|
سلام دوستان.حال و احوال چطوره؟
امروز می خوام در مورد یه سری از کارهای معصومه بنویسم تا یادم بمونه.
یک: یه روز که از تلویزیون قرآن پخش میشد منم شروع کردم به خوندن.چند روز بعد وقتی داشت از تلویزیون قرآن پخش میشد دیدم معصومه با یه صوت خاصی داره می خونه.وقتی قاری مکث میکرد معصومه هم مکث میکرد و وقتی قاری دوباره شروع به خوندن میکرد معصومه هم و منم
دو: دیروز داشتیم می رفتیم خونه پدر شوهرم(عموم).یه دفعه دیدیم از اونطرف خیابون یکی داد میزنه: معصومه.......معصومه
نگاه کردیم دیدیم دختر همسایه بابام اینا که کلاس اول یا دوم ابتدائیه.رفتیم پیشش و معصومه رو دادیم بغلش دیدیم معصومه داره گریه میکنه دوباره که بغلش کردیم شروع کرد به خندیدن و با انگشت اشاره اش شروع کرد به نازی کردن دختر خانوم مذکور.وقتی بهار(همون دختر خانوم) می گفت معصومه دماغ بوس کنم.معصومه سرش رو می برد جلو و بهار بوسش میکرد.میبینید دوستای دخترم رو
توضیح۱: خونه بابام و عموم(پدر شوهرم) توی یه خیابونه و خونه ما هم مابین اونها.بنابراین ما هر وقت اراده کنیم سر یک دقیقه هم می تونیم بریم اینجا(خونه بابام) هم می تونیم بریم اونجا(خونه عموم).
توضیح۲:معصومه عادت داره وقتی بهش میگیم دماغ بوس کنیم یا مثلا چشم بوس کنیم سرش رو میاره جلو تا بینی اش رو بوس کنیم(حتی اگه در حال گریه هم باشه اینکارو میکنه) و فکر می کنم تمام اهالی محل هم به این نکته ظریف پی بردند.
راستی نمی دونم چرا هر وقت میام بنویسم آلزایمر میگیرم و کلی باید به مغزم فشار بیارم تا یه چیزی یادم بیاد.
خلاصه اینکه دیگه چیزی یادم نمیاد.شرمنده
حسن ختام عرایضم دوتا عکس از معصومه میذارم که یه کم بیات شده.
معصومه فوتبالیست

معصومه متعجب
|