تبليغاتX
انتظار شیرین
 
 
 
انتظار سخته ولی وقتی منتظر یک اتفاق خوبی، انتظار، شیرین میشه
   
 

سلام.ديروز رفتيم نمايشگاه مبل.در بدو ورود صداي آهنگ بلند شد كه ديديم چشماي معصومه اينجوري شد(عكس چهارم مربوط به پست 21 مهر).بعدشم تا رفتيم توي سالن معصومه شروع كرد به چرخيدن و حركات موزون انجام دادن.آخراش هم ديگه خوابش ميومد و لج مي كرد تا اينكه چند شاخه گل خريديم و معصومه يكيش رو گرفت دستش و توي هوا تكون ميداد و مي گفت: مرگ بر اينگيليسا.اينو از كجا ياد گرفته؟ الله اعلم

هر اتفاقي براش ميفته تقصير پسر عمه اش عليه.يه روز علامت واكسن روي دستش رو به من نشون ميده و ميگه: مامان! ببين.علي منو محكم زده و اينجا بووه شده.به بابا بگو حالشو بگيره.گاهي هم ميگه: مي خوام حالشو بگيرم.ميگم: چه جوري؟ لپاشو ميكشه و ميگه: اينجوري.

مي خواد بگه مثلا فلان چيزو قايم كنم.ميگه: گم كنم بذار علي برنداره.

گلاب به روتون توي دستشويي خونه معصومه يه صندلي داره كه روش عكس باربيه.معصومه بهش ميگه: عروس خانوم!.يه روز كه برده بودمش دستشويي برگشته به عروس خانومه ميگه: عروس خانوم! كجا رفته بودي؟ پيش مامانت؟توضيح بده ببينم.

"سلام صبح به خير به كلاس ما خوش آمديد خسته نباشيد". اين جمله ايه كه مثلا به مدير مهدشون ميگن ولي توي خونه تا ميگه سلام.كل اين جمله رو هم ميگه.تازه توضيح هم ميده كه: ما به خانوم غفاري ميگيم.

هر وقت شوهرم بهش ميگه: من معصومه رو خيلي دوست دارم.تندي بر مي گرده و ميگه: من مامانه رو خيلي دوست دارم.فقط گاهي اوقات كه نمي خواد دل باباش رو بشكنه ميگه: منم مامان، بابا رو دوست دارم.

جملات رو منفي بكار ميبره.مثلا مي خواد بگه: چقدر هوا روشنه(يعني روزه) ميگه: واي! چقدر شب نيست.

يه روز ديدم داره مي خونه: يك كه مي گم دستا بالا 1 2 3 4 بعدش كمرش رو قر ميده.بعدشم دستاشو ميگيره بالا و ميگه: خدايا خدايا تا انقلاب مهتي از نضت خوميتي مافظت بفرما بعدشم ميگه:شير خيلي مفيده... نمي دونم اينا چه ربطي به هم داره.

اینجا مثلا خوابیده

Image Hosting by PictureTrail.com

اینجا هم حوله منو گذاشته سرش و داره میشمره که ازش عکس بگیرم

Image Hosting by PictureTrail.com

اینجا هم موهای عروسکش رو درآورده و گذاشته روی سر خودش(بچه ام عقده مو داره)

Image Hosting by PictureTrail.com
 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام به همه دوستان خوبم.حال و احوال چطوره؟

8/8/88 چطور گذشت؟

ما كه رفتيم عروسي اونم عروسي يكي از بهترين دوستام.

امير و زهراي عزيز پيوند مقدستون رو توي اين روز مبارك تبريك ميگم و براتون آرزوي خوشبختي مي كنم و اميدوارم هميشه مثل همين روز پر از عشق باشيد.

واقعا عروس و دوماد برازنده هم بودند و خيلي به هم ميومدند.ما كه خوشمان آمد.

و اما از معصومه بگم كه اول از همه كه وارد شديم شروع كرد به پذيرايي كردن از خودش و خلاصه خيار و نارنگي و شيريني و به قول معروف شكمش رو خجالت زده كرد.(درست گفتم يا بايد مي گفتم سفره رو شرمنده كرد)

ديگه آخراش بچه با اين چيزا راضي نمي شد و شام مي خواست و مي گفت مامان بريم آشپزخونه و وقتي مي ديد من نمي برمش رو ميكرد به دوستم و با التماس مي گفت: خاله! منو بغل كن ببر آشپزخونه.وقتي هم ديد ما نمي بريمش آشپزخونه شروع كرد به كشيدن روميزي و درآوردن گلهاي توي گلدون و...خلاصه يه جوري ساكتش كرديم تا بالاخره خانمها رو صدا كردند براي شام و ما هم تندي رفتيم تا معصومه ما دلي از غذا دربياره.

حالا يكي يكي شامشون تموم مي شد و مي رفتند و ما مونديم و معصومه خانوم كه با طمانينه زياد مشغول صرف شام بود و دوستم هم مي گفت: معصومه جان يه ذره زودتر.معصومه هم بشقابش رو نشون مي داد و مي گفت: بذار اين تموم بشه و دوستم هم حرص مي خورد.

خلاصه كنم كه عروسي خوبي بود و خوش گذشت.ايشالله عروسي همه آرزومندان مخصوصا همين دوستم كه با هم رفتيم عروسي و اين روزا مهمونش بودم.دستت درد نكنه عزيزم.ايشالله ايندفعه عروسي شما(كلي قند تو دلت آب شد.مگه نه؟)

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

توي مهد كودك معصومه اينا روز جهاني كودك چند روز جلوتر بود و به همين مناسبت يه نمايش عروسكي بود كه مامانا رو هم دعوت كرده بودند.منم دو ساعت مرخصي گرفتم و رفتم.وقتي جشن تموم شد و مي خواستم بيام اداره معصومه گريه ميكرد كه منم بايد بيام خلاصه به زور و بلا اول مجبورش كردم نهارش رو بخوره و بعدشم با خودم بردمش اداره و كلي مشعوف شدند همكارامون از ديدن معصومه.خلاصه ديگه آخراش رفت تو بغل همكارمون(مامان آرين) و به محض اينكه ليلا جون يه كم پشتش رو مالش داد و شعر مخصوص معصومه (شعري كه من براش مي خونم و اونم براي عروسكاش و حتي گاهي براي باباش.اونم اينه: نازي نازي گل پيازي عسل ماماني شيرين ماماني هميشه بماني هميشه بماني) رو براش خوند اونم گرفت خوابيد.

منم از اين لحظه تاريخي يه عكس انداختم.البته این عکس معصومه تو بغل منه.

Image Hosting by PictureTrail.com

ديروز رفتيم خريد.اول از همه معصومه گير داد كه برام دمپايي بخريد و رفت يه دمپايي قرمز كه روش مرد عنكبوتي داشت انتخاب كرد(الان دقيقا سه تا دمپايي يه شكل و به رنگهاي آبي و قرمز و صورتي داره).خلاصه بعدش من رفتم داخل يه مغازه كه مانتو ببينم ديدم همسرم صدام ميكنه كه يه دقيقه بيا بيرون معصومه رو ببين.رفتم ديدم معصومه جلوي سكوي مغازه روي زمين نشسته و داره كفشش رو درمياره و دمپايي قرمز مي پوشه.حالا فكرش رو بكنيد ما داريم توي خيابون با يه خانمي كه جوراب سفيد و دمپايي قرمز پوشيده قدم مي زنيم.چند دقيقه بعدش گير داد كه مي خوام كفش بپوشم.خلاصه اين ماجراي عوض كردن كفش و دمپايي چند بار تكرار شد و آخرش ديگه همسرم داغ كرده بود و من داشتم از خنده منفجر مي شدم.تازه آخر آخرش رفتيم براش يه چكمه خريديم كه گير داده بود من بايد همين چكمه رو بپوشم وبيام.حالا با چه ترفندي نذاشتيم ديگه اونو بپوشه بماند.

فقط يادم رفت از اين صحنه ها عكس بگيرم.

وقتي هم رسيديم خونه نيم ساعت چكمه اش رو پوشيد و توي اتاق قدم زد تا راضي شد درش بياره.

اینم قیافه فاتحانه معصومه با شلوار و چکمه تازه

Image Hosting by PictureTrail.com

راستي يادم رفت بگم كه معصومه رفت يه كلاس بالاتر توي مهد.چون توي كلاس خودشون كه زير سه ساله ها بودند همشون پسر بودند و هيچكدوم حرف نمي زدند ديدند هوش بچه ام داره هرز ميره بردنش كلاس بالاتر كه ازآموزش شون استفاده كنه.خيلي هم خوب پيشرفت كرده.چند شب پيش ديدم داره يه شعري مي خونه كه خودمو كشتم تا فهميدم چي مي خونه.شعرشم اين بود: ديگه فايده نداره دشت و صحرا ديگه نميشه رفت كنار دريا و .... اينقده بامزه مي خوند كه نگو.

توی این عکس معصومه سعی می کنه که لباسش رو بپوشه

Image Hosting by PictureTrail.com

اینجا هم گیر داده بود که این تاپ و شلوارک رو باید روی این لباسم بپوشم

Image Hosting by PictureTrail.com

اینجا هم کلاغش رو بغل کرده و خوابیده

Image Hosting by PictureTrail.com

اینجا هم صندلی رو گذاشته روی سرش.

Image Hosting by PictureTrail.com

بای بای تا بعد

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام سلام صدتا سلام

واي كه چقدر من تنبلم.الان اوج شيرين زبونيهاي معصومه هست و من حوصله ندارم بيام بنويسم.با اين حافظه قوي اي هم كه من دارم حتما حتما هم از يادم نميره.خب خودزني و شكست نفسي بسه ديگه.بريم سراغ اصل مطلب.

جونم براتون بگه كه معصومه خانوم ما از وقتي رفته مهد كودك خيلي شيطون شده و مدام در حال رقصيدنه.(انگار فرستادمش كلاس رقص و آواز)

يه روز برگشته و به من ميگه: مامان! شادي كنيم برقصيم.

تا يه آهنگي از تلويزيون پخش ميشه شروع مي كنه به رقصيدن.تازه به منم ميگه: مامان! بيا برقصيم.

تو راه خونه مون يه موبايل فروشيه كه هر وقت از جلوي اون رد مي شيم بايد به دستور ايشون چند دقيقه اي توقف كنيم و ايشون موبايلها رو يه نگاه بندازن و بعد بريم.تازه ، برگشته به باباش ميگه: بابا! براي من موبايل قرمز بخر.باباش ميگه: تو كوچولويي؟

ميگه: نه.من كوچولو نيستم.من بزرگ شدم.علي كوچولوئه.فكر كنم علي موبايل قرمز دوست داره.(اين واژه فكر كنم رو از كجا ياد گرفته نمي دونم.اصلا نمي دونم معنيش رو مي دونه يا همينجوري و دقيقا هم در جاي مناسب بكار مي بره؟)

مادر شو هرم بهش مي گفت: خانوم دكتر! با عصبانيت ميگه: خانوم دكتر نيستم.معصومه هستم.

توي ماشين كه مي شينيم تا يكي كنارمون ميشينه زل مي زنه تو چشاش و ميگه: مامان! اين كيه؟ يه دفعه يه دختري كنارم نشست كه بينيش رو عمل كرده بود و چسب زده بود.تو چشاي دختره نگاه ميكنه و ميگه: مامان! خاله چي زده؟ تو گوشش گفتم: چسب زده مامان. وقتي پياده شديم به من مي گه: گفتم خاله چي زده؟منم گفتم: چسب زده بود ديگه.ميگه: بووه شده بود؟ چسب زد خوب بشه؟

يه روز داشتيم مي رفتيم خونه.به من ميگه: مامان! سر كار رفته بودي؟

ميگم: آره.

ميگه: عمو ياسر(شوهر عمه اش) سر كار ميره؟

 ميگم: آره.

ميگه: علي سر كار نميره.

ميگم: درسته.علي وقتي بزرگ شد ميخواد بره سر كار.

ميگه: منم دست علي رو بگيرم بريم سر كار.

صبحها كه مي خوام ببرمش مهد كودك  وقتي كوله اش رو پشتش ميزارم.مي پرسه: مامان برام تغذيه گذاشتي؟ شير گذاشتي؟ بچه م فقط نگران شكمشه.گاهي هم وقتي يه چيزي مثلا آب مي خواد ميگه: مامان! شكمم آب مي خواد.

گاهي تو راه خونه كه بغلش ميكنم محكم منو بغل مي كنه و مي بوسه و ميگه: مامان! خيلي دوست دارم.

خلاصه اينكه خيلي خيلي شيرين زبونه و خيلي هم خوب حرف مي زنه.مامان فداي اون شيرين زبونيات بره.به قول خودش: الللهي!!!

اینم عکسهای معصومه کچل من:

Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com

پی نوشت:راستش الان خیلی ناراحتم.توی وبلاگ خانومي مطلبي نوشته بود كه دلم گرفت.ميشه همه براي سلامتي پسرعموش دعا كنيم.يه صلوات براي شفاي اين پسر جوون.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

                            تولد تولد تولدت مبارك   

امروز معصومه خانوم ما دو ساله شد.الهي مامان قربون قد و بالات، قربون شيرين زبونيات بره.ديگه حسابي خانوم شدي و البته شيطون.

معصومه خانم ما الان تقريبا دو هفته است كه ميره مهد كودك.يعني از شنبه هفته پيش(31/5/88).سه روز اول هفته رو مرخصي گرفتم و هر روز يه ساعت بردمش مهد تا به محيط اونجا عادت كنه و از روز چهارم ديگه رسما مهد كودكي شد(به قول خودش: مهته كوتك)

خدا رو شكر خوب هم خودش رو با محيط جديد وفق داد و الان كه صبحها مي برمش خودش ميره بغل خاله ش.

هر روز كه ميرم دنبالش اول بايد سوار تاب و سرسره و الاغه كه توي حياط مهده، بشه تا رضايت بده بياد خونه.تازه وقتي مي رسيم خونه، توي پاركي كه داخل محوطه مجتمع هستش هم بايد سوار تاب و الاكلنگ و سرسره بشه تا رضايت بده بياد داخل مجتمع، وقتي هم وارد مجتمع ميشه اول بايد سوار سه چرخه اي كه توي پاركينگ هست بشه و دو سه دور بزنه تا راضي بشه وارد خونه بشيم.

يه روز كه مي خواستم ما بيبيش رو عوض كنم گفت: مامان! امير رضا(يكي از بچه هاي مهد) به من ميگه: ايف فه(منظورش همون پيف پيف بود).

توي خيابون داشتيم مي رفتيم يكي از كنارمون رد شد.برگشته ميگه: اي شه.بابا حالم بهم خورد.حالا چرا؟ والله ما كه نفهميديم.

ديروز وقتي رفتم مهد دنبالش ديدم پايين پيش خاله پريسا نشسته و يه بچه ديگه هم اونجاست و تا منو ديد گفت: خاله امروز معصومه يكي رو گاز گرفت.مثل اينكه نوه مدير مهد (نگار توپوله) رو كه امسال مي خواد بره كلاس اول رو گاز گرفته بود اونم به خاطر اينكه وقتي خاله پريسا اومده پايين معصومه هم دنبالش راه افتاده بياد و نگار رفته جلوش رو بگيره كه ايشون نره و معصومه خانوم هم نامردي نكرده بود و يه گاز محكم گرفته بود كه نفس بچه رفته بود.

امروز كه با خاله شهلا صحبت مي كردم گفت: معصومه بچه ها رو ميزنه و وقتي ميگيم نزن، ميگه: بوس بكنم.ما رو باش، گفتيم بچه مون دست و پا چلفتيه و نمي تونه از خودش دفاع كنه، نگو خانم توي مهد بزن بهادره و بچه هاي بزرگتره رو مي زنه.فكر كنم آخرش بخاطر اين كاراش پرونده ش رو بزنن زير بغلش و از مهد بيرونش كنن.راستش من از اين مهده خيلي خوشم اومده و دوست ندارم معصومه از اونجا اخراج بشه.

راستي شب تولد امام حسن مجتبي سالگرد ازدواجمونه.

ممنون همسري بخاطر همه خوبيهات.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

پروژه با موفقيت به پايان رسيد.

مراحل پروژه:

روز اول: دو تا چسب زخم زدم روي شير خرما و وقتي معصومه گفت: شير خرما بخورم.گفتم: مامان جون شير خرما زخم شده، چسب زدم تا خوب بشه.همين كه چسب ها رو ديد يكه خورد و كمي هم ترسيد و عقب رفت و تا يك ساعت فقط مي گفت: شير خرما، بووه، چسب. ولي تا موقع خواب فقط مي خورد انگار كه لج كرده باشه.توي خواب هم بهش شير دادم.

روز دوم: وقتي رسيدم خونه ديدم خوابيده.وقتي از خواب بيدار شد گفتم: معصومه بالشت رو بردار بيا پيش مامان بخواب.با خوشحالي بالش رو برداشت و اومد كنار من خوابيد ولي نگفت شير خرما مي خوام فقط با نگاه پرسشگري كه يعني هنوز شير خرما زخمه منو نگاه كرد و منم گفتم: معصومه جان هنوز زخمه و چسب زدم و دختر عاقل و مظلوم من خيلي راحت قبول كرد و گفت: رو پاي مامان.يعني روي پاي مامان بخوابم.ولي انگار پكر شده بود.واقعا دلم گرفت ..

و بدين ترتيب چند روز شير نخورد ولي توي خواب بهش شير ميدادم كه خدا رو شكر الان ديگه شبا هم شير نمي خوره.

چند روز پيش بهش گفتم: معصومه! شير خرما ميخوري.با يه حالت خجالت گفت: اوهووم.منم گفتم: ماماني هنوز زخمه و نمي توني بخوري.اونم ديگه هيچي نگفت.

ولي بزنم به تخته معصومه من هميشه دختر عاقلي بوده و خدا رو شكر تا حالا منو اذيت نكرده و راحت با اينطور مسائل كنار مياد.

يه چيزي بگم بخندين:

چند روز پيش با چند تا از دوستامون رفته بوديم يه جاي خيلي يكر و زيبا اطراف سنگر.يه محوطه خيلي باز كه قبلا انگار مدرسه بوده و الان تبديل به زمين فوتبال شده بود و چند تا گاو با زنگوله هي اطراف ما مي چرخيدند و بچه ها هم بدون ترس به طرف اونها مي رفتند كه من به معصومه گفتم:معصومه نزديك گاوه نرو شاخ ميزنه.كه بلافاصله ديدم معصومه به علي ميگه: جلو نرو گاوه خاش ميزنه ها.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

تازگيا خيلي خودشو تحويل ميگيره.مثلا يكي بهش ميگه معصومه فلان چي رو بخوره.ميگه: مصي خانوم بخوره.يعني خودشو همش با عنوان خانوم صدا مي زنه.

يا مثلا همسايه مادربزرگش بهش ميگه: اسم من چيه؟ معصومه ميگه: سي زهرا (سيده زهرا) .ميگه: اسم تو چيه؟ معصومه ميگه: مصي خانوم.

دختر عموش هي بوسش ميكرد و مي گفت : توپولم.معصومه از بوس كردن بدش مي اومد و دختر عموشو مي زد.منم به دختر عموش گفتم: ريحانه جون زياد بوسش نكن معصومه بدش مياد.فرداش تا دختر عموش رفت بوسش كنه معصومه گفت: آبجي خانوم!زياد.. بوس ..نكن..

روي پاي عمه اش نشسته بود و مي خواست با علي دست بده گفت: يا الله.علي حواسش نبود و دستش رو جلو نياورد.ديدم معصومه با يه حالتي ميگه:با تو هستم...يا الله

عموش مي خواست بچه ها رو با ماشين ببره بيرون .به معصومه گفتم : بيا با ماشين عمو برو بيرون ماشين سواري.گفت: نه ..با  ماشين مامان..گفتم: مامان ماشينش كجا بود؟ مامان كه ماشين نداره...گفت: مامان!  پول.. جمع.. ماشين...بخر...گفتم: ماشين چه رنگي بخرم؟ گفت: آبي..گفتم: چشم...امر ديگه؟

ديروزم كه مي گفت: مامان! بري سر كار؟ پول بگيري؟ ماشين بخري؟

اسم دوازده امام رو ياد گرفته و هروقت ميخواد بگه، ميگه: مامان! اول، علي رو بخون.

منم ميگم: اول، امام؟

 معصومه ميگه: علي

من: دوم امام؟  معصومه: حسن

من: سوم امام؟  معصومه: گاهي ميگه حسين گاهي هم ميگه باقر

امام چهارم رو هم اكثرا اشتباه ميگه.امام  دوازدهم رو هم ميگه: مهدي، صاب زمون(صاحب زمان)

مال شناس شده، عجيب.مثلا عموش روي بالش باباش خوابيده بود با داد و فرياد مي گفت: بالش بابا، بالش بابا

يا مثلا اگه يه وقت سر ميز غذا جامون رو عوض كنيم تندي ميگه: مامان! سر جاي بابا نشستي؟ سر جا خودت بشين.

تازگيا كلمات: كيه؟ كجاست؟ كي بود؟ چي بود؟ به فرهنگ لغاتش اضافه شده.

20 شعبان معصومه خانم ما 2 سال قمري شون تموم ميشه و من از حالا پروژه ترك شير ايشون رو شروع كردم.هر وقت ميگه: مامان شير خرما ميخوام.ميگم: شير خرما توي مغازه ست.برم برات بخرم.گاهي قبول ميكنه، مثل ديشب كه خودش مي گفت: مامان لباس بپوش بريم شير خرما بخر.گاهي هم لج ميكنه و ميگه: نه ايجاست.خدا كنه زودتر اين پروژه رو با موفقيت به پايان برسونم.برام دعا كنيد.

راستي يادم رفت بگم كه دو ، سه هفته پيش معصومه رو كچل كرديم.الان ديگه هيچكسي در پسر بودنش شك نمي كنه.تازه اگه لباساي ژيگول دخترونه هم بپوشه بعضيا با شك مي پرسن: دختره؟

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

چند روز پیش كتابم رو پاره كرد.وقتي بهش اخم كردم و گفتم چرا پاره اش كردي.گفت: مامان بوس و منو بوس كرد ولي من همچنان بهش اخم كرده بودم و اون دوباره و سه باره بوسم كرد و وقتي ديد من همچنان اخم كردم.گفت: مامان يواش(منظورش اين بود كه اخم نكن)

دستش رو گاز گرفته بود و به بابابزرگش نشون داده بود و مي گفت: علي گاز گرفته. 

داشت دست علي رو گاز مي گرفت كه عمه اش بهش ميگه: داري گاز مي گيري؟ ميگه: نه بوس و شروع مي كنه به بوس كردن.

الان اين مدلي حرف ميزنه: مامان! نهار خوردي؟ آره؟ يا مادر جون! نماز خوندي؟ آره؟ يا بابا! حموم بشي(حموم رفتي)؟ 

يه روز من و معصومه تو اتاق نشسته بوديم و معصومه گفت: مامان! حرف بزنيم.گفتم: باشه و شروع كرد به حرفهاي نامفهوم زدن و دستش رو تكون دادن يه دفعه خواهرم اومد تو اتاق و داشت نگاش ميكرد كه معصومه گفت: سي ده!(سعيده) خواهرم با ذوق و شوق گفت: جانم. معصومه با يه حالت تحكم: بوشو بيرون(برو بيرون).قيافه خواهرم واقعا خنده دار بود 

نسبت به علي يه حالتي مثل خواهر بزرگا داره كه اين كارو بكن و اون كارو نكن.مثلا علي ميره درو باز كنه ميگه: علي بيا ايور.در باز نكن.دست نزن(گاهي با ناز و نوازش و گاهي با هل دادن و سيلي زدن) 

نحوه سلام و احوالپرسي كردنش با يك عكس: سلام! خوبي؟ تو بهتري 

فرهنگ لغات:

به ماي بيبي ميگه: ماي بيگي

به پماد ميگه: كماد

و.......

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

يه مدت بود راه ميرفت مي گفت: چجوري...ايجوري... حتي وقتي داشت تلفني با خاله اش صحبت ميكرد مي گفت: سلام...چجوري...ايجوري.... تازه چند وقت پيش متوجه شدم ايشون هر وقت از اتاق خواهرم اينا مياد بيرون اين حرفا رو ميزنه و فهميدم اين چيزا از كجا آب ميخوره.(نگو توي اتاق، خاله ها و خواهرزاده بزن و بكوب دارن)

باباش كه رفته بود ماموريت، يه روز زنگ زد و گفت آدرس وبلاگت رو برام اس ام اس كن.منم از همه جا بيخبر اين كار رو كردم.وقتي از ماموريت برگشت ديدم دوتا ليوان خريده كه عكس معصومه روشه.كلي ذوق كرديم.هم من، هم معصومه.تازه معصومه ليوان رو برمي داشت و عكسش رو مي بوسيد(خودشيفته).تازه فهميدم كه ايشون رفته و از توي وبلاگ عكس معصومه رو برداشته و داده كه بندازن روي ليوان.واقعا سورپريزمون كرد.دستت درد نكنه بابايي..

چند روز پيش با بابام اينا رفته بوديم بيرون.معصومه كه تو بغل من نشسته بود سرش خورد به لبم و من گفتم:آخ و الكي شروع كردم به گريه كردن.معصومه تندي منو بوسيد و گفت: مامانه! عزيزم! دوست دارم.

هر وقت ميخواد شير بخوره ميگه: مامان! شي خوما(شير خرما).ديدين بچم چه باكلاسه

نمي دونم چند وقته تمام حواسش به شير خرماست(گرفتين كه چي رو ميگم؟).مثلا پسر عمه اش داره گريه مي كنه.ميگم : معصومه! چرا علي گريه مي كنه؟ ميگه: شي خوما بو خوره.

داره غذا ميخوره ميريزه روي زمين.ميگم: معصومه روي زمين نريز مورچه مياد.ميگه: موچه شي خوما بو خوره.

صبح ها كه ميرم سر كار واسه خودش داستان ميسازه كه: مامان رفته سئه كا.مامان بياد، مصومه شي خوما بو خوره.خدا به داد برسه چه جوري بايد تركش بدم.

يه شعر براش مي خونيم (از اينجا تا شيراز راه درازيست ميون جنگلا مار درازيست  صبح ها مي خوريم كره مربا به به كره مربا  ظهرها مي خوريم نيشگون مامان اه اه  شبها مي خوريم شام خوشمزه به به ) يه بار گير داد كه اين شعر رو برام بخون منم تا مي گفتم از اينجا تا....تندي مي پريد تو حرفم و مي گفت : شام خوشه مازي (شام خوشمزه).يعني فقط مي خواست اون قسمت رو براش بخونم.آخه بچه هم اينقد شكموووووو

نمي دونم چي توي اين تبليغ مك ديده كه عاشق اين تبليغه ؟ هر وقت شروع ميشه شش دنگ حواسش ميره روي تلويزيون.تازه دستاش رو با يه حالتي مي چرخونه كه اگه من بخوام اونجوري دستام رو به هم بچرخونم دستام توي هم گره مي خورن.تازه شم ميگه : مك كجاست؟ و خودشم ميگه: ماكاروني

گفتم كه عاشق ماشينه. با بابام كه ميره ماشين سواري ، وقتي داره برميگرده يه دستي به چراغ ماشين مي كشه و ميگه: خداپس ماشين.دوست دارم عزيزم

ديروز داشتم ظرف مي شستم ديدم اومد ه پشتم وايساده و ميگه: مامان! ئووزت مبارك.

روز مادر رو به همه مادران خوب و مهربون تبریک می گم.امیدوارم سایه مادرهای گلمون همیشه بالا سرمون باشه و قدرشون رو بیشتر بدونیم.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام.

قديميا ميگن دختر گفته تا سه روز منو نگه دارين بعد از اون خودم ، خودم رو نگه ميدارم.

واقعا راست گفتند.نمونه اش معصومه خانوم ما، اينقدر بلده جاش رو تو دل همه باز كنه با اون زبونش.

باباش گاهي اذيتش مي كنه و ميگه معصومه ، مامانه مال منه.قبلنا تا اين حرف باباش رو مي شنيد تندي باباش رو كنار ميزد و ميومد يه بوس آبدارم ميكرد ولي چند شب پيش بعد از اين حرف باباش تندي باباش رو كنار زد و توي چشمهاي من نگاه كرد و گفت: مامانه، دوست دارم.(اينو از كجا ياد گرفته؟، خدا عالمه)

راه ميره و باباش رو صدا ميكنه: هاددي جون...هاددي جون

ديروز راه ميرفت و مي گفت: علي بيلوو...علي بيلوو ...در واقع منظورشون همون  I love you  بود.

ديشب لباسي رو كه باباش براش سوغاتي آورده بود تنش كردم و همه بهش گفتند مباركه وقتي بردمش جلوي آينه تا خودشو ببينه كلي ذوق كرد و يه دستي به كلاهش كشيد و گفت: مباركه...مباركه و همينطور راه ميرفت و لباسش رو به همه نشون ميداد و مي گفت: مباركه..

عاشق ماشينه و روزهايي كه خونه مامانم اينا هستيم ، وقتي بابام براي ناهار مياد دور بابام مي چرخه و هرجا بابام ميره مثل سايه دنبالشه و حتي موقع نماز خوندن بابام ميره كنارش ميشينه و وقتي بابام ميره سجده پشتش رو مي ماله و ميگه: نازي...نازي...خلاصه اينقدر دلبري مي كنه تا وقتي بابام داره ميره ايشون رو هم با خودشون ببره و يه دور با ماشين بگردن و بعدشم همونطور ميره توي مغازه پيش بابام ميشينه و هر چي بابام ميگه معصومه حالا بريم خونه، ميگه: نه، تي ويزون نگاه (يعني مي خوام تلويزيون نگاه كنم) بعد از چند دقيقه كه ايشون خوابش مياد بابام ميگه: معصومه حالا بريم خونه. ميگه: نه، قدم (يعني بريم قدم بزنيم) و ميرن بيرون مغازه دوتايي دستشون رو ميگيرن پشتشون و شروع مي كنند به قدم زدن .

خلاصه اين داستان ادامه داره تا من از سر كار بيام و برم مغازه بابام و ايشون رو بردارم و ببرمش خونه و روز بعد هم همين ماجرا دوباره تكرار ميشه.فقط و فقط به عشق سوار شدن ماشين.

چند شب پيش بابام اينا اومده بودن خونه پدر شوهرم اينا(عموم).به محض اينكه همه نشستند معصومه رفت پيش بابام نشست و جم نخورد حالا هر چي ميگيم: معصومه بيا توپ بازي.ميگه: نه ميگيم: بيا موز بخور.ميگه: بابابزرگ موز بده معصومه بوخوره.خلاصه هر كاري كرديم از كنار بابام تكون نخورد.تازه فهميديم كه ايشون اونجوري به بابام چسبيده تا موقع رفتنشون باهاشون بره و ماشين سوار شه.امان از دست اين بچه ها...

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام به دوستان خوب مجازي مخصوصا ماماني يوكابد كه اينقدر ازم انتظار داره زود زود آپ كنم.خانمي ما حالمون خوبه و در سلامتي كامل به سر مي بريم فقط يه كمي تنبل تشريف داريم و دير به دير آپ مي كنيم. تو رو خدا يه كم انتظارات خودتون از من رو بياريد پايين.

ولي خب ممنون ماماني يوكابد از بس مياييد و ميگيد كجاييد خودمم خجالت زده ميشم و براي اينكه شرمنده تون نشم مجبور ميشم بيام و بنويسم و اين باعث ميشه كه خيلي از خاطرات معصومه كه داره يادم ميره اينجا ثبت بشه.

و اما معصومه خانوم:

يه مدته ياد گرفته و ميگه: هيچ چي ندالم.

ميگم: معصومه چي نداري؟

 ميگه: مبايل ندالم(با فتح ميم)

 ميگم: موبايل مي خواي چيكار؟

 ميگه: بازي

گاهي دستش رو ميذاره روي صورتش و ميگه:خال ندالم

ديشب مثلا داشت نقاشي مي كشيد و با مدادش روي تخته نقاشي مي كوبيد.بابابزرگش گفت: معصومه چي مي كشي؟ گفت: خال. بابابزرگش گفت: خال كي؟ گفت: مامانه(آخه من رو صورتم خال دارم)

چند روز پيش بابابزرگش براش توپ خريده بود همه ما رو مجبور كرده بود باهاش توپ بازي كنيم و تا يه كم مي نشستيم روي مبل . مي گفت:بلند(با كسر ب و فتح لام) شو. حالا فكرش رو بكنيد من و پدر شوهرم و مادرشوهرم با اون قد و قواره مون داريم با يه بچه نيم وجبي توي اتاق توپ بازي مي كنيم.

هفته پيش كه خونه مامانم بودم يه روز كه از سر كار برگشتم خونه ديدم معصومه من مثل پسرها شده وخبري از اون موهاي فر خوشگلش نيست.كاشف به عمل اومد كه خواهربنده موهاي معصومه رو كوتاه كرده و از ترس اينكه نكنه من بهش حرفي بزنم قبل از اينكه من از سر كار برگردم رفته كلاس تا چشمم بهش نيفته. ولي من اصلا ناراحت نشدم چون غمم گرفته بود چه جوري ببرمش آرايشگاه و توي اون محيط غريبه اين خانم داد و فرياد نكنه و آيا روي صندلي خواهد نشست تا موهايش كوتاه شود؟ ولي خواهرم كارم رو راحت كرد.

عشقشه كه بره توي حياط قدم بزنه. چه جوري؟ نبايد دستش رو گرفت بلكه دستش رو ميگيره پشتش و راه ميره و اينم از بابابزرگش ياد گرفته.

دو هفته اي هست كه باباش رفته ماموريت وقتي تلفني باهاش صحبت مي كنه  وسطهاي صحبت كردنش شروع مي كنه به گريه كردن اونم با چه سوزي: سرش رو ميذاره روي بالش و هي ميگه: بابايي..بابايي...

منم بغلش مي كنم و مي گم بابايي رفته برات عروسك بخره ، لباس بخره ، نخود و كشمش بخره تا اينو ميشنوه مي خنده و ميگه: كيشميش...نوخود.هر وقت هم بهش مي گيم بابايي مي خواد برات چي بخره فقط نخود و كشمش يادشه و ميگه: كيشميش...نوخود...نوخود...نوخود...

جومونگ رو خوب مي شناسه و هرجا عكسش رو ببينه ميگه : جومونگ .وقتي هم فيلمش شروع ميشه ميگه: جومونگ بوكوشه..

اخبار هم شروع ميشه ميگه: ابخار(قبلنا كلمات رو درست تر ادا ميكرد )

ديگه خداحافظ تا بعد به قول معصومه: خدا پس.....

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام... سلام... صد تا سلام...

معصومه خانوم این روزها از کلمه کجایی بسیار بسیار زیاد استفاده می فرمایند.نمونه اش:

جمعه صبح تا چشماش رو باز کرد و دید تلویزیون خاموشه گفت:مااماان! تی فی زون.یعنی تلویزیون رو روشن کن.منم در همون حالت خوابیده یه کم دنبال کنترل گشتم و پیداش نکردم و گفتم: معصومه کنترل نیست که.

معصومه: کنترول! کجایی؟

چند روز قبلترش بابابزرگش داشت هسته های زیتون رو در می آورد معصومه هم روی صندلی وایساده بود و زیتونها رو به هوا پرتاب می کرد که از قضا یکی از زیتونها میفته پایین.بابابزرگش میگه:معصومه برو پایین زیتون رو بردار.معصومه هم میره پایین و تکیه میده به دیوار و صداش رو کلفت می کنه و میگه: (با صدای کلفت بخونید)زیتون!سلاااام.کجایی؟ بابابزرگش میگه:معصومه همون پایینه.معصومه میگه: پایین! سلام

گفته بودم وقتی داره می خوابه لالایی موردنظر خودشون رو برای ما دیکته می کنند تا براش بخونیم. تازگیا افراد لالایی ایشون جاشون رو دادند به اشیاء.نمونه اش:

 کامپوتر لالا...خاموش لالا.....سات(ساعت) لالا...پایین لالا...مرغه لالا......تی فی زون لالا... جویاب(جوراب) لالا.....(و همین طور دور و برش رو نگاه می کنه و هر چی که می بینه رو لالا می کنه)

وقتی می گیم:معصومه خوابیده.با دستاش جلوی چشماش رو می گیره و میگه:خووووووووو پیش......خووووووووو پیش...

دیشب دیدم از روی زمین الکی یه چیز بر میداره و میذاره توی دهنش.بهش گفتم: معصومه چی می خوری؟ منم می خوام.با خنده مثلا از روی زمین یه چیزی برداشت و اومد گذاشت توی دهنم.بعد سرش رو تکون میداد و می گفت: بازم؟ منم می گفتم:آره بازم می خوام.چند بار این کار رو تکرار کرد و وقتی دید من از رو نمی رم.با یه حالت تحکمی گفت: بس.

یه روز می خواستیم نهار بخوریم بهش گفتم برو بابا رو صدا کن بیاد نهار بخوره.رفت دید باباش پشت کامپیوتر نشسته.گفت:بابا! ناهار...باباش گفت: باشه الان میام ولی همچنان پشت کامپیوتر نشسته بود.دیدم معصومه با یه حالت جدی گفت: بابا! کامپوتر خاموش...که باباش مجبور شد بلافاصله کامپیوتر رو خاموش کنه.می بین ابهت رو

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

مژده........مژده.......

دوستانی که عکس می خواستید(فریده خانوم..لیلا خانوم) اینم عکسهای معصومه:

معصومه خانوم ما علاقه زیادی به جارو اعم از برقی و دستی و شارژی دارند.اینم نمونه اش:

Image Hosting by PictureTrail.com

اینجا هم تازه از خواب بیدار شده.چشماش رو ببینید.

Image Hosting by PictureTrail.com

خانوم خانوما دوست داره بالاتر از بقیه بشینه.اینجا هم یه لمی داده بود انگار توی قهوه خونه مش قنبر نشسته.ولی موقع عکس انداختن ژستش عوض شد.(راستی نگین مامانش چه شلخته است.چرا موهای بچه رو جمع نکرده؟راستش اصلا نمیذاره به موهاش گیره یا کش مو بزنم و تا متوجه میشه از رو سرش برمیداره.برای همین می خوام برم موهاش رو کوتاه کنم)

Image Hosting by PictureTrail.com

اینجا هم داره میشمره:دو..سه..

Image Hosting by PictureTrail.com

اینجا هم داره میره:ده ده

Image Hosting by PictureTrail.com

حسن ختام برنامه هم این لبخند ژکوند رو تقدیم می کنیم به همه دوستهای خوبمون.

Image Hosting by PictureTrail.com

دیدید چقدر عکس گذاشتم.کولاکی کردما.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام.نمي دونم از كدوم كار معصومه بنويسم.اينقدر كارهاي بامزه مي كنه و حرفهاي بامزه مي زنه كه اگه ننويسم با اين حواسي كه من دارم حتما تا چند سال ديگه كه چه عرض كنم تا چند وقت ديگه يادم ميره.

وقتي دعواش مي كنم نگام مي كنه و ميگه: مامانه و بعد با يه حالتي پشت سر هم مي خنده تا منم بخندم و بعد به كارش ادامه ميده.

بعضي وقتا كه منو مي بينه ميگه:سلااااام خانوووم!

جوراب بابابزرگش و عمه اش و خلاصه هر جوراب بزرگي گير بياره ميندازه تو پاش و تا روي زانوش ميكشه و بعد جلوي ديگران رژه ميره و تازه اگه كسي حواسش نباشه صداش مي كنه و با يه حالت مسخره اي راه ميره كه مي ميريم از خنده.

هر خوردني اي مي بينه هوس مي كنه مثلا داره پلو مي خوره يكي ديگه ميره ليوان رو بر ميداره ميگه:آب و..

به كيوي علاقه فراواني داره و به محض اينكه ميوه مي ياريم ايشون ميگه: كيبي و هر كسي داره كيوي مي خوره ميره كنارش ميشينه و با اون مي خوره.

به خاله سعيده اش ميگه:سدده.به خاله انسيه اش ميگه :اسينه.

تا ميبينه خاله اش رفته سراغ كامپيوتر داد ميزنه:كام پوتر و ميره دكمه پاورش رو ميزنه و خاموش مي كنه و يا تو بغل خاله اش بايد بشينه و به دكمه ها دست بزنه.

گاهي باباش رو كه مي خواد صدا بزنه ميگه:هاددي به منم ميگه:مث ثه

گاهي گيلكي حرف مي زنه.مثلا يه روز سر سفره نشسته بوديم رو به باباش ميگه:چايي خانم(چايي مي خوام) يا وقتي خودش يا يه نفر ديگه ميفته ميگه:بكت(افتاد).يه بار درو باز گذاشته بودم بهم گفت:دبوس.(ببند)(ما توي خونه گيلكي حرف مي زنيم ولي با معصومه فارسي حرف مي زنيم ولي بچه م مثل اينكه دوست داره گيلكي حرف بزنه)

يه شب داشت بارون مي اومد يه دفعه ديدم با يه حالتي گفت:مااااماان.گفتم : جون مامان.گفت:بائون

وقتي ميريم و زير بارون قدم مي زنيم كلي كيف مي كنه.

وقتي دارم نماز مي خونم مياد جلوي من و صدام مي كنه و بعدش اخم مي كنه چون مي دونه خنده ام مي گيره.گاهي هم مهر رو ميندازه توي دهنش و تا من نمازم تموم ميشه و مي خوام از دهنش بيرون بيارم خودش پيشدستي مي كنه و مهر رو بوس مي كنه.

ديشب سر سفره نشسته بوديم ديديم خانوم منو صدا كرد:مامان گفتم: بله گفت:خن نه (يعني بخند).منم با صداي بلند خنديدم بعد رو به عمه اش گفت:خن نه اونم شروع به خنديدن كرد.بعد رو به بابابزرگ و مادر جون و باباش هم همين كار رو تكرار كرد و اونا هم شروع به خنديدن كرد و انگاراين كار افتاده باشه تو يه loop (حلقه) همينطور ادامه پيدا كرد تا خود خانوم خانوما خسته شد و اين حلقه به پايان رسيد.

يه روز مادر شوهرم داشت وسايل كوكو رو آماده ميكرد معصومه خانوم هم كنارش نشسته بود به محض اينكه مادر شوهرم سيب زميني رو رنده كرد معصومه شروع كرد به ماليدن چشاش و رو به مادر شوهرم گفت: چشم اشك(مي دونست وقتي پياز رنده بشه چشم آدم ميسوزه ايشون توهم زده شده بود كه سيب زميني هم اينجوريه)مادر شوهرم خنده اش گرفت و گفت:ما تا حالا نديده بوديم سيب زميني چشم كسي رو بسوزونه.

فرهنگ لغت جديد:

خداپس: خداحافظ

ايس ايم ايس: اس ام اس

پيزا: پياز

كام پوتر: كامپيوتر

شاپو: شامپو

مايي: ماهي

كايو: كاهو

كيبي: كيوي

جوياب: جوراب

كاشن: كاپشن

تيويزون: تلويزيون

اخ خار: اخبار

تبسیح: تسبیح

و.............

راستي هفته پيش بعله برون يكي از بهترين دوستانم بود و به زودي ازدواج مي كنه و ميره خونه بخت.براش بهترينها رو آرزو مي كنم و اميدوارم همه چيز اونجوري پيش بره كه دلش مي خواد.

عزيزم ايشالله كه خوشبخت بشي.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام به روي ماه همه دوستان وبلاگي و غير وبلاگي.حال و احوال چطوره؟ تعطيلات خوش گذشت؟

راستي سال نوتون مبارك.ايشالله سالي پر از سلامتي و موفقيت داشته باشيد.

و اما اندر احوالات من و معصومه عارضم كه:

 با اجازه تون  ششم عيد عروسي داداشم بود.كه معصومه از روز قبلش تو ي خونه مادربزرگم شروع به شادي و پايكوبي كرد ولي بهش نساخت و تا صبحش گلاب به روتون  هر چي خورده بود بالا آورد و روز بعدش بردمش دكتر كه گفت رودل كرده.

خلاصه شبش هم توي عروسي قبل از اينكه عروس و دوماد بيان ايشون رفتند روي سن جلوي عكس دائيش روي زمين نشست و شروع كرد به نوازش دائيش.حالا هر چي ميگم بيا بريم مگه مياد.

 بعد از ورود عروس و دوماد وقتي يكي دونفري كه داشتند مي رقصيدند ايشون هم بهشون افتخار دادند و يه كمي دور افتخار زدند و دستاشون رو هم يه پيچ و تابي دادند و بعدش هم گشنش شد و چسبيد به من.منم كه بهش شير دادم و ايشون توي اون شلوغ پلوغي خوابيد و همه رفتند براي شام و من حتي شام هم نخوردم.خلاصه آخر شب هم كه رقص نور بود بچه يه ذوقي كرده بود كه خواب از سرش پريد و شروع كرد به جيغ كشيدن و دور افتخار زدن.بيچاره مامانم که هی دنبالش میدوئید.

خلاصه اين از عروسي و اما ما كه قصد سفر نداشتيم يكشنبه نهم فروردين راهي سفر شديم اونم كجا؟ بوشهر...

يك راه طولاني با بچه ها كه توبه مون دادند.توي ماشين هم معصومه هي مي گفت علي آقا(پسر عمه اش).هي علي مي گفت: آججي.

تازه معصومه خانوم حس خوانندگيش گل كرده بود و عمه سادات مي خوند.(عمه سادات  بيقراره).خلاصه با هر بدبختي بود به بوشهر رسيديم. اينم بگم كه بارون شمال رو هم با خودمون برده بوديم و هواي بوشهر باروني بود و توي اون دو سه روزي كه ما اونجا بوديم هوا خيلي خنك بود.توي اون مدت كم هم فقط وقت كرديم كه سري به بازاربزنيم و يه سر هم بريم ساحل(البته به قول شوهرم هيچي ساحل شمال نميشه).توي ساحل هم يه ماشين از پشت زد به من كه روي زمين ولو شدم.البته چيزيم نشد ولي نمي دونم چرا هميشه بايد يكي از اين خاطره ها (تصادف) داشته باشم.

يه بار هم رفتيم امامزاده هاشم كه توي پايگاه هوايي شهيد ياسيني بود.اونجا هم الاكلنگ بازي و تاب بازي كرديم.

پنجشنبه هم بار سفر بستيم و حركت كرديم به سمت تهران.خيلي جالب بود كه تو فصل بهار جاده پر از برف بود.مخصوصا تو گردنه ياسوج تو يه شب پرستاره  يه جاده پر از برف.واقعا زيبا بود.قربون خدا برم با اين قدرتش.

خلاصه اينكه جمعه بعداز ظهر رسيديم خونه و سفر ما به پايان رسيد البته معصومه هم يه سرماي شديد خورد.فعلا هم عكسي دستم نيست كه بذارم به محض اينكه عكسي از عروسي يا سفر دستم برسه براتون ميذارم.

راستي امروز تولد يكي از دوستهاي خوبمه.فاطمه جان تولدت مبارك.

اميدوارم امسال به همه آرزوهات برسي و دلت شاد بشه.

***لحظات شادي خدا را ستايش كن، لحظات سختي خدا را جستجو كن، لحظات آرامش خدا را مناجات كن، لحظات دردآور به خدا اعتماد كن و در تمام لحظات خداوند را شكر كن.***

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام سلام.ببخشيد كه اينقدر دير اومدم.توي اين مدت اينقدر معصومه تغيير و تحول كرده كه اگه بخوام بازم تنبلي كنم و ننويسم فكر كنم همه از يادم بره.

الان معصومه اكثر كلمات رو بلده و منظورش رو مي رسونه.مثلا:

به بابابزرگ مي گه: بزرگ

به مادر جون ميگه: مادر

پنير: پيير

پياز: پيزي

پلو: پله

سلام: سنام

خداحافظ: خدا

و .....

از يك تا ده ميشمره البته يك رو هيچوقت نمي گه.

عاشق تلفني صحبت كردن با دخترعموشه(بهش ميگه آبجي و هروقت مي خواد باهاش حرف بزنه ميگه: زنگ آبجي)

وقتی بهش میگیم آبجی بهت چی میگه: لپش رو میگیره و میگه آنانا(آخه هر وقت دخترعموش می خواست نازش کنه لپاش رو می گرفت و می گفت: آناناس تربچه و ...)

عاشق اينه كه پا تو جوراب ديگران بكنه.اينم نمونه اش:(جوراب بابابزرگشه ها)

Image Hosting by PictureTrail.com

شعر تاب تاب عباسي رو اينجوري مي خونه: تا عببا خدا نندا بغل مامان

وقتي ميذارمش رو پام كه بخوابه بايد لالايي مورد نظر ايشون رو كه خودشون يكي يكي به من ميگه رو براش بخونم.اينجوري: معصوم لالا(اون ميگه علي علي) من: علي لالا(ميگه:آبجي) من: آبجي لالا(ميگه: خاله) من: خاله لالا و...(اين چه جور لالاييه منم نمي دونم)

راستش ديگه چيزي يادم نمي ياد.اگه يادم اومد دوباره ميام و مي نويسم.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

دیشب ساعت ۱۰.۵ شب رفتم با معصومه بخوابم که دیدم خانم خانما اصلا انگار خواب به چشم نداره.خلاصه یه کم بهش شیر می دادم یه کم خانم توی اتاق دور می زد و دوباره می اومد و شیر می خورد خلاصه همینطور گذشت که دیدم موبایل خواهر شوهر کوچیکه که توی اتاق بود زنگ می خوره.بعدش هم تلفن خونه به صدا در اومد که همه خواب بودند و کسی جواب نداد بعدش موبایل من شروع کرد به زنگ خوردن که شوهرم از خواب بیدار شد و گفت کیه این موقع شب زنگ می زنه که دید خواهرشه که با نگرانی میگه:تو رو خدا چی شده؟محدثه به من اس ام اس داده که :مریضا بدتر شدند.

اینم بگم که الان یه هفته است که همه اهالی خونه آنفلوآنزا گرفتند و دیروز که خواهر شوهر کوچیکه از دانشگاه برگشت حالش خیلی بد بود.با این اوصاف حق بدین که خواهر شوهر بزرگه وقتی ۱۲ شب یه اس ام اس با این مضمون به دستش برسه چقدر نگران میشه.

وقتی من این رو شنیدم گفتم کار کار معصومه هست.آخه ما خوابیده بودیم و معصومه خانم بالای سر ما می چرخید و به موبایلهای ما ور می رفت.

این ماجرای "مریضا بدتر شدند"هم اینه که:این هفته شوهرم ماموریت بود و یه روز اس ام اس داد که "مریضا چطورند" منم نوشتم:مریضا بدتر شدند(آخه حالمون خیلی بد شده بود) و این متن رو پاک نکرده بودم.دیشب هم معصومه خانم همین متن رو به اولین شماره ای که توی گوشیم ثبت شده و اتفاقا مربوط به عمه خانمشه و خیلی حساس فرستاده.حالا باباش عصبانی که معصومه تو نمی خوای بخوابی معصومه هم توی اون تاریکی با اون چشای درشتش نشسته بالای سر ما و داره می خنده.با اینکه سرم درد میکرد و خوابم می اومد ولی از قیافه معصومه و کارش داشتم از خنده می مردم.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام به دوستای گل و صبورم.راستش اصلا نه وقت می کنم بیام بنویسم و نه اصلا حس و حال نوشتن دارم. ولی اینقدر معصومه کارهای جدید می کنه که اگه ننویسم فکر کنم یادم بره.به عنوان مثال الان ایشون ۷ تا دندون دارند(سه تا بالا و چهار تا پايين) که گاهی هم برای تیز کردنشون از انگشتان ما استفاده می کنند و به قیمت تیز شدن دندوناش، انگشتای ما سوراخ میشه. Scared 1    

دیگه اینکه خیلی حرف می زنه و اکثر چیزهای اطرافش رو حرف اولش رو میگه و منظورش رو می رسونه.یه نمونه از فرهنگ لغت ایشون رو برای نمونه عرض می کنم:

ما = ماست

ب (به فتح ب)= بغل

دده

قط(به فتح ق)= قطره آهن

قو = قورباغه

ق(به ضم ق)= قرآن

اخ = اخبار

پا

عل(به کسر لام و با تشدید)= علی(پسر عمه اش که خیلی هم همدیگر رو دوست دارند و از دیدن هم کلی ذوق می کنند)

آبج= آبجی ریحانه(دختر عموش)

خما= خرما

عمه ننی= عمه نرجس

خاله

سیب

و.....

برعکس حرف زدنش در راه رفتن بسیار تنبل تشریف دارند و راه رفتن رو فقط به عنوان یه بازی می شناسه که مثلا از پیش باباش بیاد تا پیش من و بالعکس .ولی اینکه خودش بخواد تلاش کنه و راه رفتن رو به عنوان یکی از ضروریات زندگی بدونه اصلا اینطور نیست.اینم بگم که خیلی هم قشنگ راه میره.Clapping Hands

گفته بودم که تا دراز می کشم میاد کنار من دراز می کشه  و فکر می کنه باید شیر بخوره.یه بار که دراز کشیده بودم و دیدم ایشون دارن تشریف میارن خودم رو زدم به خواب.اومد بالای سرم و گفت :مامان..مامان

وقتی دید جوابش رو نمی دم و چشمام بسته است خم شد وگونه هام رو بوسید Blingsکه منم خنده ام گرفت و بوسیدمش که دیدم بعله ایشون دراز کشیدند و تقاضای شیر نمودند ...(میگن تو روی بچه نباید خندیدا)Laughing 1

دیگه اینکه گفته بودم قراره جشن تولد معصومه و دختر عموش رو با هم بگیریم راستش گرفتیم ولی از چند روز قبلش حال معصومه بد بود و مدام استفراغ می کرد و همون روز هم حالش بد شد و بردیمش دکتر و وقتی برگشتیم و کیک رو آوردیم من اینقدر ناراحت بودم از بیماری معصومه که دیگه حال و حوصله عکس گرفتن نداشتم و هیچ عکسی از اون روز ندارم فقط یه فیلم داریم که اونم شوهرم گرفت.

دیگه چیزی یادم نمی یاد.خوش باشین.

Image Hosting by PictureTrail.com
 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
  سلام دوستان.حال و احوال چطوره؟

هفته گذشته معصومه تب کرد.دقیقا از روز یکشنبه تبش شروع شد و تا جمعه ادامه داشت.

خیلی ترسیده بودم تا حالا اینجوری نشده بود.توی این مدت فقط هم به من می چسبید و پیش کس دیگه ای نمی رفت حتی باباش.دو بار بردیمش دکتر.توی این مدت بیحال بود و فقط دوست داشت بخوابه.   Sleeping بجز شیر غذای دیگری نمی خورد.برای همین روز جمعه هم ما براش غذایی درست نکردیم.نگو معصومه ما حالش رو به بهبوده و وقتی داشتیم آش می خوردیم یه کم بهش دادم دیدم بچه ام با چه ولعی می خوره تازه بعدش هم کلی سیب زمینی سرخ کرده خورد.Eating Pizzaولی یه کم لجباز شده و فقط دوست داره پیش من باشه و صبحها که من نیستم کلی برای اهل خونه ناز می کنه و نق نق می زنه.Tantrum

خدا همه بیماران مخصوصا فرشته کوچولوها رو شفا بده. 

راستی دندون چهارم معصومه هم در اومد.اونم در کنار دندونهای پایین قبلیش.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
  سلام.عید سعید فطر بر همگی مبارک.نماز و روزه همه تون مقبول درگاه حق.

اون شبی که قرار بود فرداش عید بشه این تلویزیون ما رو دق داد تا بگه که فرداش عید هست یا نه.وقتی هم که اعلام کرد من خوشحال شدم چون برای پنجشنبه اش مرخصی گرفته بودم و سه روز پشت سر هم تعطیل می شدم.برای همین خدا رو شکر کردم که دیدم معصومه هم شروع کرد به سجده کردن.آخه بچه ام ذوق کرده بود که من می خوام سه روز (تمام روز رو)پیشش باشم. Spaz 

راستی دندون سوم معصومه خانوم هم یه هفته پیش دراومد اونم کدوم دندون؟ سمت چپ پایین بغل دو تا دندون قبلیش.جالبه نه.آخه معمولا بعد از دو تا دندون پایینی دو تا دندون بالا در میاد ولی معصومه خانم ما برعکسه.

راستی معصومه ما بوس هوایی می فرسته.تازه چشمک هم می زنه اونم با هر دو تا چشمش.به جوراب هم خیلی علاقه منده و جوراب هر کی رو میبینه می خواد بندازه تو پاش.

یه چیز جالب:معصومه ما یه عروسک داره که وقتی شکمش رو فشار میدی اول میگه:ماما ماما بعدش میگه:دادا دادا وبعد میخنده و گریه میکنه.حالا یه مدته که سیمش قطع شده و دیگه صدا نمیده و معصومه هم وقتی شکمش رو فشار میده و می بینه صدا نمیده میده به ما که صداشو در بیاریم.ما هم چیکار می کنیم وقتی معصومه روی شکم عروسکه فشار میده شوهرم میگه ماما ماما و ....دیشب دیدم معصومه روی شکم عروسکه فشار میده و میگه دادا داداBelly Laugh 

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام.از بس اين روزها سرمون شلوغه نه تنها وقت نمي كنم آپ كنم بلكه حتي نمي تونم به دوستهاي وبلاگي سر بزنم.همین جا از همه شون عذرخواهی می کنم.

حالا هم اومدم زودي آپ كنم و برم.بعدا سر فرصت به همه تون سر مي زنم.

معصومه ما نماز مي خونه.چه جوري؟؟ مي شينه و پاهاش رو دراز مي كنه و مهر رو ميذاره وسط پاهاش و بعد هم سرش رو ميذاره روي مهر. Kisses 

يه شب داشتيم سحري مي خورديم ديديم يكي پشت در آشپزخونه داره مثلا گريه مي كنه و با دستش درو هل داد و با همون حالت چهار دست و پا اومد سر سفره نشست  و اينجوري شد كه حالا بيشتر سحر ها پا ميشه و با ما سحري مي خوره. Animated Hearts 

تا باباش يا بابا بزرگش جانمازشونو باز مي كنند تند تند خودشو ميرسونه و وسط جانماز ميشينه و كتاب دعا رو بر مي داره و زير لب يه چيزهايي مي گه مثلا داره دعا مي خونه و اگه ازش غافل بشيم يه تيكه از كتاب دعا رو توي دهنش مي بينيم. Electric 

تا يكي دراز مي كشه تندي ميره پشتش سوار ميشه و حالت پيتكو پيتكو مي گيره و خودشو جلو عقب ميبره تازه  در همون حالت براي خودش دست هم مي زنه. Clapping Hands 

عاشق اينه كه يكي كولش كنه.مادر شوهر بيچاره ام هم با اون همه بيماري روزي نيم ساعت تا يك ساعت كولش مي كنه و خانم خانما هم به هيچ وجه حاضر نيست پايين بياد.

خیلی حرف می زنه که ما اکثر حرفاش رو متوجه نمی شیم ولی اینقد قشنگ میگه:"خدا" البته با تشدید حرف "د".

خب اينا رو داشته باشين تا ببينم كي مي تونم بيام و دوباره آپ كنم.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

با سلام به همه دوستان گلم.

راستش چند روز اينترنت نداشتيم براي همين دير اومدم.ببخشيد ديگه. Bow Down 

با حلول ماه مبارك رمضان معصومه ما هم يك ساله شد.        

يك سال چه زود گذشت.معصومه من هم ديگه بزرگ شده با كلي كارهاي بامزه.روز به روز هم شيرين تر ميشه و عشقمون هم نسبت به اون بيشتر و بيشتر.Animated Hearts

خدايا به خاطر لطفي كه به ما كردي و يكي از شيرين ترين فرشته هاتو به ما سپردي  هزاران بار سپاسگزاريم.

باز هم لطفت را از ما دريغ نكن و كمكمون كن كه اين امانتي رو كه به ما سپردي به بهترين نحو تربيتش كنيم و شرمنده درگاهت نشيم.

و اما يه سري ديگه از كارهاي معصومه:

*چند وقته وقتي غذا مي خوره و مي گيم الهي شكر دستاشو تا آخرين حدي كه راه داره ميبره به سمت بالا البته  كف يكي از دستاش به سمت بالاست و يكي به سمت پايين.راستي پنجشنبه با يه جمعي رفته بوديم بيرون يكي رفت براي همه چاي ريخت و تعارف كرد و يكي ديگه از اون جمع داشت دعاش ميكرد و مي گفت:"الهي" خدا پدرت رو حفظ كنه يه دفعه ديدم معصومه همينجوري كه تعريف كردم دستاشو برد به سمت بالا. Kisses  

**وقتي بهش ميگيم : معصومه افتاد. خيلي سريع خودشو به تشك يا بالشش ميرسونه آروم خودشو ميندازه روش(مثلا افتاده)Belly Laugh

***چند شب پيش برقمون قطع شده بود و ما شمع روشن كرده بوديم و معصومه هي سعي ميكرد به اون دست بزنه و من مانعش ميشدم.يه لحظه من از اتاق رفتم بيرون و معصومه هم پشت سر من چهار دست و پا داشت مي اومد اين شمعه هم تو مسيرش پيش خودش گفت حالا يه دست بزنم.يه دفعه ديدم جيغش رفت به آسمون تندي رفتم بغلش كردم و ديدم روي انگشت اشاره دست راستش تكه هاي شمع چسبيده .منو دارين  

ولي خدا رو شكر دستش نسوخت.

****روابطش با پسر عمه اش بسيار صميمانه شده.هر كي پسر عمه اش رو بغل مي كنه معصومه داد ميزنه اول فكر كرديم داره حسودي ميكنه ولي بعد متوجه شديم كه اي دل غافل! خانم خانما مي خواد هميشه كنار پسر عمه اش بشينه.اينم بگم كه پسر عمه اش هم مثل سايه دنبالشه و هر جا معصومه ميره اونم پشت سرش ميدوه حالا چهار دست و پا شده يا سينه خيز.

در پايان فرارسيدن ماه مبارك رمضان را به همه عزيزان تبريك مي گم و اميدوارم توي اين ماه همه آرزومندان به آرزوشون برسند و دعا هم يادتون نره مخصوصا موقع افطار.

دیشب هم یه جشن تولد براش گرفتیم(با حضور بابام اینا و عموم اینا) ولی جشن تولد اصلی رو گذاشتیم برای بعد از ماه رمضون که با تولد دختر عموش که اونم ۱۶ شهریور به دنیا اومده بگیریم(آخه اونا بوشهرند و بعد از ماه رمضون می آیند)WhistleClapping Hands

اینم چند تا از عکسهای تولد:

Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com
 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
  سلام دوستان.حال و احوال چطوره؟

امروز می خوام در مورد یه سری از کارهای معصومه بنویسم تا یادم بمونه.

یک: یه روز که از تلویزیون قرآن پخش میشد منم شروع کردم به خوندن.چند روز بعد وقتی داشت از تلویزیون قرآن پخش میشد دیدم معصومه با یه صوت خاصی داره می خونه.وقتی قاری مکث میکرد معصومه هم مکث میکرد و وقتی قاری دوباره شروع به خوندن میکرد معصومه هم  Famous 1و منم Kisses 

دو: دیروز داشتیم می رفتیم خونه پدر شوهرم(عموم).یه دفعه دیدیم از اونطرف خیابون یکی داد میزنه: معصومه.......معصومه

نگاه کردیم دیدیم دختر همسایه بابام اینا که کلاس اول یا دوم ابتدائیه.رفتیم پیشش و معصومه رو دادیم بغلش دیدیم معصومه داره گریه میکنه دوباره که بغلش کردیم شروع کرد به خندیدن و با انگشت اشاره اش شروع کرد به نازی کردن دختر خانوم مذکور.وقتی بهار(همون دختر خانوم) می گفت معصومه دماغ بوس کنم.معصومه سرش رو می برد جلو و بهار بوسش میکرد.میبینید دوستای دخترم رو Bouncy 4 

توضیح۱: خونه بابام و عموم(پدر شوهرم) توی یه خیابونه و خونه ما هم مابین اونها.بنابراین ما هر وقت اراده کنیم سر یک دقیقه هم می تونیم بریم اینجا(خونه بابام) هم می تونیم بریم اونجا(خونه عموم).

توضیح۲:معصومه عادت داره وقتی بهش میگیم دماغ بوس کنیم یا مثلا چشم بوس کنیم سرش رو میاره جلو تا بینی اش رو بوس کنیم(حتی اگه در حال گریه هم باشه اینکارو میکنه) و فکر می کنم تمام اهالی محل هم به این نکته ظریف پی بردند.

راستی نمی دونم چرا هر وقت میام بنویسم آلزایمر میگیرم و کلی باید به مغزم فشار بیارم تا یه چیزی یادم بیاد. Crazy 

خلاصه اینکه دیگه چیزی یادم نمیاد.شرمنده Rolling Eyes 

حسن ختام عرایضم دوتا عکس از معصومه میذارم که یه کم بیات شده.

                                               معصومه فوتبالیست

Image Hosting by PictureTrail.com

                               معصومه متعجب

Image Hosting by PictureTrail.com
 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
  معصومه شیطون بلای مامان

Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com

 

راضی شدی فریده خانم؟؟        

 

                                                    Balloons

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام به همه دوستان خوب و مهربان و صبورم که تنبلی های منو تحمل می کنن و به روی من نمی آورند.(حالا اگه من باشم برم توی یه وبلاگی و ببینم دیر به دیر آپ می کنه کلی پیغام پسغام میدم که کجایی و چقدر تنبلی و...) خلاصه بگذریم.خدارو شکر من از این دوستان ندارم.

و اما بعد: معصومه خانم یکی دوهفته است چهار دست و پا راه میره اما یه مدل خاصی.یعنی یه کم عادی راه میره بعد یه حالت پرشی میره وقتی که خسته میشه تقلب می کنه و سینه خیز میره.

دیگه اینکه:من و معصومه می شینیم روبروی هم و شروع می کنیم  به توپ بازی.Baseball 1من بعد از پرتاب توپ برای خودم دست می زنم و هورا می کشم.بعد از چند دقیقه معصومه هم وقتی توپ رو برام پرتاب می کنه دست می زنه.تازه از اونجایی که نشانه گیریش خیلی دقیقه هی توپ رو اینور اونور پرت می کنه و وقتی من میگم معصومه برو توپ رو بیار چون به تو نزدیکتره با دهن بسته صداهایی شبیه  هووووم از خودش در میاره و یه قیافه جدی به خودش میگیره Electric که یعنی تو باید بیاری و منم ShockedNot SureBow Down.

تازگیا یاد گرفته تا میگیم الوووو. معصومه هرچی دستش باشه(از کنترل تلویزیون گرفته تا هواپیمای اسباب بازیش) میبره سمت گوشش و می خنده و گاهی که هیچی دستش نیست و نمی خواد کم بیاره دستش و میذاره روی گوشش انگار داره اذان میگه. Belly Laugh  Kisses   

راستش دیگه چیزی از شیرین کاریهای معصومه یادم نمیاد .فعلاHello

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
  سلام به همه دوستان خوبم.حال و احوال چطوره؟

راستش می خواستم وقتی آپ کنم که یه سری عکس از معصومه بذارم ولی نشد.بنابراین گفتم فعلا بیام و ماجراهایی که توی این چند روز اخیر اتفاق افتاده رو بنویسم و بعد سر فرصت عکسهای معصومه رو هم میذارم.(با عرض پوزش فراوان از فريده مامان كاميار)

اول از همه:شب جمعه عروسي پسر عموم بود.به محض ورود به سالن و مستقر شدن در جايگاهمان و همزمان با پخش آهنگ معصومه خانم هم شروع كرد به انجام حركات موزون(جلو و عقب رفتن)  Tribal Dance حالا اين خوبه وقتی موسیقی قطع میشد معصومه خانم شروع میکرد به داد زدن.فکرشو بکنید.هر کاری هم میکردم ساکت نمیشد Embarrassed مجبور شدم يه سيب بدم دستش تا ساكت بشه.باور كنيد اونشب معصومه خانم حدود سه چهار تا سيب خورد Kisses تازه یه خانمه که بغلم نشسته بود ظرف میوه اش رو گرفت سمت معصومه و معصومه هم نامردی نکرد سر ایکی ثانیه سیب رو از توی پیش دستی برداشت منو دارین Open Mouth دیدم اگه اینجوری بخواد پیش بره فکر کنم بترکه برای همین فرستادمش طرف مردونه و خودم بعد از دو ساعت که رفتم بیرون دیدم دختر گلم توی بغل بابام خوابیده.آخه بچه ام کلافه شد توی اون عروسی.

دوم: یکی دو روزه وقتی براش لی لی حوضک می خونیم با انگشت اشاره دست چپش کف دست راستش شروع می کنه به دایره کشیدن.اینقدر بامزه میشه.تازه وقتی براش اتل متل توتوله می خونیم و روی پاهاش می زنیم وقتی که تموم میشه و دستمون رو روی زمین می ذاریم خودش دستمونو می گیره و روی پاهاش میذاره که دوباره براش بخونیمAnimated Hearts  Animated Hearts 

سوم: به شدت حسود شده.مخصوصا نسبت به بابابزرگش(پدر شوهرم=عموم).مخصوصا وقتی پسر عمهاش رو که ۴ ماه ازش کوچکتره رو میدادیم دست پدر شوهرم معصومه شروع میکرد به داد زدن و گریه کردن که منم باید بغل کنی و وقتی پدر شوهرم اینو بغل میکرد و علی رو پایین میذاشت معصومه همه رو نگاه میکرد و یه لبخند پیروزمندانه تحویلمون میداد. Liberty  

ببخشید که سرتونو درد آوردم.ممنون از همه تون.شاد باشید و سلامت.  Good Luck

وقتی شادی آروم بخند تا غم بیدار نشه.وقتی غمگینی آروم گریه کن تا شادی ناامید نشه!!!

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام سلام صد تا سلام.بالاخره معصومه خانم ياد گرفت سينه خيز بره.اينقدر بامزه ميره.الهي قربونش برم.

راستي فكر مي كنم معصومه دچار كمبود محبت شده.آخه اگه من يا باباش هركدوم ديرتر برسيم خونه براي اون لج مي كنه و چنان گريه اي مي كنه كه بيا و ببين.مثلا همين پنجشنبه پيش وقتي من ديرتر رسيدم خونه تا منو ديد يه جوري گريه كرد كه انگار يكي اونو زده.منو داري  تندي رفتم بغلش كردم و شروع كرد به شير خوردن و هرچي باهاش حرف مي زدم اصلا نگام نمي كرد.تا يه كم شير خورد و دلش آروم گرفت و بعد نشست تو بغلم و نگام كرد و شروع كرد به خنديدن.الهي من قربون اون خنده هات برم .

حالا ديروز:يه كم كه شير مي خورد شروع مي كرد به گاز گرفتن و من كه سرش داد مي زدم كه معصومه گاز نگير شروع ميكرد به قهقهه زدن.اينقدر بامزه مي خنديد كه دلم نمي يومد بهش هيچي بگم.ولي براي اينكه اينكار عادتش نشه اونو از شير خوردن محروم كردم.(البته فقط براي چند ثانيه)

درددلي با دخترم:

عزيز دل مامان ! مي دونم كه اين روزا خيلي به من احتياج داري.صبحها كه از خواب پا مي شي وقتي مي بيني من كنارتم كلي خوشحال مي شي و لبخند مي زني .كلا جمعه ها كه با هميم خيلي خوش اخلاق تري.منم دوست دارم تمام روز كنارت باشم . بغلت كنم ببوسمت.باهات بازي كنم.ولي ........

فقط منو ببخش.يادتم باشه كه فقط تو توي اين شرايط نيستي و توي اين دوره و زمونه خيلي از بچه ها كه ماماناشون ميرن سر كار همچين شرايطي دارن.

خيلي خيلي براي مامان عزيزي و از ته ته دلم دوست دارم.

 

وقتي تنها شدي. وقتي بغض كردي ولي دليل گريه كردن پيدا نكردي.بدون دل خدا برات تنگ شده.مي خواد صداش كني.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام به همگی.ممنون که به من سر می زنید و معذرت به خاطر اینکه اینقدر تنبلم و کم آپ می کنم و عکسهای معصومه رو نمی ذارم.ولی امروز با کلی از عکسهای معصومه اومدم.راستی الان دیگه معصومه فرق بین دست زدن و بای بای کردنو یاد گرفته و وقتی بهش می گیم بای بای کن قشنگ دستاشو میاره بالا و بای بای میکنه.

جمعه با بابام رفتیم بیرون و معصومه تو بغل بابام پشت فرمان نشسته بود و به جای اینکه به جلوش نگاه کنه برمیگشت و هر ماشینی که از کنار ماشین ما رد میشد تا آخر دنبالش میکرد و این کار برای ماشین بعدی هم تکرار میشد.فکر کنم دخترم با این چشم چرونیش راننده خوبی نشه.

حالا هم عکسهای معصومه جون جونیم.

اين عكس چند ماه پيش معصومه است.

Image Hosting by PictureTrail.com

معصومه خانم در حال رانندگي.

Image Hosting by PictureTrail.com

اينجا هم معصومه خانم سرش كلاه رفته.

Image Hosting by PictureTrail.com

ببيند باباش چه بلاها كه سرش نمي ياره.اينجا هم نشوندتش توي زنبيل و بلندش ميكرد وراه ميبرد و معصومه كلي كيفول ميشد.

Image Hosting by PictureTrail.com

معصومه عاشق اين كلاه كاسكته.وقتي ميگم باي باي كن با اين كلاهه باي باي ميكنه.

Image Hosting by PictureTrail.com

من عاشق اين عكسشم.مثل عروسا شده.

Image Hosting by PictureTrail.com

اينجا هم ادا در آورده.

Image Hosting by PictureTrail.com

اميدوارم كه از خجالت هواداران معصومه در اومده باشم.پس تا بعد.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام.دندون دوم معصومه هم هفته پيش در اومد.از ديروز هم تب داشت وقتي هم بهش قطره استامينوفن دادم هر چي خورده بود بالا آورد.تا صبح هي چك مي كردم كه تبش بالا نره.صبح هم كه داشتم مي اومدم اداره حالش خوب بود.راستي امروز صبح سرويس نيومد.وقتي اومدم اداره و از همكارم پرسيدم چرا سرويس نيومد با ناراحتي گفت كه ديگه سرويس نداريم چون راننده اي نداريم.آره! مثل اينكه راننده سرويسمون سكته كرده بود.خيلي ناراحت شدم آخه هنوز جوون بود و خيلي هم مهربون.خدا رحمتش كنه.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام.دیروز اسباب کشی داشتیم.اسباب کشیمونم فقط و فقط به خاطر معصومه خانم بود چون می خواستیم معصومه خانم نزدیک مادر بزرگها و بابا بزرگهاش باشه تا اسیر مهد و پرستار نشه وگرنه ما توی این خونمون خیلی راحت بودیم.هم ساکت بود.هم بزرگ .هم نزدیک محل کارم و مهمتر از همه صاحبخونه خیلی خوبی داشتیم که حتی به مدت یکماه زحمت نگهداری معصومه رو کشید ولی بعد به خاطر مشکلی که براش پیش اومد گفت که دیگه نمی تونه معصومه رو نگه داره ما هم مجبور شدیم بریم نزدیک مامانم اینا تا این کار خطیر را بر عهده بگیرند.راستی از کارهای جدید(البته نه چندان جدید) معصومه بگم که دست می زنه.گاهی هم بای بای میکنه.تازه با همون دندون نصف و نیمه اش گاز هم می گیره.وقتی هم خیلی سرحاله یا وقتی که غذا می خوره شروع می کنه به بپر بپر کردن.حتی وقتی رو پاهاش نگهش می داریم که راه بره بازم شروع به پریدن میکنه مثل فنر .موقعی که از تلویزیون داره قرآن یا اذان پخش میشه ساکت می مونه و گوش میده گاهی هم دست می زنه.

دیروز صبح که برای نماز پا شده بودم دیدم معصومه دمرو خوابیده .نگاه کردم که روی بینی اش نخوابیده باشه دیدم نه.با خیال راحت نمازم رو خوندم وقتی دوباره نگاش کردم دیدم در همون حالت چشاش بازه و داره منو نگاه میکنه وقتی برگردوندمش دیدم داره می خنده.رو پاهام گذاشتم که بخوابونمش و بعد برم سر کار که دیدم نه!! این خانم اصلا چشاش خواب نداره.خلاصه همونطور گذاشتمش و رفتم لباس بپوشم که دیدم داره نق نق می زنه که با صداش مادر شوهرم بیدار شد و اومد توی اتاق و معصومه رو گذاشت رو پاش ولی تا وقتی که من داشتم از خونه خارج می شدم همچنان چشماش باز بود.بیچاره مادر جونش که با چه زحمتی خوابوندش.واقعا دستشون درد نکنه.هم مامانم اینا که زحمت نگهداری معصومه رو از شنبه تا دوشنبه بر عهده می گیرند و هم عمو و زن عموم که از سه شنبه تا پنجشنبه معصومه رو نگه میدارند.خدا حفظشون کنه.

اینم بگم و برم.جمعه معصومه رو بردیم کنار دریا و معصومه برای اولین بار دریا رو از نزدیک دید.کلی ذوق کرده بود و هی توی بغل بابام بپر بپر میکرد و تموم کسایی که دور و برمون بودند نگاش میکردند.فکر کنم همه متوجه شدند که دخترم چقدر ندید بدید دریاست.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
  یه خبر جدید.بالاخره معصومه مامان دندون در آورد.راستش دیروز متوجه این موضوع شدم.وقتی تو بغلم بود و داشت می خندید دیدم یه مروارید سفید توی دهنشه.البته خیلی کوچیک بود و یه لحظه شک کردم ولی وقتی دست زدم یه چیز تیز به دستم خورد و با خوشحالی به مامانم گفتم که معصومه دندون در آورده.حالا یه کم صبر کنم تا دندونش قشنگ به چشم بیاد و بعد براش دندونی بگیرم.

یه مدتی هم هست که معصومه خانم ما روی صورتش می خوابه و وقتی بر می گردونمش بینی اش قرمز شده و روی صورتش هم خط افتاده.می ترسم خدای ناکرده خفه بشه.

ولی شوهرم میگه که اتفاقی نمی افته هر وقت نفسش تنگ بشه خودش بر می گرده.(خدا کنه)

خب دیگه وقت ندارم چون تا یه ساعت دیگه باید بریم سمینار.البته هنوز چای نخوردیم .خدا کنه تا قبل از رفتنمون این خدماتی اداره لطف بفرمایند و یه چای به ما بده.(وگرنه من از بی چایی می میرم)

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام به همه.هفته گذشته دور از جون همه تون يه كم مريض شده بودم كه اين مريضي من به معصومه هم سرايت كرده بود و باعث نگراني من شد.همچنين باعث شد لپ هاي دخترم آب بشه.دوستام هم كه آخر هفته مي خواستند بيان پيشم از بس اس ام اس دادند و من جواب ندادم(از بس حالم بد بود موبايلم رو خاموش كرده بودم) منصرف شدند و فكر كنم الان با من قهر باشند.راستش روحيه ام اصلا خوب نيست فكر كنم از خستگي باشه.از همه چيز و همه كس خسته ام حتي حوصله خودمم ندارم.شايدم به خاطر گرماي هوا باشه.

اميدوارم هيچ كس همچين حالتي كه من دارم نداشته باشه و هميشه سالم و شاد شاد باشيد.بعد از يه مدت طولاني امروز مي خوام سورپريزتون كنم و چند تا عكس از گلم بذارم.

Image Hosting by PictureTrail.com

اين لباس خوشگل رو عمو مهدي براش خريده. دستش درد نكنه.

Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com اينجا دخترم توي ني ني لاي لاي پسر عمه اش نشسته براي همين يه كم براش كوچيكه. Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com اينجا هم دخترم داره براي عموش ابراز احساسات ميكنه. Image Hosting by PictureTrail.com

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سال نو مبارك.اميدوارم همه مردم توي سال جديد خوشيهاشون و شاديهاشون و خلاصه همه چيزهاي خوب براشون بيشتر بشه.گروني كمتر بشه حقوقا بيشتر بشه.

ببخشيد كه اينقدر دير ميام راستش ديگه حس نوشتن ندارم.حتي حوصله ندارم عكسهاي جديد معصومه رو بذارم.فقط بگم كه معصومه ما توي عيد (هفتم فروردين) بالاخره موفق شد كه انگشت پاشو به دهنش برسونه ولي نتونستم از اين لحظه تاريخي عكس بگيرم.ديگه اينكه الان دو سه روزيه كه خونه مامانم هستيم و احتمالا خونه زندگيمونو جمع ميكنيم ميريم نزديك مامانم اينا تا كسي باشه كه مراقب معصومه باشه.چون نتونستم يك پرستار خوب براش گير بيارم و دلمم راضي نشد بذارمش مهد.خلاصه حاضر شدم يكي دو سالي سختي رفت و آمد بين محل كار و خونه رو تحمل كنم تا معصومه از آب و گل دربياد و بتونم بفرستمش مهد.فقط تنها نگرانيم اينه كه بعد از اين مدت نتونم باباي معصومه رو راضي كنم كه دوباره برگرديم همين شهري كه الان هستيم.آخه خيلي از اين شهر بدش مياد.

بازم ببخشيد كه دير اومدم وسيل مشتاقان به اين وبلاگ رو منتظر گذاشتم(يه كم خودمونو تحويل بگيريم.)

دور شدن از آدمهايي كه دوستشان داريم بي فايده است.زمان به ما نشان خواهد داد كه جانشيني براي آنها نيست.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
  سلام دوستان.پریروز دخترمو بردم مرکز بهداشت و واکسن ۶ ماهگیشو زدم.آخ که  چقدر گریه کرد البته وقتی صورتمو چسبوندم به صورتش گریه اش قطع شد.تازه وقتی پرستاری که بهش آمپول زده بود بغلش کرد تا من خودمو وزن کنم تو بغلش می خندید و خانم پرستار گفت که چه دختر خوش اخلاقیه.

راستی وزنشم شده ۸.۵ .خانمی که وزنشو گرفت ازم پرسید شیر خودتو میدی گفتم :آره.گفت:آفرین.تو مادر نمونه ای چون وزنش خیلی خوب زیاد شده.خلاصه منم کلی ذوق کردم.

شبش هم کمی تب کرد برای همین توی این دو روز یه کم کوچولو بد اخلاق شده بود.الان هم لحظه شماری می کنم ساعت یک بشه برم خونه.دلم خیلی براش تنگ شده.

خدایا همه بچه هارو در پناه خودت حفظشون کن.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
  این عکس گلمه توی بیمارستان

Image Hosting by PictureTrail.com

 

راستی این شبیه اون عکسی که توی سونوگرافی گرفتم نیست؟

Image Hosting by PictureTrail.com

این عکس یک ماهگیشه.

Image Hosting by PictureTrail.com

 

اینم دو ماهگیش.

Image Hosting by PictureTrail.com

اینم نخودی مامان

Image Hosting by PictureTrail.com

 

اینم خوشگل مامان که بزنم به تخته خیلی هم خوش اخلاقه. 

Image Hosting by PictureTrail.com
 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
  سلام سلام سلام

ما اومدیم.درست حدس زدید.آره دیگه.......

من و دخترمو میگم.معصومه خانم گل گلاب.البته سیده معصومه خانم(اونم سید طباطبایی).از این به بعد من و دخترم با هم میایم و می نویسیم.

از همه دوستانی که توی این مدت به من سر زدند و نظر دادند و بعضی ها هم نگرانم شدند تشکر می کنم و عذرخواهی که نتونستم جوابشونو بدم.سعی می کنم جبران کنم.

ممنون از همه تون و شرمنده اخلاق ورزشی تون.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
  سلام به همه.یه خبر داغ و فوری بدم و برم.امروز صبح ساعت ۱۰ وقت دکتر داشتم که دکتر ۶ روز دیگه یعنی دوشنبه ۱۲ شهریور به من وقت زایمان داد.

وای خدای من! من هنوز هیچ کاری انجام ندادم.تازه می خواستم از ۱۷ شهریور مرخصی استعلاجی بگیرم و یه هفته آخر به خودم برسم ولی اینجوری تمام برنامه ریزی هام به هم خورد.ولی اشکال نداره خلاصه هر چی زودتر چشممون به جمال این نی نی گولو روشن میشه.برام دعا کنید خیلی.

هر بدی و خوبی از من دیدید ببخشید و بگذرید.منم رفتم تا (شاید) ۶ ماه دیگه.

برای داشتن چیزی که تا بحال نداشتی چیزی باش که تا بحال نبودی.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام.يه سلام دوباره به همه مامانهاي خوب  و ني ني هاي گل.

فكر مي كردم فقط من تنبل شدم و وبلاگم رو آپ نمي كنم اما هر روز كه سري به وبلاگهاي ديگران مي زنم  مي بينم كه ديگران هم مثل من فكر كنم گرمازده شدند و حال و حوصله هيچ كاري رو ندارند.به هر حال من امروز تصميم گرفتم از اتفاقاتي كه توي اين چند هفته اخير افتاده بنويسم.اول از همه بگم كه بالاخره با مامانم رفتم و وسايل ني ني رو خريدم(پنجشنبه:11 مرداد)، آخه همش خواب مي ديدم ني ني به دنيا اومده و من هنوز هيچ كاري نكردم و بچه م حتي لباس نداره بپوشه ولي حالا ديگه خيالم راحت شد.

و اما....

پريروز وارد هفته 36 ام شدم.ديگه چيزي به روز موعود نمونده.خدارو شكر تا حالا مشكلي نداشتم و اميدوارم اين چند هفته باقيمونده رو هم به راحتي پشت سر بگذارم .تنها مشكلي  كه دارم انتخاب روش زايمانه.آخه چند روز پيش كه رفتم دكتر، خانم دكتر به من گفت كه چون مينور هستم ريسك زايمان طبيعي بالاست و بهتره كه سزارين بشم.حالا من موندم كه چيكار كنم، مي خوام از چند دكتر ديگه هم بپرسم ببينم نظر اونها چيه؟ از شما هم مي خوام كه اگه اطلاعاتي در اين زمينه داريد منو راهنمايي كنيد.آخه با اينكه ميدونم زايمان طبيعي دردناكه ولي دردش فقط همون يك لحظه است و بعدش آدم راحت ميشه و مي تونه كاراشو خودش انجام بده اما در سزارين تازه بعد از زايمان دردهاي آدم شروع ميشه و تا يه مدت بايد يكي كنارت باشه و كارهاتو انجام بده و من اصلا دوست ندارم محتاج يكي ديگه بشم و حتي نتونم به خوبي از بچه ام مراقبت كنم.

راستي اگه كسي اطلاعات جامعي در مورد مزيتهاي زايمان طبيعي نسبت به سزارين داره خوشحال ميشم كه به من هم بگه.

ديگه .............

ديگه نمي دونم چي بگم فقط براي همه آرزوي سلامتي و شادي دارم .

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام به همه مامانهاي مهربون و ني ني هاي شيطون ، چه اونايي كه به دنيا اومدن و چه اونايي كه تو صفن تا قدوم مباركشونو روي چشم ما ها بذارن.راستي اين پستو نوشتم تا جواب مسابقه رو بگم و جايزه اونايي كه جواب درست دادن رو بدم.

طبق نظر دكتر  ..............

ني ني ما دختره............

از همينجا از همه كسانيكه توي اين نظرسنجي شركت كردند و اكثرا هم پاسخ درست دادند تشكر ميكنم مخصوصا مريم جون(مامان آرين)، ليلا جون (مامن آرين)، مريم جوني كه نتونستم وبلاگشو باز كنم (راستي مرم جون من هنوز وبلاگتو و عكس ني ني تو نديدم تا ببينم دخترم قبولش ميكنه يا نه ولي اينم بگم كه توي اين دوره و زمونه بچه ها به نظر پدر و مادرشون زياد اهميت نميدن و انتخاب بايد انتخاب خودشون باشه بنابراين من هيچگونه قولي نميتونم بهتون بدم) .

راستي از "كودك ما" هم  به خاطر حدسشون تشكر مي كنم و به ايشون هم جايزه ميديم.

و اما.................

و اما جايزه...............

جايزه من به شما :

اول اينكه دعا مي كنم براي سلامتي خودتون و ني ني تون و خانواده تون  و آرزو مي كنم هميشه سبز و شاد  باشيد.

و بعدشم يه عالمه گل براي ابراز عشق و علاقه مون (من و ني ني) به همه شما مهربونا

       

و يه عالمه بوس براي ني ني هاتون

 

اميدوارم از جايزه هايي كه گرفتيد راضي باشيد.يعني مجبوريد راضي باشيد چون هرچه از دوست مي رسد نيكوست.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام به همه دوستان خوبم.

ديروز بالاخره رفتم سونو.وقتي پس از 2 ساعت انتظار وارد اتاق سونو شدم دل توي دلم نبود.موقع سونو شوهرم هم آمد توي اتاق تا او هم ني ني گولومونو ببينه.خدارو شكر همه چيز خوب بود.

هم ضربان قلبش، هم خونرسانيش، هم انگشتاش كه 5 تا بود(البته انگشتاي پاش ، چون دستاشو مشت كرده بود و نميشد شمرد) ، وزنشم 1960 گرم بود(با توجه به اينكه امروز وارد هفته سي و دوم شدم)،نيمكره هاي مغزشم سالم بود، ستون فقراتشم مشكلي نداشت، خلاصه اينكه همه چيز خوب بود فقط بازم ني ني گولو سرش به سمت لگنم بود و دكتر نتونست صورتشو خوب به ما نشون بده،فقط تونست يه كم نيمرخشو در حاليكه دستش روي چشماش بود به ما نشون بده و دكتر گفت كه از شانس بد ما صورتش طوري قرار گرفته كه خوب ديده نميشه، ولي براي من مهم سلامتي ني ني بود كه خدارو شكر خوب خوب بود.صورت ماهشم بعد از اينكه به دنيا اومد مي تونيم ببينيم.

راستي نميخواين بدونين ني ني مون دختره يا پسر؟؟؟

خب من يه عكس از نيمرخ ني ني گولومون ميذارم و شما خودتون حدس بزنيد ني ني مون دختره يا پسر؟؟!!! به كسانيكه پاسخ درست بدن هم جايزه ميديم. 


از همه شماها هم كه براي من و ني نيم دعا كرديد ممنونم
.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام!!

بعضی شبها در سال هستند که خدا همه ی همه ی درهاشو باز می کنه ... بعضی شبها در سال هستند که آغوش خدا باز بازه ... به روی همه ... فقط کافیه بخوای.

...

امشب ...

امشب خیلی ها منتظرمونن ... همسایه ی قدیمی ... فامیل ... آشنا ها ... خیلی ها که ما یادشون نیستیم امشب چشمشون به لبهای ماست که بلکه باز بشه و به فاتحه ای به دادشون برسه ...

...

خدا به حضرت موسی گفت: موسی! به مردم بگو با زبونی از من حاجتشونو بخوان که باهاش گناه نکرده باشن ... موسی پرسید: مگه می شه؟ حتی یک گناه ؟؟! خدا به موسی گفت : اگه هر کدومتون حاجت اون یکی رو از من بخواد حاجت هرکس با زبونی گفته شده که با اون زبون گناه نکرده ...

...

امشب........

شب ليله الرغائبه......

امشب همدیگه رو دعا کنیم!!

 


نامه اي براي خدا

پروردگارا ! بر محمد و |آل محمد درود فرست و کمکم کن تا با آنکه با من با بد خواهی رفتار کرد ، باخیر خواهی ودرستی رفتار کنم وآنکه را از من دوری گزید ، پاسخی نیک بدهم وکسی را که از در گاهش نومیدم کرد ، ببخشم و با آنکه از من برید ، بپیوندم.و از انکه غیبتم نمو د به نیکی یاد کنم ونیکی های دیگران را سپاس گزار باشم و از بدی چشم بپوشم.

خدایا !

مگذار به هنگام اظطرار ، دست نیاز به سوی دیگران دراز کنم ومگذار به هنگام احتیاج از غیر تو

فروتنانه درخواست کنم و مپسند به موقع ترس ، به درگاه غیر تو زاری نمایم که اگر یاری ام نفرمایی

در رسیدن به این خواسته هایم سزاوار خواری و مستحق قهر تو خواهم بود .

برگرفته از:

http://www.only-allah.mihanblog.com/

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام.پریروز رفتم دکتر.وزنم ۶۲ کیلو شده بود یعنی از اول بارداری تا حالا دقیقا ۱۰ کیلو اضافه وزن پیدا کردم.آزمایشاتم هم نرمال بود.موقعی که دکتر خواست منو معاینه کنه گفت:چقدر شکمت قلمبه و سفته!!! همیشه اینجوریه؟ منم بعد از کمی فکرگفتم:نه.بعد خانم دکتر گفت:پس حتما منو دیده خودشو سفت کرده.

صدای قلبشو هم شنیدم و دکتر گفت همه چیز خوبه.بعدشم از دکتر خواستم برام یه سونوی سه بعدی بنویسه(برای اینکه خیال خودم راحت بشه و ببینم بالاخره بچه مو باید چی صدا کنم).که دکتر هم برام نوشت و من هم همون لحظه (البته به اتفاق بابای نی نی ) رفتم برای سونو وقت بگیرم که ۳۱ تیر به من وقت داد.

راستی دعا کنید توی سونو همه چیز خوب باشه.

در ضمن ۳۱ تیر عروسی پسر خاله ام  هم هست که از همینجا براش آرزوی خوشبختی می کنم.۵ مرداد هم نامزدی داداشمه که برای اونم آرزوی خوشبختی می کنم.فقط نمی دونم با این شکم قلمبه چی بپوشم

دل آدما مثل یه جزیره دور افتاده میمونه .اینکه کی واسه اولین بار پا به جزیره میذاره مهم نیست.مهم اون کسی یه که هیچوقت جزیره رو ترک نمیکنه....! 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام.امروز ميخوام از باباي خوب و مهربون ني ني م تشكر كنم تا ني ني بدونه وقتي ميخواست بياد به اين دنيا و من نازم بيشتر شده بود باباش چقدر توي كارهاي خونه كمكم ميكرد در واقع بيشتر كارها رو ايشون انجام ميداد.البته شايد بعضيها بگن خب اين كارها رو كه اكثر آقايون توي اين دوران ميكنند ولي ميدونيد باباي مهربون ني ني  ما از اون كسايي بود كه تو خونه باباش هيچ كاري نمي كرد و حتي پختن برنج رو هم بلد نبود ولي حالا حتي گاهي اوقات غذا هم درست ميكنه و خداييش دستپختش هم بد نيست.تازه وقتي ميره و تعريف اين كارها رو پيش مامانش ميكنه مامانش باورش نميشه و فكر ميكنه كه پسرش داره غلو ميكنه.

خلاصه اينكه با اين كاراش خيلي منو شرمنده ميكنه و من نمي دونم كه چه جوري بايد جبران كنم.البته به خودشم ميگم كه چقدر شرمنده اخلاق ورزشي اش هستم و اون فقط لبخند ميزنه.

يه حسن ديگه هم كه داره(البته حسن زياد داره) اينه كه رابطه اش با بچه ها خيلي خوبه و البته رابطه بچه ها هم با اون خيلي خوبه.مثلا برادرزاده اش وقتي كه نوزاد بود وقتي گريه ميكرد توي بغل هيچكي آروم نمي شد ولي به محض اينكه شوهرم بغلش ميكرد اون ساكت ميشد و همه مي گفتند كه معلوم نيست عموش(باباي ني ني من) چه وردي ميخونه كه بچه آروم ميشه.خب حالا با اين اوصاف حدس بزنيد بچه من بابايي ميشه يا ماماني؟؟؟؟؟؟؟

باباي مهربون به خاطر همه خوبيهات و مهربونيات از طرف خودم و ني ني ازت تشكر ميكنيم ايشالله سايه ت هميشه بالاي سرمون باشه و هميشه همينجور مهربون باشي.(ايشالله سايه همه باباهاي خوب رو سر همسر و بچه هاشون باشه)

پيشاپيش روز پدر رو هم به همه باباهاي خوب از جمله باباي خودم و باباي ني ني م تبريك ميگم.

ميگن دل آدما اندازه مشتشونه، پس چطوري يه دريا خوبي، يه دنيا مهربوني ، يه آسمون عشق ، يه كهكشون محبت ، تو دل تو جا ميشه؟

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

سلام عزيز دل مامان.نمي دوني چقدر دلم ميخواد ببينمت.بعضي روزها اينقدر تكون ميخوري كه مي گم الانه كه شكممو سوراخ كني و بياي بيرون ولي بعضي روزها هم تنبل ميشي و زياد تكون نمي خوري و منو نگران مي كني.ولي هروقت زياد غذا ميخورم(مخصوصا بعد از خوردن هندوانه) ورجه وورجه تو هم شديدتر ميشه،معلومه كه خيلي شكمويي

با اينكه دوست دارم خيلي زود روي ماهتو ببينم ولي يه وقت عجله نكني مامان جوني و بخواي زود بياي، چون اگه الان بخواي بياي نه لباس داري، نه تخت داري... خلاصه اينكه هنوز هيچي برات نخريديم شايد يه دليلشم اين باشه كه هنوز توي تشخيص اينكه تو دختر ناز نازي هستي يا گل پسري، شك داريم. ميخوام ايندفعه كه رفتم دكتر بهش بگم كه اگه اشكالي نداره دوباره برام يه سونو بنويسه تا هم از سلامت تو مطمئن بشم هم ببينم براي عسل مامان چي بخريم.

دعا مي كنيم براي سلامتي تو و همه فرشته كوچولوهاي ديگه.

ميدوني وقتي خدا از خونه ش بدرقه ت ميكنه بهت چي ميگه؟ ميگه: جايي كه ميري مردمي داره كه ميشكنندت، نكنه غصه بخوري، من همه جا باهاتم، تو تنها نيستي.توي كوله بارت عشق ميذارم كه بگذري،قلب ميذارم تا جا بدي، اشك ميذارم كه همراهيت كنه و مرگ كه بدوني برميگردي پيشم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 
   
 

به نام خدايي كه زيباست و زيبايي را دوست دارد

سلام به همه دوستان مجازي اي كه قراره از اين به بعد باهاشون آشنا بشم.راستش من اين وبلاگ را خيلي وقت پيش ثبت كردم اما نمي دونم از تنبلي بود يا ... نوشتن مطالب رو شروع نكردم ولي از امروز تصميم گرفتم كه تنبلي رو بذارم كنار و بالاخره اين وبلاگ رو افتتاح كنم.

راستش مطالب وبلاگم در مورد ني ني اي هستش كه تو راه دارم و ميخام از اوني كه هنوز نديدمش ولي خيلي عزيزه بنويسم، و اين وبلاگم مثل يك دفترچه خاطرات باشه كه بعدها از خوندنش لذت ببرم و چيزهايي كه توي ذهنم خاك خورده دوباره برام زنده بشه.

آرزوهاتو يك جا يادداشت كن و يكي يكي به خدا بگو.خدا يادش نميره ولي تو يادت ميره كه چيزي كه امروز داري آرزوي ديروزت بود.

 
 
 |    نوشته شده توسط محدثه
 

pctfx3.3

Pink Bear Template

Interactive Multimedia CD گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Team

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی