و كشمش يادشه و ميگه: كيشميش...نوخود...نوخود...نوخود...![]()
جومونگ رو خوب مي شناسه و هرجا عكسش رو ببينه ميگه : جومونگ .وقتي هم فيلمش شروع ميشه ميگه: جومونگ بوكوشه..![]()
اخبار هم شروع ميشه ميگه: ابخار(قبلنا كلمات رو درست تر ادا ميكرد )![]()
ديگه خداحافظ تا بعد به قول معصومه: خدا پس.....![]()
![]()
سلام... سلام... صد تا سلام...
معصومه خانوم این روزها از کلمه کجایی بسیار بسیار زیاد استفاده می فرمایند.نمونه اش:
جمعه صبح تا چشماش رو باز کرد و دید تلویزیون خاموشه گفت:مااماان! تی فی زون.یعنی تلویزیون رو روشن کن.منم در همون حالت خوابیده یه کم دنبال کنترل گشتم و پیداش نکردم و گفتم: معصومه کنترل نیست که.
معصومه: کنترول! کجایی؟![]()
چند روز قبلترش بابابزرگش داشت هسته های زیتون رو در می آورد معصومه هم روی صندلی وایساده بود و زیتونها رو به هوا پرتاب می کرد که از قضا یکی از زیتونها میفته پایین.بابابزرگش میگه:معصومه برو پایین زیتون رو بردار.معصومه هم میره پایین و تکیه میده به دیوار و صداش رو کلفت می کنه و میگه: (با صدای کلفت بخونید)زیتون!سلاااام.کجایی؟ بابابزرگش میگه:معصومه همون پایینه.معصومه میگه: پایین! سلام![]()
گفته بودم وقتی داره می خوابه لالایی موردنظر خودشون رو برای ما دیکته می کنند تا براش بخونیم. تازگیا افراد لالایی ایشون جاشون رو دادند به اشیاء.نمونه اش:
کامپوتر لالا...خاموش لالا.....سات(ساعت) لالا...پایین لالا...مرغه لالا......تی فی زون لالا... جویاب(جوراب) لالا.....(و همین طور دور و برش رو نگاه می کنه و هر چی که می بینه رو لالا می کنه)![]()
وقتی می گیم:معصومه خوابیده.با دستاش جلوی چشماش رو می گیره و میگه:خووووووووو پیش......خووووووووو پیش...![]()
دیشب دیدم از روی زمین الکی یه چیز بر میداره و میذاره توی دهنش.بهش گفتم: معصومه چی می خوری؟ منم می خوام.با خنده مثلا از روی زمین یه چیزی برداشت و اومد گذاشت توی دهنم.بعد سرش رو تکون میداد و می گفت: بازم؟ منم می گفتم:آره بازم می خوام.چند بار این کار رو تکرار کرد و وقتی دید من از رو نمی رم.با یه حالت تحکمی گفت: بس.![]()
یه روز می خواستیم نهار بخوریم بهش گفتم برو بابا رو صدا کن بیاد نهار بخوره.رفت دید باباش پشت کامپیوتر نشسته.گفت:بابا! ناهار...باباش گفت: باشه الان میام ولی همچنان پشت کامپیوتر نشسته بود.دیدم معصومه با یه حالت جدی گفت: بابا! کامپوتر خاموش...که باباش مجبور شد بلافاصله کامپیوتر رو خاموش کنه.می بین ابهت رو![]()
مژده........مژده.......
دوستانی که عکس می خواستید(فریده خانوم
..لیلا خانوم
) اینم عکسهای معصومه:
معصومه خانوم ما علاقه زیادی به جارو اعم از برقی و دستی و شارژی دارند.اینم نمونه اش:
اینجا هم تازه از خواب بیدار شده.چشماش رو ببینید.![]()
خانوم خانوما دوست داره بالاتر از بقیه بشینه.اینجا هم یه لمی داده بود انگار توی قهوه خونه مش قنبر نشسته.ولی موقع عکس انداختن ژستش عوض شد.(راستی نگین مامانش چه شلخته است.چرا موهای بچه رو جمع نکرده؟
راستش اصلا نمیذاره به موهاش گیره یا کش مو بزنم و تا متوجه میشه از رو سرش برمیداره.برای همین می خوام برم موهاش رو کوتاه کنم)![]()
اینجا هم داره میشمره:دو..سه..![]()
اینجا هم داره میره:ده ده![]()
حسن ختام برنامه هم این لبخند ژکوند رو تقدیم می کنیم به همه دوستهای خوبمون.![]()
![]()
دیدید چقدر عکس گذاشتم.کولاکی کردما.![]()
سلام.نمي دونم از كدوم كار معصومه بنويسم.اينقدر كارهاي بامزه مي كنه و حرفهاي بامزه مي زنه كه اگه ننويسم با اين حواسي كه من دارم حتما تا چند سال ديگه كه چه عرض كنم تا چند وقت ديگه يادم ميره.![]()
وقتي دعواش مي كنم نگام مي كنه و ميگه: مامانه و بعد با يه حالتي پشت سر هم مي خنده تا منم بخندم و بعد به كارش ادامه ميده.![]()
بعضي وقتا كه منو مي بينه ميگه:سلااااام خانوووم!![]()
جوراب بابابزرگش و عمه اش و خلاصه هر جوراب بزرگي گير بياره ميندازه تو پاش و تا روي زانوش ميكشه و بعد جلوي ديگران رژه ميره و تازه اگه كسي حواسش نباشه صداش مي كنه و با يه حالت مسخره اي راه ميره كه مي ميريم از خنده.![]()
هر خوردني اي مي بينه هوس مي كنه مثلا داره پلو مي خوره يكي ديگه ميره ليوان رو بر ميداره ميگه:آب و..
به كيوي علاقه فراواني داره و به محض اينكه ميوه مي ياريم ايشون ميگه: كيبي و هر كسي داره كيوي مي خوره ميره كنارش ميشينه و با اون مي خوره.
به خاله سعيده اش ميگه:سدده.به خاله انسيه اش ميگه :اسينه.
تا ميبينه خاله اش رفته سراغ كامپيوتر داد ميزنه:كام پوتر و ميره دكمه پاورش رو ميزنه و خاموش مي كنه و يا تو بغل خاله اش بايد بشينه و به دكمه ها دست بزنه.
گاهي باباش رو كه مي خواد صدا بزنه ميگه:هاددي به منم ميگه:مث ثه![]()
گاهي گيلكي حرف مي زنه.مثلا يه روز سر سفره نشسته بوديم رو به باباش ميگه:چايي خانم(چايي مي خوام) يا وقتي خودش يا يه نفر ديگه ميفته ميگه:بكت(افتاد).يه بار درو باز گذاشته بودم بهم گفت:دبوس.(ببند)(ما توي خونه گيلكي حرف مي زنيم ولي با معصومه فارسي حرف مي زنيم ولي بچه م مثل اينكه دوست داره گيلكي حرف بزنه)
يه شب داشت بارون مي اومد يه دفعه ديدم با يه حالتي گفت:مااااماان.گفتم : جون مامان.گفت:بائون![]()
وقتي ميريم و زير بارون قدم مي زنيم كلي كيف مي كنه.![]()
وقتي دارم نماز مي خونم مياد جلوي من و صدام مي كنه و بعدش اخم مي كنه چون مي دونه خنده ام مي گيره.گاهي هم مهر رو ميندازه توي دهنش و تا من نمازم تموم ميشه و مي خوام از دهنش بيرون بيارم خودش پيشدستي مي كنه و مهر رو بوس مي كنه.![]()
ديشب سر سفره نشسته بوديم ديديم خانوم منو صدا كرد:مامان گفتم: بله گفت:خن نه (يعني بخند).منم با صداي بلند خنديدم بعد رو به عمه اش گفت:خن نه اونم شروع به خنديدن كرد.بعد رو به بابابزرگ و مادر جون و باباش هم همين كار رو تكرار كرد و اونا هم شروع به خنديدن كرد و انگاراين كار افتاده باشه تو يه loop (حلقه) همينطور ادامه پيدا كرد تا خود خانوم خانوما خسته شد و اين حلقه به پايان رسيد.![]()
يه روز مادر شوهرم داشت وسايل كوكو رو آماده ميكرد معصومه خانوم هم كنارش نشسته بود به محض اينكه مادر شوهرم سيب زميني رو رنده كرد معصومه شروع كرد به ماليدن چشاش و رو به مادر شوهرم گفت: چشم اشك(مي دونست وقتي پياز رنده بشه چشم آدم ميسوزه ايشون توهم زده شده بود كه سيب زميني هم اينجوريه)مادر شوهرم خنده اش گرفت و گفت:ما تا حالا نديده بوديم سيب زميني چشم كسي رو بسوزونه.![]()
فرهنگ لغت جديد:
خداپس: خداحافظ
ايس ايم ايس: اس ام اس
پيزا: پياز
كام پوتر: كامپيوتر
شاپو: شامپو
مايي: ماهي
كايو: كاهو
كيبي: كيوي
جوياب: جوراب
كاشن: كاپشن
تيويزون: تلويزيون
اخ خار: اخبار
تبسیح: تسبیح
و.............
راستي هفته پيش بعله برون يكي از بهترين دوستانم بود و به زودي ازدواج مي كنه و ميره خونه بخت.براش بهترينها رو آرزو مي كنم و اميدوارم همه چيز اونجوري پيش بره كه دلش مي خواد.
عزيزم ايشالله كه خوشبخت بشي.![]()
![]()
سلام به روي ماه همه دوستان وبلاگي و غير وبلاگي.حال و احوال چطوره؟ تعطيلات خوش گذشت؟
راستي سال نوتون مبارك.ايشالله سالي پر از سلامتي و موفقيت داشته باشيد.![]()
و اما اندر احوالات من و معصومه عارضم كه:
با اجازه تون ششم عيد عروسي داداشم بود.كه معصومه از روز قبلش تو ي خونه مادربزرگم شروع به شادي و پايكوبي كرد ولي بهش نساخت و تا صبحش گلاب به روتون هر چي خورده بود بالا آورد
و روز بعدش بردمش دكتر كه گفت رودل كرده.![]()
خلاصه شبش هم توي عروسي قبل از اينكه عروس و دوماد بيان ايشون رفتند روي سن جلوي عكس دائيش روي زمين نشست و شروع كرد به نوازش دائيش.حالا هر چي ميگم بيا بريم مگه مياد.
بعد از ورود عروس و دوماد وقتي يكي دونفري كه داشتند مي رقصيدند ايشون هم بهشون افتخار دادند و يه كمي دور افتخار زدند و دستاشون رو هم يه پيچ و تابي دادند و بعدش هم گشنش شد و چسبيد به من.منم كه بهش شير دادم و ايشون توي اون شلوغ پلوغي خوابيد و همه رفتند براي شام و من حتي شام هم نخوردم.خلاصه آخر شب هم كه رقص نور بود بچه يه ذوقي كرده بود كه خواب از سرش پريد و شروع كرد به جيغ كشيدن و دور افتخار زدن.بيچاره مامانم که هی دنبالش میدوئید.![]()
خلاصه اين از عروسي و اما ما كه قصد سفر نداشتيم يكشنبه نهم فروردين راهي سفر شديم اونم كجا؟ بوشهر...![]()
يك راه طولاني با بچه ها كه توبه مون دادند.توي ماشين هم معصومه هي مي گفت علي آقا(پسر عمه اش).هي علي مي گفت: آججي.![]()
تازه معصومه خانوم حس خوانندگيش گل كرده بود و عمه سادات مي خوند.(عمه سادات بيقراره).
خلاصه با هر بدبختي بود به بوشهر رسيديم. اينم بگم كه بارون شمال رو هم با خودمون برده بوديم و هواي بوشهر باروني بود و توي اون دو سه روزي كه ما اونجا بوديم هوا خيلي خنك بود.توي اون مدت كم هم فقط وقت كرديم كه سري به بازاربزنيم و يه سر هم بريم ساحل(البته به قول شوهرم هيچي ساحل شمال نميشه).توي ساحل هم يه ماشين از پشت زد به من كه روي زمين ولو شدم.البته چيزيم نشد ولي نمي دونم چرا هميشه بايد يكي از اين خاطره ها (تصادف) داشته باشم.![]()
يه بار هم رفتيم امامزاده هاشم كه توي پايگاه هوايي شهيد ياسيني بود.اونجا هم الاكلنگ بازي و تاب بازي كرديم.![]()
پنجشنبه هم بار سفر بستيم و حركت كرديم به سمت تهران.خيلي جالب بود كه تو فصل بهار جاده پر از برف بود.مخصوصا تو گردنه ياسوج تو يه شب پرستاره يه جاده پر از برف.واقعا زيبا بود.قربون خدا برم با اين قدرتش.![]()
خلاصه اينكه جمعه بعداز ظهر رسيديم خونه و سفر ما به پايان رسيد البته معصومه هم يه سرماي شديد خورد.فعلا هم عكسي دستم نيست كه بذارم به محض اينكه عكسي از عروسي يا سفر دستم برسه براتون ميذارم.![]()
راستي امروز تولد يكي از دوستهاي خوبمه.
فاطمه جان تولدت مبارك.![]()
اميدوارم امسال به همه آرزوهات برسي و دلت شاد بشه.![]()
![]()
***لحظات شادي خدا را ستايش كن، لحظات سختي خدا را جستجو كن، لحظات آرامش خدا را مناجات كن، لحظات دردآور به خدا اعتماد كن و در تمام لحظات خداوند را شكر كن.***
سلام سلام.ببخشيد كه اينقدر دير اومدم.توي اين مدت اينقدر معصومه تغيير و تحول كرده كه اگه بخوام بازم تنبلي كنم و ننويسم فكر كنم همه از يادم بره.
الان معصومه اكثر كلمات رو بلده و منظورش رو مي رسونه.مثلا:
به بابابزرگ مي گه: بزرگ
به مادر جون ميگه: مادر
پنير: پيير
پياز: پيزي
پلو: پله
سلام: سنام
خداحافظ: خدا
و .....
از يك تا ده ميشمره البته يك رو هيچوقت نمي گه.
عاشق تلفني صحبت كردن با دخترعموشه(بهش ميگه آبجي و هروقت مي خواد باهاش حرف بزنه ميگه: زنگ آبجي)
وقتی بهش میگیم آبجی بهت چی میگه: لپش رو میگیره و میگه آنانا(آخه هر وقت دخترعموش می خواست نازش کنه لپاش رو می گرفت و می گفت: آناناس تربچه و ...)
عاشق اينه كه پا تو جوراب ديگران بكنه.اينم نمونه اش:(جوراب بابابزرگشه ها)
شعر تاب تاب عباسي رو اينجوري مي خونه: تا عببا خدا نندا بغل مامان
وقتي ميذارمش رو پام كه بخوابه بايد لالايي مورد نظر ايشون رو كه خودشون يكي يكي به من ميگه رو براش بخونم.اينجوري: معصوم لالا(اون ميگه علي علي) من: علي لالا(ميگه:آبجي) من: آبجي لالا(ميگه: خاله) من: خاله لالا و...(اين چه جور لالاييه منم نمي دونم
)
راستش ديگه چيزي يادم نمي ياد.اگه يادم اومد دوباره ميام و مي نويسم.
دیشب ساعت ۱۰.۵ شب رفتم با معصومه بخوابم که دیدم خانم خانما اصلا انگار خواب به چشم نداره.خلاصه یه کم بهش شیر می دادم یه کم خانم توی اتاق دور می زد و دوباره می اومد و شیر می خورد خلاصه همینطور گذشت که دیدم موبایل خواهر شوهر کوچیکه که توی اتاق بود زنگ می خوره.بعدش هم تلفن خونه به صدا در اومد که همه خواب بودند و کسی جواب نداد بعدش موبایل من شروع کرد به زنگ خوردن که شوهرم از خواب بیدار شد و گفت کیه این موقع شب زنگ می زنه که دید خواهرشه که با نگرانی میگه:تو رو خدا چی شده؟محدثه به من اس ام اس داده که :مریضا بدتر شدند.
اینم بگم که الان یه هفته است که همه اهالی خونه آنفلوآنزا گرفتند و دیروز که خواهر شوهر کوچیکه از دانشگاه برگشت حالش خیلی بد بود.با این اوصاف حق بدین که خواهر شوهر بزرگه وقتی ۱۲ شب یه اس ام اس با این مضمون به دستش برسه چقدر نگران میشه.
وقتی من این رو شنیدم گفتم کار کار معصومه هست.آخه ما خوابیده بودیم و معصومه خانم بالای سر ما می چرخید و به موبایلهای ما ور می رفت.
این ماجرای "مریضا بدتر شدند"هم اینه که:این هفته شوهرم ماموریت بود و یه روز اس ام اس داد که "مریضا چطورند" منم نوشتم:مریضا بدتر شدند(آخه حالمون خیلی بد شده بود) و این متن رو پاک نکرده بودم.دیشب هم معصومه خانم همین متن رو به اولین شماره ای که توی گوشیم ثبت شده و اتفاقا مربوط به عمه خانمشه و خیلی حساس فرستاده.حالا باباش عصبانی که معصومه تو نمی خوای بخوابی معصومه هم توی اون تاریکی با اون چشای درشتش نشسته بالای سر ما و داره می خنده.با اینکه سرم درد میکرد و خوابم می اومد ولی از قیافه معصومه و کارش داشتم از خنده می مردم.![]()

