|
سلام سلام.ببخشيد كه اينقدر دير اومدم.توي اين مدت اينقدر معصومه تغيير و تحول كرده كه اگه بخوام بازم تنبلي كنم و ننويسم فكر كنم همه از يادم بره.
الان معصومه اكثر كلمات رو بلده و منظورش رو مي رسونه.مثلا:
به بابابزرگ مي گه: بزرگ
به مادر جون ميگه: مادر
پنير: پيير
پياز: پيزي
پلو: پله
سلام: سنام
خداحافظ: خدا
و .....
از يك تا ده ميشمره البته يك رو هيچوقت نمي گه.
عاشق تلفني صحبت كردن با دخترعموشه(بهش ميگه آبجي و هروقت مي خواد باهاش حرف بزنه ميگه: زنگ آبجي)
وقتی بهش میگیم آبجی بهت چی میگه: لپش رو میگیره و میگه آنانا(آخه هر وقت دخترعموش می خواست نازش کنه لپاش رو می گرفت و می گفت: آناناس تربچه و ...)
عاشق اينه كه پا تو جوراب ديگران بكنه.اينم نمونه اش:(جوراب بابابزرگشه ها)
شعر تاب تاب عباسي رو اينجوري مي خونه: تا عببا خدا نندا بغل مامان
وقتي ميذارمش رو پام كه بخوابه بايد لالايي مورد نظر ايشون رو كه خودشون يكي يكي به من ميگه رو براش بخونم.اينجوري: معصوم لالا(اون ميگه علي علي) من: علي لالا(ميگه:آبجي) من: آبجي لالا(ميگه: خاله) من: خاله لالا و...(اين چه جور لالاييه منم نمي دونم )
راستش ديگه چيزي يادم نمي ياد.اگه يادم اومد دوباره ميام و مي نويسم.
|