هفته گذشته معصومه تب کرد.دقیقا از روز یکشنبه تبش شروع شد و تا جمعه ادامه داشت.
خیلی ترسیده بودم تا حالا اینجوری نشده بود.توی این مدت فقط هم به من می چسبید و پیش کس دیگه ای نمی رفت حتی باباش.دو بار بردیمش دکتر.توی این مدت بیحال بود و فقط دوست داشت بخوابه.
بجز شیر غذای دیگری نمی خورد.برای همین روز جمعه هم ما براش غذایی درست نکردیم.نگو معصومه ما حالش رو به بهبوده و وقتی داشتیم آش می خوردیم یه کم بهش دادم دیدم بچه ام با چه ولعی می خوره تازه بعدش هم کلی سیب زمینی سرخ کرده خورد.
ولی یه کم لجباز شده و فقط دوست داره پیش من باشه و صبحها که من نیستم کلی برای اهل خونه ناز می کنه و نق نق می زنه.
خدا همه بیماران مخصوصا فرشته کوچولوها رو شفا بده.
راستی دندون چهارم معصومه هم در اومد.اونم در کنار دندونهای پایین قبلیش.

اون شبی که قرار بود فرداش عید بشه این تلویزیون ما رو دق داد تا بگه که فرداش عید هست یا نه.وقتی هم که اعلام کرد من خوشحال شدم چون برای پنجشنبه اش مرخصی گرفته بودم و سه روز پشت سر هم تعطیل می شدم.برای همین خدا رو شکر کردم که دیدم معصومه هم شروع کرد به سجده کردن.آخه بچه ام ذوق کرده بود که من می خوام سه روز (تمام روز رو)پیشش باشم.
راستی دندون سوم معصومه خانوم هم یه هفته پیش دراومد اونم کدوم دندون؟ سمت چپ پایین بغل دو تا دندون قبلیش.جالبه نه.آخه معمولا بعد از دو تا دندون پایینی دو تا دندون بالا در میاد ولی معصومه خانم ما برعکسه.![]()
راستی معصومه ما بوس هوایی می فرسته.تازه چشمک هم می زنه اونم با هر دو تا چشمش.به جوراب هم خیلی علاقه منده و جوراب هر کی رو میبینه می خواد بندازه تو پاش.
یه چیز جالب:معصومه ما یه عروسک داره که وقتی شکمش رو فشار میدی اول میگه:ماما ماما بعدش میگه:دادا دادا وبعد میخنده و گریه میکنه.حالا یه مدته که سیمش قطع شده و دیگه صدا نمیده و معصومه هم وقتی شکمش رو فشار میده و می بینه صدا نمیده میده به ما که صداشو در بیاریم.ما هم چیکار می کنیم وقتی معصومه روی شکم عروسکه فشار میده شوهرم میگه ماما ماما و ....دیشب دیدم معصومه روی شکم عروسکه فشار میده و میگه دادا دادا
.

سلام.از بس اين روزها سرمون شلوغه نه تنها وقت نمي كنم آپ كنم بلكه حتي نمي تونم به دوستهاي وبلاگي سر بزنم.همین جا از همه شون عذرخواهی می کنم.
حالا هم اومدم زودي آپ كنم و برم.بعدا سر فرصت به همه تون سر مي زنم.
معصومه ما نماز مي خونه.چه جوري؟؟ مي شينه و پاهاش رو دراز مي كنه و مهر رو ميذاره وسط پاهاش و بعد هم سرش رو ميذاره روي مهر.
يه شب داشتيم سحري مي خورديم ديديم يكي پشت در آشپزخونه داره مثلا گريه مي كنه و با دستش درو هل داد و با همون حالت چهار دست و پا اومد سر سفره نشست و اينجوري شد كه حالا بيشتر سحر ها پا ميشه و با ما سحري مي خوره.
تا باباش يا بابا بزرگش جانمازشونو باز مي كنند تند تند خودشو ميرسونه و وسط جانماز ميشينه و كتاب دعا رو بر مي داره و زير لب يه چيزهايي مي گه مثلا داره دعا مي خونه و اگه ازش غافل بشيم يه تيكه از كتاب دعا رو توي دهنش مي بينيم.
تا يكي دراز مي كشه تندي ميره پشتش سوار ميشه و حالت پيتكو پيتكو مي گيره و خودشو جلو عقب ميبره تازه در همون حالت براي خودش دست هم مي زنه.
عاشق اينه كه يكي كولش كنه.مادر شوهر بيچاره ام هم با اون همه بيماري روزي نيم ساعت تا يك ساعت كولش مي كنه و خانم خانما هم به هيچ وجه حاضر نيست پايين بياد.
خیلی حرف می زنه که ما اکثر حرفاش رو متوجه نمی شیم ولی اینقد قشنگ میگه:"خدا" البته با تشدید حرف "د".
خب اينا رو داشته باشين تا ببينم كي مي تونم بيام و دوباره آپ كنم.

با سلام به همه دوستان گلم.
راستش چند روز اينترنت نداشتيم براي همين دير اومدم.ببخشيد ديگه.
با حلول ماه مبارك رمضان معصومه ما هم يك ساله شد.
يك سال چه زود گذشت.معصومه من هم ديگه بزرگ شده با كلي كارهاي بامزه.روز به روز هم شيرين تر ميشه و عشقمون هم نسبت به اون بيشتر و بيشتر.![]()
خدايا به خاطر لطفي كه به ما كردي و يكي از شيرين ترين فرشته هاتو به ما سپردي هزاران بار سپاسگزاريم.
باز هم لطفت را از ما دريغ نكن و كمكمون كن كه اين امانتي رو كه به ما سپردي به بهترين نحو تربيتش كنيم و شرمنده درگاهت نشيم.
و اما يه سري ديگه از كارهاي معصومه:
*چند وقته وقتي غذا مي خوره و مي گيم الهي شكر دستاشو تا آخرين حدي كه راه داره ميبره به سمت بالا البته كف يكي از دستاش به سمت بالاست و يكي به سمت پايين.راستي پنجشنبه با يه جمعي رفته بوديم بيرون يكي رفت براي همه چاي ريخت و تعارف كرد و يكي ديگه از اون جمع داشت دعاش ميكرد و مي گفت:"الهي" خدا پدرت رو حفظ كنه يه دفعه ديدم معصومه همينجوري كه تعريف كردم دستاشو برد به سمت بالا.
**وقتي بهش ميگيم : معصومه افتاد. خيلي سريع خودشو به تشك يا بالشش ميرسونه آروم خودشو ميندازه روش(مثلا افتاده)
***چند شب پيش برقمون قطع شده بود و ما شمع روشن كرده بوديم و معصومه هي سعي ميكرد به اون دست بزنه و من مانعش ميشدم.يه لحظه من از اتاق رفتم بيرون و معصومه هم پشت سر من چهار دست و پا داشت مي اومد اين شمعه هم تو مسيرش پيش خودش گفت حالا يه دست بزنم.يه دفعه ديدم جيغش رفت به آسمون تندي رفتم بغلش كردم و ديدم روي انگشت اشاره دست راستش تكه هاي شمع چسبيده .منو دارين![]()
ولي خدا رو شكر دستش نسوخت.
****روابطش با پسر عمه اش بسيار صميمانه شده.هر كي پسر عمه اش رو بغل مي كنه معصومه داد ميزنه اول فكر كرديم داره حسودي ميكنه ولي بعد متوجه شديم كه اي دل غافل! خانم خانما مي خواد هميشه كنار پسر عمه اش بشينه.اينم بگم كه پسر عمه اش هم مثل سايه دنبالشه و هر جا معصومه ميره اونم پشت سرش ميدوه حالا چهار دست و پا شده يا سينه خيز.![]()
در پايان فرارسيدن ماه مبارك رمضان را به همه عزيزان تبريك مي گم و اميدوارم توي اين ماه همه آرزومندان به آرزوشون برسند و دعا هم يادتون نره مخصوصا موقع افطار.![]()
دیشب هم یه جشن تولد براش گرفتیم(با حضور بابام اینا و عموم اینا) ولی جشن تولد اصلی رو گذاشتیم برای بعد از ماه رمضون که با تولد دختر عموش که اونم ۱۶ شهریور به دنیا اومده بگیریم(آخه اونا بوشهرند و بعد از ماه رمضون می آیند)


امروز می خوام در مورد یه سری از کارهای معصومه بنویسم تا یادم بمونه.
یک: یه روز که از تلویزیون قرآن پخش میشد منم شروع کردم به خوندن.چند روز بعد وقتی داشت از تلویزیون قرآن پخش میشد دیدم معصومه با یه صوت خاصی داره می خونه.وقتی قاری مکث میکرد معصومه هم مکث میکرد و وقتی قاری دوباره شروع به خوندن میکرد معصومه هم
و منم
دو: دیروز داشتیم می رفتیم خونه پدر شوهرم(عموم).یه دفعه دیدیم از اونطرف خیابون یکی داد میزنه: معصومه.......معصومه
نگاه کردیم دیدیم دختر همسایه بابام اینا که کلاس اول یا دوم ابتدائیه.رفتیم پیشش و معصومه رو دادیم بغلش دیدیم معصومه داره گریه میکنه دوباره که بغلش کردیم شروع کرد به خندیدن و با انگشت اشاره اش شروع کرد به نازی کردن دختر خانوم مذکور.وقتی بهار(همون دختر خانوم) می گفت معصومه دماغ بوس کنم.معصومه سرش رو می برد جلو و بهار بوسش میکرد.میبینید دوستای دخترم رو
توضیح۱: خونه بابام و عموم(پدر شوهرم) توی یه خیابونه و خونه ما هم مابین اونها.بنابراین ما هر وقت اراده کنیم سر یک دقیقه هم می تونیم بریم اینجا(خونه بابام) هم می تونیم بریم اونجا(خونه عموم).
توضیح۲:معصومه عادت داره وقتی بهش میگیم دماغ بوس کنیم یا مثلا چشم بوس کنیم سرش رو میاره جلو تا بینی اش رو بوس کنیم(حتی اگه در حال گریه هم باشه اینکارو میکنه) و فکر می کنم تمام اهالی محل هم به این نکته ظریف پی بردند.
راستی نمی دونم چرا هر وقت میام بنویسم آلزایمر میگیرم و کلی باید به مغزم فشار بیارم تا یه چیزی یادم بیاد.
خلاصه اینکه دیگه چیزی یادم نمیاد.شرمنده
حسن ختام عرایضم دوتا عکس از معصومه میذارم که یه کم بیات شده.
معصومه متعجب

راضی شدی فریده خانم؟؟



سلام به همه دوستان خوب و مهربان و صبورم که تنبلی های منو تحمل می کنن و به روی من نمی آورند.(حالا اگه من باشم برم توی یه وبلاگی و ببینم دیر به دیر آپ می کنه کلی پیغام پسغام میدم که کجایی و چقدر تنبلی و...) خلاصه بگذریم.خدارو شکر من از این دوستان ندارم.![]()
و اما بعد: معصومه خانم یکی دوهفته است چهار دست و پا راه میره اما یه مدل خاصی.یعنی یه کم عادی راه میره بعد یه حالت پرشی میره وقتی که خسته میشه تقلب می کنه و سینه خیز میره.![]()
دیگه اینکه:من و معصومه می شینیم روبروی هم و شروع می کنیم به توپ بازی.
من بعد از پرتاب توپ برای خودم دست می زنم و هورا می کشم.بعد از چند دقیقه معصومه هم وقتی توپ رو برام پرتاب می کنه دست می زنه.تازه از اونجایی که نشانه گیریش خیلی دقیقه هی توپ رو اینور اونور پرت می کنه و وقتی من میگم معصومه برو توپ رو بیار چون به تو نزدیکتره با دهن بسته صداهایی شبیه هووووم از خودش در میاره و یه قیافه جدی به خودش میگیره
که یعنی تو باید بیاری و منم ![]()
![]()
.
تازگیا یاد گرفته تا میگیم الوووو. معصومه هرچی دستش باشه(از کنترل تلویزیون گرفته تا هواپیمای اسباب بازیش) میبره سمت گوشش و می خنده و گاهی که هیچی دستش نیست و نمی خواد کم بیاره دستش و میذاره روی گوشش انگار داره اذان میگه.

راستش می خواستم وقتی آپ کنم که یه سری عکس از معصومه بذارم ولی نشد.بنابراین گفتم فعلا بیام و ماجراهایی که توی این چند روز اخیر اتفاق افتاده رو بنویسم و بعد سر فرصت عکسهای معصومه رو هم میذارم.(با عرض پوزش فراوان از فريده مامان كاميار)![]()
اول از همه:شب جمعه عروسي پسر عموم بود.به محض ورود به سالن و مستقر شدن در جايگاهمان و همزمان با پخش آهنگ معصومه خانم هم شروع كرد به انجام حركات موزون(جلو و عقب رفتن)
حالا اين خوبه وقتی موسیقی قطع میشد معصومه خانم شروع میکرد به داد زدن.فکرشو بکنید.هر کاری هم میکردم ساکت نمیشد
مجبور شدم يه سيب بدم دستش تا ساكت بشه.باور كنيد اونشب معصومه خانم حدود سه چهار تا سيب خورد
تازه یه خانمه که بغلم نشسته بود ظرف میوه اش رو گرفت سمت معصومه و معصومه هم نامردی نکرد سر ایکی ثانیه سیب رو از توی پیش دستی برداشت منو دارین
دیدم اگه اینجوری بخواد پیش بره فکر کنم بترکه برای همین فرستادمش طرف مردونه و خودم بعد از دو ساعت که رفتم بیرون دیدم دختر گلم توی بغل بابام خوابیده.آخه بچه ام کلافه شد توی اون عروسی.
دوم: یکی دو روزه وقتی براش لی لی حوضک می خونیم با انگشت اشاره دست چپش کف دست راستش شروع می کنه به دایره کشیدن.اینقدر بامزه میشه.تازه وقتی براش اتل متل توتوله می خونیم و روی پاهاش می زنیم وقتی که تموم میشه و دستمون رو روی زمین می ذاریم خودش دستمونو می گیره و روی پاهاش میذاره که دوباره براش بخونیم.
سوم: به شدت حسود شده.مخصوصا نسبت به بابابزرگش(پدر شوهرم=عموم).مخصوصا وقتی پسر عمهاش رو که ۴ ماه ازش کوچکتره رو میدادیم دست پدر شوهرم معصومه شروع میکرد به داد زدن و گریه کردن که منم باید بغل کنی و وقتی پدر شوهرم اینو بغل میکرد و علی رو پایین میذاشت معصومه همه رو نگاه میکرد و یه لبخند پیروزمندانه تحویلمون میداد.
ببخشید که سرتونو درد آوردم.ممنون از همه تون.شاد باشید و سلامت. 
وقتی شادی آروم بخند تا غم بیدار نشه.وقتی غمگینی آروم گریه کن تا شادی ناامید نشه!!!

سلام سلام صد تا سلام.بالاخره معصومه خانم ياد گرفت سينه خيز بره.اينقدر بامزه ميره.الهي قربونش برم.![]()
راستي فكر مي كنم معصومه دچار كمبود محبت شده.![]()
آخه اگه من يا باباش هركدوم ديرتر برسيم خونه براي اون لج مي كنه و چنان گريه اي مي كنه كه بيا و ببين
.مثلا همين پنجشنبه پيش وقتي من ديرتر رسيدم خونه تا منو ديد يه جوري گريه كرد كه انگار يكي اونو زده.منو داري تندي رفتم بغلش كردم و شروع كرد به شير خوردن و هرچي باهاش حرف مي زدم اصلا نگام نمي كرد
.تا يه كم شير خورد و دلش آروم گرفت و بعد نشست تو بغلم و نگام كرد و شروع كرد به خنديدن.
الهي من قربون اون خنده هات برم .
حالا ديروز:يه كم كه شير مي خورد شروع مي كرد به گاز گرفتن و من كه سرش داد مي زدم كه معصومه گاز نگير شروع ميكرد به قهقهه زدن.
اينقدر بامزه مي خنديد كه دلم نمي يومد بهش هيچي بگم.ولي براي اينكه اينكار عادتش نشه اونو از شير خوردن محروم كردم.(البته فقط براي چند ثانيه)![]()
درددلي با دخترم:
عزيز دل مامان ! مي دونم كه اين روزا خيلي به من احتياج داري.صبحها كه از خواب پا مي شي وقتي مي بيني من كنارتم كلي خوشحال مي شي و لبخند مي زني .كلا جمعه ها كه با هميم خيلي خوش اخلاق تري.منم دوست دارم تمام روز كنارت باشم . بغلت كنم ببوسمت.باهات بازي كنم.ولي ........
فقط منو ببخش.
يادتم باشه كه فقط تو توي اين شرايط نيستي و توي اين دوره و زمونه خيلي از بچه ها كه ماماناشون ميرن سر كار همچين شرايطي دارن.
خيلي خيلي براي مامان عزيزي و از ته ته دلم دوست دارم.![]()
![]()
![]()
وقتي تنها شدي. وقتي بغض كردي ولي دليل گريه كردن پيدا نكردي.بدون دل خدا برات تنگ شده.مي خواد صداش كني.![]()
![]()
![]()

سلام به همگی.ممنون که به من سر می زنید و معذرت به خاطر اینکه اینقدر تنبلم و کم آپ می کنم و عکسهای معصومه رو نمی ذارم.ولی امروز با کلی از عکسهای معصومه اومدم.راستی الان دیگه معصومه فرق بین دست زدن و بای بای کردنو یاد گرفته و وقتی بهش می گیم بای بای کن قشنگ دستاشو میاره بالا و بای بای میکنه.
جمعه با بابام رفتیم بیرون و معصومه تو بغل بابام پشت فرمان نشسته بود و به جای اینکه به جلوش نگاه کنه برمیگشت و هر ماشینی که از کنار ماشین ما رد میشد تا آخر دنبالش میکرد و این کار برای ماشین بعدی هم تکرار میشد.فکر کنم دخترم با این چشم چرونیش راننده خوبی نشه.![]()
![]()
حالا هم عکسهای معصومه جون جونیم.
اين عكس چند ماه پيش معصومه است.
معصومه خانم در حال رانندگي.
اينجا هم معصومه خانم سرش كلاه رفته.![]()
ببيند باباش چه بلاها كه سرش نمي ياره.اينجا هم نشوندتش توي زنبيل و بلندش ميكرد وراه ميبرد و معصومه كلي كيفول ميشد.
معصومه عاشق اين كلاه كاسكته.وقتي ميگم باي باي كن با اين كلاهه باي باي ميكنه.![]()
من عاشق اين عكسشم.مثل عروسا شده.
اينجا هم ادا در آورده.![]()
اميدوارم كه از خجالت هواداران معصومه در اومده باشم.پس تا بعد.![]()






