|
سلام به روي ماه همه دوستان وبلاگي و غير وبلاگي.حال و احوال چطوره؟ تعطيلات خوش گذشت؟
راستي سال نوتون مبارك.ايشالله سالي پر از سلامتي و موفقيت داشته باشيد.
و اما اندر احوالات من و معصومه عارضم كه:
با اجازه تون ششم عيد عروسي داداشم بود.كه معصومه از روز قبلش تو ي خونه مادربزرگم شروع به شادي و پايكوبي كرد ولي بهش نساخت و تا صبحش گلاب به روتون هر چي خورده بود بالا آورد و روز بعدش بردمش دكتر كه گفت رودل كرده.
خلاصه شبش هم توي عروسي قبل از اينكه عروس و دوماد بيان ايشون رفتند روي سن جلوي عكس دائيش روي زمين نشست و شروع كرد به نوازش دائيش.حالا هر چي ميگم بيا بريم مگه مياد.
بعد از ورود عروس و دوماد وقتي يكي دونفري كه داشتند مي رقصيدند ايشون هم بهشون افتخار دادند و يه كمي دور افتخار زدند و دستاشون رو هم يه پيچ و تابي دادند و بعدش هم گشنش شد و چسبيد به من.منم كه بهش شير دادم و ايشون توي اون شلوغ پلوغي خوابيد و همه رفتند براي شام و من حتي شام هم نخوردم.خلاصه آخر شب هم كه رقص نور بود بچه يه ذوقي كرده بود كه خواب از سرش پريد و شروع كرد به جيغ كشيدن و دور افتخار زدن.بيچاره مامانم که هی دنبالش میدوئید.
خلاصه اين از عروسي و اما ما كه قصد سفر نداشتيم يكشنبه نهم فروردين راهي سفر شديم اونم كجا؟ بوشهر...
يك راه طولاني با بچه ها كه توبه مون دادند.توي ماشين هم معصومه هي مي گفت علي آقا(پسر عمه اش).هي علي مي گفت: آججي.
تازه معصومه خانوم حس خوانندگيش گل كرده بود و عمه سادات مي خوند.(عمه سادات بيقراره). خلاصه با هر بدبختي بود به بوشهر رسيديم. اينم بگم كه بارون شمال رو هم با خودمون برده بوديم و هواي بوشهر باروني بود و توي اون دو سه روزي كه ما اونجا بوديم هوا خيلي خنك بود.توي اون مدت كم هم فقط وقت كرديم كه سري به بازاربزنيم و يه سر هم بريم ساحل(البته به قول شوهرم هيچي ساحل شمال نميشه).توي ساحل هم يه ماشين از پشت زد به من كه روي زمين ولو شدم.البته چيزيم نشد ولي نمي دونم چرا هميشه بايد يكي از اين خاطره ها (تصادف) داشته باشم.
يه بار هم رفتيم امامزاده هاشم كه توي پايگاه هوايي شهيد ياسيني بود.اونجا هم الاكلنگ بازي و تاب بازي كرديم.
پنجشنبه هم بار سفر بستيم و حركت كرديم به سمت تهران.خيلي جالب بود كه تو فصل بهار جاده پر از برف بود.مخصوصا تو گردنه ياسوج تو يه شب پرستاره يه جاده پر از برف.واقعا زيبا بود.قربون خدا برم با اين قدرتش.
خلاصه اينكه جمعه بعداز ظهر رسيديم خونه و سفر ما به پايان رسيد البته معصومه هم يه سرماي شديد خورد.فعلا هم عكسي دستم نيست كه بذارم به محض اينكه عكسي از عروسي يا سفر دستم برسه براتون ميذارم.
راستي امروز تولد يكي از دوستهاي خوبمه. فاطمه جان تولدت مبارك.
اميدوارم امسال به همه آرزوهات برسي و دلت شاد بشه. 
***لحظات شادي خدا را ستايش كن، لحظات سختي خدا را جستجو كن، لحظات آرامش خدا را مناجات كن، لحظات دردآور به خدا اعتماد كن و در تمام لحظات خداوند را شكر كن.***
|