تبليغاتX
انتظار شیرین
 
انتظار سخته ولی وقتی منتظر یک اتفاق خوبی، انتظار، شیرین میشه
 
 
 

يه مدت بود راه ميرفت مي گفت: چجوري...ايجوري... حتي وقتي داشت تلفني با خاله اش صحبت ميكرد مي گفت: سلام...چجوري...ايجوري.... تازه چند وقت پيش متوجه شدم ايشون هر وقت از اتاق خواهرم اينا مياد بيرون اين حرفا رو ميزنه و فهميدم اين چيزا از كجا آب ميخوره.(نگو توي اتاق، خاله ها و خواهرزاده بزن و بكوب دارن)

باباش كه رفته بود ماموريت، يه روز زنگ زد و گفت آدرس وبلاگت رو برام اس ام اس كن.منم از همه جا بيخبر اين كار رو كردم.وقتي از ماموريت برگشت ديدم دوتا ليوان خريده كه عكس معصومه روشه.كلي ذوق كرديم.هم من، هم معصومه.تازه معصومه ليوان رو برمي داشت و عكسش رو مي بوسيد(خودشيفته).تازه فهميدم كه ايشون رفته و از توي وبلاگ عكس معصومه رو برداشته و داده كه بندازن روي ليوان.واقعا سورپريزمون كرد.دستت درد نكنه بابايي..

چند روز پيش با بابام اينا رفته بوديم بيرون.معصومه كه تو بغل من نشسته بود سرش خورد به لبم و من گفتم:آخ و الكي شروع كردم به گريه كردن.معصومه تندي منو بوسيد و گفت: مامانه! عزيزم! دوست دارم.

هر وقت ميخواد شير بخوره ميگه: مامان! شي خوما(شير خرما).ديدين بچم چه باكلاسه

نمي دونم چند وقته تمام حواسش به شير خرماست(گرفتين كه چي رو ميگم؟).مثلا پسر عمه اش داره گريه مي كنه.ميگم : معصومه! چرا علي گريه مي كنه؟ ميگه: شي خوما بو خوره.

داره غذا ميخوره ميريزه روي زمين.ميگم: معصومه روي زمين نريز مورچه مياد.ميگه: موچه شي خوما بو خوره.

صبح ها كه ميرم سر كار واسه خودش داستان ميسازه كه: مامان رفته سئه كا.مامان بياد، مصومه شي خوما بو خوره.خدا به داد برسه چه جوري بايد تركش بدم.

يه شعر براش مي خونيم (از اينجا تا شيراز راه درازيست ميون جنگلا مار درازيست  صبح ها مي خوريم كره مربا به به كره مربا  ظهرها مي خوريم نيشگون مامان اه اه  شبها مي خوريم شام خوشمزه به به ) يه بار گير داد كه اين شعر رو برام بخون منم تا مي گفتم از اينجا تا....تندي مي پريد تو حرفم و مي گفت : شام خوشه مازي (شام خوشمزه).يعني فقط مي خواست اون قسمت رو براش بخونم.آخه بچه هم اينقد شكموووووو

نمي دونم چي توي اين تبليغ مك ديده كه عاشق اين تبليغه ؟ هر وقت شروع ميشه شش دنگ حواسش ميره روي تلويزيون.تازه دستاش رو با يه حالتي مي چرخونه كه اگه من بخوام اونجوري دستام رو به هم بچرخونم دستام توي هم گره مي خورن.تازه شم ميگه : مك كجاست؟ و خودشم ميگه: ماكاروني

گفتم كه عاشق ماشينه. با بابام كه ميره ماشين سواري ، وقتي داره برميگرده يه دستي به چراغ ماشين مي كشه و ميگه: خداپس ماشين.دوست دارم عزيزم

ديروز داشتم ظرف مي شستم ديدم اومد ه پشتم وايساده و ميگه: مامان! ئووزت مبارك.

روز مادر رو به همه مادران خوب و مهربون تبریک می گم.امیدوارم سایه مادرهای گلمون همیشه بالا سرمون باشه و قدرشون رو بیشتر بدونیم.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
 
 
 

سلام.

قديميا ميگن دختر گفته تا سه روز منو نگه دارين بعد از اون خودم ، خودم رو نگه ميدارم.

واقعا راست گفتند.نمونه اش معصومه خانوم ما، اينقدر بلده جاش رو تو دل همه باز كنه با اون زبونش.

باباش گاهي اذيتش مي كنه و ميگه معصومه ، مامانه مال منه.قبلنا تا اين حرف باباش رو مي شنيد تندي باباش رو كنار ميزد و ميومد يه بوس آبدارم ميكرد ولي چند شب پيش بعد از اين حرف باباش تندي باباش رو كنار زد و توي چشمهاي من نگاه كرد و گفت: مامانه، دوست دارم.(اينو از كجا ياد گرفته؟، خدا عالمه)

راه ميره و باباش رو صدا ميكنه: هاددي جون...هاددي جون

ديروز راه ميرفت و مي گفت: علي بيلوو...علي بيلوو ...در واقع منظورشون همون  I love you  بود.

ديشب لباسي رو كه باباش براش سوغاتي آورده بود تنش كردم و همه بهش گفتند مباركه وقتي بردمش جلوي آينه تا خودشو ببينه كلي ذوق كرد و يه دستي به كلاهش كشيد و گفت: مباركه...مباركه و همينطور راه ميرفت و لباسش رو به همه نشون ميداد و مي گفت: مباركه..

عاشق ماشينه و روزهايي كه خونه مامانم اينا هستيم ، وقتي بابام براي ناهار مياد دور بابام مي چرخه و هرجا بابام ميره مثل سايه دنبالشه و حتي موقع نماز خوندن بابام ميره كنارش ميشينه و وقتي بابام ميره سجده پشتش رو مي ماله و ميگه: نازي...نازي...خلاصه اينقدر دلبري مي كنه تا وقتي بابام داره ميره ايشون رو هم با خودشون ببره و يه دور با ماشين بگردن و بعدشم همونطور ميره توي مغازه پيش بابام ميشينه و هر چي بابام ميگه معصومه حالا بريم خونه، ميگه: نه، تي ويزون نگاه (يعني مي خوام تلويزيون نگاه كنم) بعد از چند دقيقه كه ايشون خوابش مياد بابام ميگه: معصومه حالا بريم خونه. ميگه: نه، قدم (يعني بريم قدم بزنيم) و ميرن بيرون مغازه دوتايي دستشون رو ميگيرن پشتشون و شروع مي كنند به قدم زدن .

خلاصه اين داستان ادامه داره تا من از سر كار بيام و برم مغازه بابام و ايشون رو بردارم و ببرمش خونه و روز بعد هم همين ماجرا دوباره تكرار ميشه.فقط و فقط به عشق سوار شدن ماشين.

چند شب پيش بابام اينا اومده بودن خونه پدر شوهرم اينا(عموم).به محض اينكه همه نشستند معصومه رفت پيش بابام نشست و جم نخورد حالا هر چي ميگيم: معصومه بيا توپ بازي.ميگه: نه ميگيم: بيا موز بخور.ميگه: بابابزرگ موز بده معصومه بوخوره.خلاصه هر كاري كرديم از كنار بابام تكون نخورد.تازه فهميديم كه ايشون اونجوري به بابام چسبيده تا موقع رفتنشون باهاشون بره و ماشين سوار شه.امان از دست اين بچه ها...

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
 

pctfx3.1

Lovely Bear Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي رايگان وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog تهیه وب پورتال اختصاصی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور